روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

دوستان گلم

تعدادی از پست های این وبلاگ خصوصی خواهد بود.

لطفا کامنتهایی که مبتنی بر "رمز نوشته های خصوصی خودتون" و  همچنین "درخواست دریافت رمز این وبلاگ " هستند را فقط در این پست برای من بگذارید.

 

[ یکشنبه ٦ آبان ۱۳٩٧ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

یه مدتیه که از وبلاگ و وبلاگ نویسی دور شدم.تعجبی هم نداره چون اینقدر تفریحات جورواجور و سایتهای مختلف تو همین اینترنت هست که وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی در مقابل اونها جذابیتی نداره. برای من فعلا جالب ترین این تفریحات اینستاگرامه.می تونم ساعتها با همین اینستا سرگرم باشم و کلی اطلاعات تو زمینه های مختلف بدست بیارم . اما در تلگرام و وایبر و گروههای اینچنینی فقط خواننده هستم و حضور فعالی ندارم.

شاید علت دیگه جذاب نبودن وبلاگ آشنا شدن با تعدادی از وبلاگ نویس ها در دنیای واقعی بود که به نظر من خود واقعیشون، تناسبی با چیزهایی که درباره خودشون می نوشتند نداشتند. خوب وبلاگ برای من جذاب بود چون فکر می کردم داستان زندگی واقعی آدمهاست اگر قرار باشه فقط یه نوشته زاده تخیل نویسنده از اون چیزی که دلش می خواسته باشه ، باشه دیگه ارزشی نداره.می شه یه رمان که قطعا رمانهای جذاب تر و بهتری نسبت به وبلاگ ها برای خواندن وجود داره. کلا اینجور آدمها من و یه شک انداختند که نکنه همه همینطور باشند و امثال من که اینها رو می خونیم سرکار هستیم. به جز این موارد یه عده هم وبلاگ و با دفتر خاطرات شخصی شون اشتباه گرفتن و از صبح که بیدار می شن تا آخر شب هرکاری می کنند حتی آب خوردن و دستشویی رفتنشونم اینجا می نویسن.آخه عزیز من این چه کاریه یه چیزی بنویس که برای همه قابل خواندن باشه آخه اینجا که شخصی نیست یه صفحه عمومیه. ( قابل توجه اونهایی که می گن وبلاگ خودمونه ناراحتین نخونین. اینجا یه محیط عمومیه دوست عزیز و خصوصی نیست. اگه بهت اجازه دادن که بیای بنویسی دلیل نمی شه هر چی خواستی و هر جور دوست داشتی بنویسی. وبلاگ نویسی قانون خودش و داره. یه جوری بنویس که فقط نکات مهم زندگیت داخلش باشه که هم برای خودت یادگاری بمونه و هم برای چهار نفر مفید باشه )

مخلص کلام اینکه با این اوصاف بوجود آمده ما همان اینستا را فعلا دنبال می کنیم و بس. نمی دونم شایدم یه روزی یه آیدی برای این وبلاگ درست کردم و اونجا نوشتم.

تا بعد...

[ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

کاشکی برگرده دوباره عشق و احساس تو دلها

 تو دلهایی که حالا از جنس سنگ و آهنه

کاش بشینه مهربونی جای بی تفاوتی

تا دیگه هیچ دلی از نامهربونی نشکنه

 

 

[ چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ٩:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

بدبختی های روزگار ما آدم ها از آنجایی شروع شد که خواستیم همه آدم های اطرافمان را راضی نگه داریم ، کاری که مدت ها طول کشید تا بفهمم چقدر عبث و بیهوده است .

هرچقدر خوب باشید و هر چقدر موجه ، هرقدر مبادی آداب ، هراندازه که مراعات کنید ، هر چقدر لی لی بگذارید به لا لای دیگران ، هرچقدر خنده هایتان را زورکی تقدیم آدم ها کنید ، هرقدر ملاحظه و درک را خرج زندگی این و آن کنید ،فقط و فقط خودتان را گرفتار کرده اید و بس .

سال ها طول کشید تا بفهمم که آدم های دور و برمان آن چیزی که تو هستی و می خواهی باشی را نه می بینند و نه قبول اش خواهند کرد. مردم فقط آن چیزی را در تو می بینند که خودشان دوست اش دارند ، حقیقت این است که اولویت آدم ها خودشان هستند نه تو . 


سال ها طول کشید تا بفهمم که آدم های بیخودی زندگی را نباید ادامه داد ، آدم هایی که خودشان هم نمی دانند با خودشان در بازی زندگی چند چند هستند. فهمیدم که نباید از آن حرف های کلیشه ای قرون وسطایی زد و گفت هر کسی جایی به کمک ات می آید ، اتفاقا میخواهم بگویم خیلی از اینهایی که دمار از روزگار خودتان در آوردید تا همیشه راضی نگه شان دارید  وقتش که برسد چنان زیر پا لگد مالتان خواهند کرد که در تخیلاتتان هم نگنجد.

سال ها طول کشید تا یاد بگیرم که آدم ها را نباید رعایت کرد ، بلعکس جایی که فهمیدید این جا آخر راه است ، جایی که تشخیص دادید این آدم آن آدمی که می پنداشتید نیست ، باید بگذارید و بروید. از گوشه و کنار هم نه ، از وسط آن آدم باید رد شوید ، طوری که رفتن شما را به وضوح ببیند. باید بدون خداحافظی بگذارید و بروید ، باید بدون خرج کردن معجزه ی نگاه آخر بگذارید و بروید.


در زندگی ام اشتباهات زیادی کرده ام ، اشتباهاتی که گاهی از فکر کردن به آنها هم ترسم می گیرد. از آن دست اشتباهاتی که با تک تک شان می توانستم هفته ها خودم را سرزنش کنم .اما بزرگترین اشتباه در نظر من صبر و رعایت کردن آدم هایی بود که در زندگی ام در نقش "هیچی" بودند ، آدم هایی که شاید از خودشان هم بپرسید که تو کجای داستان زندگی من بوده ای به مِنُ مِن بیفتند و سری به ندانستن تکان دهند .

به نظر من ترس از کنار گذاشتن احمقانه ترین کار دنیاست
چون خیلی وقت ها کنار گذاشتن راهی برای بدست آوردن آرامش است ، نه تنها تر شدن.


دنیای خودمان را الک کنیم و بگذاریم فقط آنهایی بمانند که واقعا حق شان "بودن" بوده است


همین...

 



[ شنبه ۳ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

کاش این و یاد بگیریم:

[ شنبه ٧ آذر ۱۳٩٤ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

گاهی وقتا لازمه زمین بخوری...
تا ببینی کیا پشتتن...
کیا باعث رشدتن...
کیا میرن...
کیا همه جوره میمونن!!

گاهی لازمه جوری زمین بخوری که
زخمی بشی زخماتو باز بذاری
ببینی کیا نمک میباشن
کیا مرحم میذارن
کیا باتو هم دردن
کیا هم خود دردن!

هیچوقت تا زخمی نشی
نمیتونی بفهمی کی چه رفتاری میکنه!

دست یه کسایی نمک میبینی
که روشون قسم میخوردی

و یه کسایی مرحم میذارن رو زخمات
که اصلا یادشون نبودی!

آنقد مات و مبهوت رفتارای اونا میمونی
که کلا یادت میره زمین خوردی،
زخمات دیگه نمی سوزن این جیگرته که میسوزه...
که چرا به بعضی ها بیشتر از
لیاقتشون بها دادم و بعضی هارو هم فراموش کردم!

زمین که میخوری میبینی
کیا هنوز کنارت ایستادن و نرفتن...

زمین خوردن گاهی از زندگی کردن هم
واجب تره چون میفهمی با کیا زندگی کنی!

 

[ دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٤ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سزای آدمی مثل من که هیچ چیز و با دست نمی شوره و از لباس زیر و رو  بگیر تا جوراب و کیف و سفره ودستمال آشپزخونه و بالش و کلا هر چی قابل شستن باشه رو سوت می کنه داخل ماشین لباسشویی و با ماشین می شوره و بدین سان از ماشین لباس شوییش دوبرابر معمول کار می کشه اینه که ماشین لباسشویی بی نواش سر چهار سال بلبرینگش خراب می شه و تشریفش و می بره تعمیرگاه و در بهترین حالت 500 هزار تومن و در بدترین حالت 1 میلیون تومن خرج می گذاره پشت دستش.

بدتر از اون قسمت خرجش هم اینه که باید یک هفته بدون ماشین لباسشویی سر کنه و مجبوره یه تشت بگذاره وسط آشپزخونه و عین این زنهای قدیمی لباسهاش و بریزه تو تشت و همش و با دست بشوره. الان داشتم فکر می کردم کاش یه حوض هم وسط آشپزخونه داشتیم اینجوری کارم راحت تر بود.نظر شما چیه؟نگران

[ پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٤:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

خوشحالم که بلاگفا بالاخره درست شد و آرشیوها برگشت.اگه درست نمی شد خیلی ها بخاطر از دست دادن خاطراتشون غصه می خوردن.کلا نداشتن backup یا همون نسخه پشتیبان تو دنیای نرم افزار یه فاجعه برای یه تیم نرم افزاری محسوب می شه و امیدوارم بقیه سرویس دهنده های وبلاگ از این موضوع درس گرفته باشن و دست کم ماهیانه یه backup از مطالب سرورها تهیه کنند که اگه چنین مشکلی پیش اومد نه خودشون اینقدر هزینه متحمل بشن و نه کسانی که از سرویس هاشون استفاده می کنند و اینقدر اذیت کنند.

بگذریم. نمی تونم بنویسم دست خودم نیست.یعنی کلا یه مدتیه که نمی تونم در مورد زندگی شخصیم با کسی حرف بزنم.احساس می کنم درست نیست که بیام  و مثل قدیم جزئیات تعریف کنم.ترجیح ام اینه اکه بیام و یه کلیاتی از خودم بگم و برم.امیدوارم اگه از خوانندگان قدیمی هنوز کسی اینجا رو می خونه از کلی گویی من دلخور نشه.

آقا سامان عزیز اگه اینجا رو می خونی برام کامنت بگذار.نگرانتم

تا بعد...

[ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

یه اتفاق خیلی خوب تو زندگیم افتاده .اینقدر خوب که نمی دونم به کی خوبی کردم که خدا جوابش و اینطوری بهم داد.می گن خدا به دل آدمها نگاه می کنه. دوست قدیمی همیشه می گفت آدمها نون قلبشون و می خورن.

خیلی این روزها سرم شلوغه.کلی کار عقب افتاده دارم که ددلاینش داره تموم می شه و موندم چکار کنم.

دقت کردین تازگیها رمزی می نویسم؟؟ کلا مرموز بودن و دوست دارم به نظرم آدمهای مرموز جذاب ترن.

پی نوشت: آدمهایی که موقع سختی من و تنها می گذارن و یهو گم و گور می شن ، موقع خوشی هم تو زندگی من دیگه جایی ندارن.اینجور دوستها مفت هم نمی ارزن.من رفیق روزهای خوشی نمی خوام.بهتره دیگه هیچ وقت سراغی از من نگیرن و برن پی زندگیشون !!!



[ چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٥:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

دیروز یعنی شنبه حدودای ساعت 6 عصر مترو شریعتی بودم .تو حال خودم بودم و خواستم سوار پله برقی بشم  و برم پایین که یهو یه دوستی را دیدم که داشت با پله برقی طرف مخالف می اومد بالا و یه تیشرت مشکی هم تنش بود. با اینکه چند تا پله مونده بود تا به بالای پله ها که من ایستاده بودم و تماشاش می کردم برسه اما متوجه من نشد چون داشت دو تا دختری رو نگاه می کرد که جلوتر از من روی پله برقی بودن. از دیدنش شوکه شدم. یه لحظه خواستم بمونم و ازش یه حال و احوالی بپرسم اما واقعا نتونستم .یعنی به نظرم اینطوری بهتر بود که با هم روبرو نشیم .برای همین سرم و انداختم پایین که من و نبینه و بجای پله برقی از پله های عادی رفتم.

اما خوشحالم که دیدمش.چون دیدم که حالش خوب بود و سرحال بود.آرزو می کنم که تو زندگیش همیشه حالش خوب باشه و  لبخند رو لباش باشه.



[ یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]