روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

دوستان گلم

تعدادی از پست های این وبلاگ خصوصی خواهد بود.

لطفا کامنتهایی که مبتنی بر "رمز نوشته های خصوصی خودتون" و  همچنین "درخواست دریافت رمز این وبلاگ " هستند را فقط در این پست برای من بگذارید.

 

[ یکشنبه ٦ آبان ۱۳٩٧ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

وقتی می‌شود فاصله گرفت بیهوده نمی‌جنگم! چرا باید بیهوده جنگید برای چیزهایی که مطمتنی نمی‌توانی تغییرشان بدهی؟؟ برای آدم‌هایی که سخت به باورهای خودشان چسبیده‌اند و زمانی که از خودت، از تفکرت می‌گویی با پوزخندی نگاهت می‌کنند.

وقتی می شود دقایق عمرت را با آدم‌های خوب بگذرانی چرا باید لحظه‌هایت را صرف آدم‌هایی کنی که با دل‌های کوچک‌شان مدام درگیر حسادت‌ها و کینه‌ورزی‌های بچه‌گانه‌اند؟؟
 
و یا مدام برای نبودنت و برای خط زدن‌ات تلاش می‌کنند؟؟
 
چرا وقتی می‌شود به این آدم‌ها خندید و از کنارشان گذشت ، بایستم و ثانیه‌های عمرم را صرف جنگیدن با بی‌ارزش‌ترین فکرها کنم؟!

نه...همیشه جنگیدن خوب نیست!

من همیشه جنگیده‌ام تا شاید بتوانم چیزی را عوض کنم...
همیشه جنگیده‌ام برای همه چیز تا پیش وجدان خودم سربلند باشم.
 
اما این روزها خوب فهمیده‌ام که با آدم‌های کوته‌نظر... ادم‌های حسود... نباید جنگید.
این روزها فهمیده‌ام برای اثبات دوست داشتن نباید جنگید.
برای به‌دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید.
برای اصلاح دل کسی که کینه‌ ورزی می‌کند نباید جنگید.
برای اثبات خوب بودن حتی نباید جنگید.


بعضی چیزها وقتی با جنگیدن به دست می‌آیند بی‌ارزش می‌شوند.

 

این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم برای هر کسی که رنجم می دهد.
برای هر کسی که با رفتارهای بچه گانه اش آرامشم را به هم می ریزد.

برای همین

از آدم های حسود فاصله می گیرم...

از آدم هایی که زیاد دروغ می گویند فاصله می گیرم ...
از ادم هایی که زیاد ظلم می کنند فاصله می گیرم...
از آدم هایی که حرمت دل دیگران را نگه نمی دارند فاصله می گیرم...

 می دانی

با حقارت بعضی دل ها نباید جنگید، باید نادیده شان گرفت و گذشت..

 

اما من می‌بخشمشان ...... نه به این خاطر که مستحق بخششند ... نه !
 
تنها به این خاطر که من مستحق آرامشم!. 

 

[ جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

دو روزه این پرشین بلاگ سرکارم گذاشته واسه یه آهنگ عوض کردن. کد جاوا می گذاشتم حذف می کرد. تو قسمت کدهای اختصاصی می گذاشتم تو پیش نمایش خوب بود بعد که وبلاگ و باز می کردی می دیدی آهنگی در کار نیست.چک که کردم دیدم اصلا تو کد صفحه نیومده.خلاصه آخرش مجبور شدم کلی بگردم یه فایل فلش پیدا کنم و بگذارم.بعد دقت کردین وقتی کد و تغییر می دی و ذخیره می کنی باز هم نمیاد.مگه اینکه یا یه پست جدید بگذارین یا برید یه پست قبل و باز کنید و بروز رسانی رو بزنید.داشتم کامنت های کاربرها رو می خوندم دیدم خیلی ها این مشکل و داشتن و نوشته بودن که به پشتیبانی اطلاع بدین  و جالبه که تا بحال کلی از ایرادات و شخصا به پشتیبانی ایمیل زدم و هنوز که هنوزه رفع نشده.آخ واقعا چرا ما ایرانیها هر چیزی که طراحی می کنیم و تولید می کنیم معمولا پر از ایراده ؟؟؟

این جمله را جایی خوندم خیلی به دلم نشست:

 

گاهی حتی سالها حرف زدن کافی نیست!
با بعضی ها باید به سکوت رسید،

به یک لبخند، به یک نگاه! رهایشان کرد،
و با اطمینان به دست طبیعت سپردشان.
طبیعتی که در آن هر حضوری، سایه ای
هر صدایی، پژواکی
هر زهری، پادزهری
و هر عملی عکس العملی دارد.
باید گذشت، رها کرد، آرام بود و ایمان داشت،
که زندگی در دنیا بی حساب نیست...

 

[ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

وقتی بعد کلی وقت می نویسی اصلا یادت می ره که از کجا و چطوربنویسی.خبر خاصی نیست درگیر کار و زندگی و کلا روزمره گی های زندگی هستم و دعاگوی خدا برای تمام نعمت های بی پایانش.

چند روزی می شه که مدرک فوق لیسانسم آماده شده و گرفتمش. اینجا نگفتم اما بالاخره ترم پیش از پایان نامه ام دفاع کردم و با یه نمره خوب فارغ التحصیل شدم. خدا رو شکر که از این قسمت زندگی هم توانستم سربلند بیرون بیام.اما دو تا قورباغه دیگه تا عید هست که اونها رو هم باید قورتشون بدم تا از خودم رضایت کامل داشته باشم.خدا کنه بتونملبخند

و اما عکس ها:

در پایان نامه های کارشناسی ارشد یه صفحه است به اسم صفحه تقدیر و تشکر. البته اینکه این صفحه را پایان نامه ات داشته باشه یا نه اختیاریه اما به نظر من این صفحه قشنگ ترین بخش پایان نامه است . چون می تونی از زحمات عزیزانی که همه جوره بهت کمک کردند تا به این درجه برسی تشکر کنی و شاید اینطوری بشه یه بخش خیلی کوچکی از محبتهاشون و جبران کرد. این هم صفحه تقدیر و تشکر پایان نامه من هست:

 

دیگه فکر کنم همه بدونند که من تا چه حد عاشق شیرینی و دسر هستم.اصلا علت چاق شدنم هم همین بود.یعنی تو عروسی و مهمونی و اینجور جاها من همیشه اول می رم سراغ دسر ها. الانم یه مدته گیر دادم به ژله تزریقی .با اینکه مبتدی به حساب میام و فکر کنم سومین یا چهارمین باریه که درست کردم به نظر خودم بد نشده . این هم ژله های من:

 

 

 

 

این عکسها را برای خودم گرفته بودم تا یادگاری داشته باشم و اصلا قصد انتشارشون و نداشتم. برای همین هم کنار ژله ها را تمیز نکردم.اما الان چون پستم خیلی کوتاه بود گذاشتمشون.

شاد باشید

تا بعد....

[ دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سه سال پیش در چنین شبی در یکی از باغهای این شهر جشنی بر پا بود که من و آقای همسر ستاره اون جشن بودیم.نمی دونم عروسهای دیگه در مورد مراسم عروسیشون چه نظری دارند اما به من اونشب بی نهایت خوش گذشت و قشنگترین شب زندگیم بود.

سه سال از شروع زندگی مشترکمون گذشت.

سه سال پر از اتفاقات مختلف.سه سال که هم روزهای تلخ داشت و هم روزهای شیرین .سه سال پر از شادی و غم.تو این سه سال تو شادیها با هم خندیدیم و تو غمها هم همونطوری که بهم قول داده بودیم دست همدیگه رو رها نکردیم و همدیگه رو تنها نگذاشتیم.با هم یاد گرفتیم که چطور زندگیمون و مدیریت کنیم و اجازه ندیم دیگران با حرفها و رفتارهاشون رابطه مون و خراب کنند.یاد گرفتیم که توی هر شرایطی شاد باشیم و عاشق و اجازه ندیم هیچ مشکلی شادیهامون و ازمون بگیره. تو این سه سال با هم بزرگ شدیم و از لحاظ فکری با هم رشد کردیم و زندگیمون روز به روز بهتر شد.

و خدا را شکر الان بعد از گذشت سه سال با اطمینان می تونم بگم که من در زندگیم و در کنار آقای همسر بینهایت احساس خوشبختی می کنم و خدا را بخاطر داشتن آقای همسر و تمامی نعمتهایی که به من ارزانی داشته بسیار شاکرم.

 

سومین سالگرد پیوند آسمونیمون مبارک

 

 

 


ادامه مطلب

[ سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

بعضی حس ها خیلی خاصه.اون زمانی که ما بچه بودیم از این دستگاههای آپارات برای پخش فیلم داشتیم.یه چیزی مشابه همینها که تو سینما ها استفاده می شه.فیلمهای تولدها و دوران بچه گیمونم رو همون نوارها بود  و با آپارات تماشاش می کردیم.خوب اون زمان ضبط و پخش فیلم اول به اینصورت بود و بعد ویدئو های نوار کوچیک سونی اومد و بعدشم ویدئو های نوار بزرگ.خلاصه که مثل دنیای الان همه چیز کامپیوتری و راحت و در دسترس نبود و خدا می دونه که ما با دیدن یه کارتون از والت دیزنی تو اون زمان چه ذوقی می کردیم.درسته امکانات اون زمان خیلی محدود بود اما مطمئنم لذتی که ما در اون زمان با همون امکانات محدود از زندگی می بردیم و بچه های ما نمی برن.

داشتم می گفتم که بعضی حس ها خیلی خاصه.دقیقا مثل حسی که من بعد از پیدا کردن کارتون تخت خواب سحر آمیز پیدا کردم.این کارتون و ما نوارش و داشتیم و با همون دستگاه اپارات نگاه می کردیم. البته نسخه کامل هم نبود و فقط یه قسمتهاییش بود ولی همونشم برامون کلی لذت بخش بود. مخصوصا که مثل همه کارتون های اون دوران دوبله فوق العاده قشنگی هم شده بود.خلاصه که دیدن دوباره این کارتون بدجور من و برد به اون زمانها.یادش بخیر.

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

اوایل بهمن پارسال بود که موهام و کوتاه کردم.کلا چند سالی بود که به موهام دست نزده بودم و فقط هر چند وقت یکبار چند سانت نوک موهام و کوتاه می کردم. قضیه از اینجا شروع شد که دوسال پیش یهو هوس کردم موهام و مشکی پر کلاغی کنم.دوبار بیشتر این رنگ و روی موهام نگذاشتم و تازه اونم آرایشگاه برام انجام داد اما خوب بعدش دیگه موهام رنگ نگرفت.کلا پایه 1و 2 اینجوریه دیگه به هیچ طریقی رنگ باز نمی کنه.این شد که طی چند بار تقریبا کل موهام دکلره شد. آرایشگر محترم حدود 70-80 تا فویل از توی موهام در آورد و رسما موهام و داغون کرد تا رنگ باز کنه. اونم تازه بهترین آرایشگاه تو زعفرانیه و در مجموع برای اینکارش 400 تومن هم پول گرفت.اینکه می گم خراب شد ظاهرا چیزی نشده بود اما خودم حس می کردم که موهام زبر و بد حالت شده. این بود که بهمن پارسال رفتم آرایشگاه و یه کوتاهی اساسی کردم.چون از این مدلهای لیر بود روی موهام تقریبا تا گوشم شد و قدش هم تا روی شونه به زور می رسید.خودم که تو آینه دیدم گریه ام گرفته بود اما از یه جهت هم خوب بود و چون حجم موهام خیلی کم شده بود واقعا حس می کردم که کله ام سبک شده و داره نفس می کشه.از یه طرف دیگه هم یکی از مشکلات من همیشه خشک کردن موها بعد از حمام بوده چون دوست ندارم زیاد به موهام سشوار بکشم و داغونشون کنم و معمولا موهام تا چند ساعت بعد حمام نم دار می موند اما این موهای کوتاه با یه باد سشوار سریع خشک می شد و مشکل منم حل می شد.

بعد از کوتاهی دیگه طرف دکلره و مش و این چیزها نرفتم و سعی کردم موهام و تقویت کنم و این شد که فقط رنگ موی اورال استفاده کردم که به نسبت رنگ های دیگه اکسیدان خیلی ضعیفی داره. تم های رنگی  زیادی رو از این مارک امتحان کردم اما رنگ ایندفعه ام کاملا هم رنگ موهای beren saat تو سریال عشق ** ممنوع دراومده و خیلی هم بهم میاد.حالا منتظرم موهام یکم بلند تر بشه و مدام بپیچمش که عین موهای سمر بشه.کلا فر درشت به من فوق العاده میاد و تو نامزدیم هم پایین موهام عین همین عکس فر درشت زده بودم.

امشب هوس کردم بعضی از قسمتهای عشق***ممنوع و دوباره ببینم. عاشق لباسهای سمرم.با اینکه زیادی لاغره و دست و پاهاش عین ملخ می مونه ولی خیلی خوش تیپه لامصبچشمک

 

[ چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

این مطلب و امروز تو فیثبوک دیدم و با دیدنش قلبم بدجوری فشرده شد و اشکام سرازیر شد.

ترجمه آهنگ معروف "سلام" با صدای لیونل ریچی:

 

من در خیال خود با تو تنها بوده ام

و در رویاهایم لبانت را هزاران بار بوسیده ام

گاهی اوقات تو را میبینم که از جلوی درِ من میگذری

سلام، آیا دنبال من میگردی؟

این را میتوانم در چشمانت ببینم

این را میتوانم در لبخندت ببینم

تو همه چیزی هستی که همیشه میخواستم

و آغوش من کاملا باز است

زیرا تو میدانی که دقیقا چه بگویی

و میدانی که دقیقا چه کار کنی

و خیلی دلم میخواهد به تو بگویم،

دوستت دارم


میخواهم که نور آفتاب را در موهایت ببینم

و بارها و بارها دوباره بهت بگویم

چقدر برایم مهمی

گاهی اوقات احساس میکنم قلبم میخواهد سرازیر شود

سلام، فقط باید بهت خبر بدهم

زیرا نمیدانم کجا هستی

و نمیدانم چه میکنی

آیا در جایی احساس تنهایی میکنی

یا اینکه کسی تو را دوست دارد؟

بگو چگونه قلب تو را تسخیر کنم

زیرا هیچ سرنخی ندارم

اما بزار با گفتن این جمله شروع کنم،

دوستت دارم


سلام، آیا دنبال من میگردی؟

زیرا نمیدانم کجا هستی

و نمیدانم چه میکنی

آیا در جایی احساس تنهایی میکنی

یا اینکه کسی تو را دوست دارد؟

بگو چگونه قلب تو را تسخیر کنم

زیرا هیچ سرنخی ندارم

اما بزار با گفتن این جمله شروع کنم،

 دوستت دارم

 

[ دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

آدمها همیشه اونطوری که انتظار داریم  و بر اساس شخصیت و منش ما با ما رفتار نمی کنند بلکه معمولا طوری رفتار می کنند که نشان دهنده شخصیت و شعور خودشونه.پس اگه برخورد بدی از کسی دیدید دلخور نشید و نگید چرا بامن اینکار و کرد و اینطوری رفتار کرد.بدونید که طرف شعورش در همین حد بوده و شما اشتباه کردید که توقع رفتاری بیش از این ازش داشتید.

 

 

(نظرات در پست پایین لطفا)

[ پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

کمتر از 15 روز به تولد آقای همسر مونده و من دارم حساب کتاب می کنم که امسال برای تولدش چکارکنم و چی بخرم.البته یه چیزی تو نظرم هست ولی خوب باید با خودش برم بخرم و دیگه سورپرایزی نمی شه.

دیروز این عکس و تو نت پیدا کردم و کلییییییی ذوق کردم و قربون صدقش رفتم.یعنی فقط من می دونم چقدر همسر من به این عکس شبیهه.حتی بعضی اوقات دست و پاهاش و این مدلی می گذاره و می خوابه.کلا به نظر من آقای همسر یه شیر با ابهت و تمام عیاره.یه مدتی هم من کلا تو گوشیم Alex سیوش کرده بودم و صداش می کردم.یادتونه این اسم کی بود دیگه .همون شیر بامزه تو کارتون ما* دا * گاسکار.

ولی کلا زندگی کردن با یه شیر هم سخته و هم شیرین.از این جهت سخته که توقعاتش بالاست و از این جهت شیرینه چون در کل کیفیت زندگی بالاست. این و برای اونهایی می گم که شاید تصمیم دارن با یک مرد مردادی ازدواج کنند.به نظر من که مردادی ها انتخاب فوق العاده ای هستند.البته به خصوصیات خودتون هم بستگی داره ولی به قول طالع بینی با فروردینیها که خوب می سازن.نیشخند

درباره کیفیت زندگی با شیرها یه جوکی هم هست که نمی دونم شنیدین یا نه.می گن یه روز حیوانات جنگل جمع شده بودند و داشتند با هم صحبت می کردند.موبایل جناب شیر زنگ می خوره و جواب می ده. پشت خط هم همسرش بود.بعد از چند دقیقه صحبت، جناب شیر تلفن و قطع می کنه و به بقیه اعلام می کنه که باید بره خونه.الاغه شاکی می شه و به شیره می گه که بابا تو چقدر زن ذلیلی و این چه وضعیه ؟شیره هم با خنده برمی گرده به الاغه می گه آخه عزیزم تو خونه یه شیر منتظر منه نه یه الاغی مثل توچشمک 

حسن ختام هم عکس آقای همسر و براتون می گذارم .چشمهاش و ببینید چقدر مهربونه ماچ

[ پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]