روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

دوستان گلم

تعدادی از پست های این وبلاگ خصوصی خواهد بود.

لطفا کامنتهایی که مبتنی بر "رمز نوشته های خصوصی خودتون" و  همچنین "درخواست دریافت رمز این وبلاگ " هستند را فقط در این پست برای من بگذارید.

 

[ یکشنبه ٦ آبان ۱۳٩٧ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

چند روز پیش داشتم تلویزیون ملی نگاه می کردم .اما یه مقداری که گذشت واقعا اعصابم داغون شد از دست اینهمه تبلیغ.راستش خیلی وقت بود برنامه های تلویزیون ملی رو نمی دیدم.تو خونه ما اگه قرار به دیدن تلویزیون باشه یا شبکه آی فیلم و می بینیم و یا تماشا.دایره زنگی هم که به لطف طوفان چند وقت پیش از کار افتاد و کسی هم نیاوردیم که تنظیمش کنه.آخه کانالهای اونم همش تبلیغاته.5 دقیقه برنامه نشون می ده 10 دقیقه آگهی.به قول ملکه مردیم اینقدر تبلیغ پوشک بچه دیدیم .

داشتم در مورد تلویزیون ملی می گفتم که همش شده تبلیغات.دیگه برنامه خانواده هم اکثر قسمتهاش شده تبلیغاتی.یه برنامه بود در مورد کنکور استاده یه تست حل می کرد یه ربع تبلیغ دی وی دی های آموزشی شو می کرد.با رتبه های برتر حرف می زدند پشتش یه ربع تبلیغ مشاورهاشون و می کردن که اینا اومدن پیش ما که رتبه برتر شدن.یعنی یه لحظه فکر نمی کنند کسی که نداره چنین پولهایی برای کنکور هزینه کنه با این تبلیغات کذایی چه حالی پیدا می کنه و اعتماد به نفسش و از دست می ده.خیلی کم تبلیغ این جنس های بنجول کپی شده پلین و تن تاک و تو تلویزیون می بینیم اینا هم بهش اضافه شده.جالب اینجاست که دیگه برنامه ماه عسل هم شده سفارشی و تبلیغاتی.خلیل عقاب و میاره و سیرکش و تبلیغ می کنه، برنده های جوایز اسپانسر های برنامش و میاره و ....سریالهای ماه رمضان هم که همش تبلیغ وام بانک ها و موسسه های اعتباریه.جالبه که دوتاش موضوعش رباست.دیگه بقیه شم اگه بگم احتمالا میان در اینجا رو تخته می کنند پس بی خیال.

خلاصه که تصمیم گرفتم همون اینترنت و بچسبم و سریالها رو هم هرکدوم و خواستم از همین نت دانلود کنم و ببینم.اینجوری آدم کمتر حرص می خوره.

دیگه اینکه تازگیها خبر ازدواج مهناز افشار یه عده رو ظاهرا خیلی عصبانی کرده.کاری به بد و خوب اینکار ندارم ولی ای کاش یاد بگیریم تو زندگی شخصی آدمها دخالت نکنیم.اگه هر کسی هم هرکاری کرده باشه مطمئن باشین نتیجه کارش و می بینه.اگه به خدا اعتقاد ندارید حداقل به قانون جذب اعتقاد داشته باشید که بدیها و خوبیهای ما به خودمون بر می گرده. پس بهتره برای این خانم که تازه زندگیش و شروع کرده عوض فحش و ناسزا کلی آرزو های خوب کنیم و بدونید که هر لبخند ، هر تبریک و هر حرف زیبا چقدر می تونه تو دل طرف مقابلمون حس خوب ایجاد کنه و بالطبع این حس می تونه حال خودمون رو هم بهتر کنه.

 

[ سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

مگه میشه باشی و تنها بمونم

محاله بذاری محاله بتونم

دلم دیگه دلتنگیاش بیشماره 

هنوزم به جز تو کسی رو نداره

عوض می کنی زندگیم و ، تو یادم دادی عاشقیم و

تو رو تا ته خاطراتم کشیدم

به زیبایی تو کسی رو ندیدم

نگو دیگه آب از سر من گذاشته

مگه جز تو کی سرنوشت رو نوشته

تحمل نداره نباشی دلی که تو تنها خداشی ..

 


[ شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

خیلی دلم می خواست اینجا بنویسم اما هرچی فکر می کنم واقعا موضوع خاصی برای نوشتن نیست.دیشب رفتیم سمت نیاوران و یه حلیم توپ زدیم بر بدن.کلا من عاشق حلیمم ولی چون درست کردنش مشکله هیچ وقت خودم تو خونه درست نمی کنم.کی حوصله داره بشینه اینقدر مواد و هم بزنه که کشدار بشه نگراناینه که ماه رمضان که می شه خیلی خوشحالم چون همه جا حلیم دارند.

خلاصه با آقای همسر اول رفتیم حلیم و زدیم بر بدن و بعد هم رفتیم هایپر** استار** برای خرید مایحتاج خونه.کلا ما همیشه خریدهای مواد خوراکیمون و از این فروشگاه می کنیم( بجز مرغ و گوشت البته) چون هم مواد خوراکیش تازه است و هم تخفیف داره.بعد هم رفتیم برای ناهار امروز کله پاچه خریدیم و برگشتیم خونه.جاتون خالی امروز هم کله پاچه رو زدیم بر بدن و البته بعدشم عذاب وجدان گرفتیم که کلی کالری اضافه دریافت کردیمنیشخند

 

***آهنگ وبلاگم و بسیار دوست می دارم

 

 

تا بعد...

 

[ جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

ازت متشکرم دیوونه ی من
از این که چشم به این دنیا گشودی
از این که پا تو زندگیم گذاشتی
از این که پا به پام همیشه بودی
ازت ممنونم ای تنهای عاشق
که یادم دادی دستاتو بگیرم
اجازه دادی با تو هم نشین شم
تو جون دادی به این احساس پیرم
ازت متشکرم دیوونه ی من
ازت متشکرم دیوونه ی من..

 ♫♫♫

کسی جز تو ، تو قلبم جا نمیشه
تو پای عشقو به قلبم کشیدی
تونستی با بد و خوبم بسازی
تو طعم سختی رو با من چشیدی
تو یادم دادی با چشمام بخندم
به اون روزای تلخم بر نگردم
از این ناراحتم کم با تو بودم
باید زودتر تو رو پیدا می کردم
از این ناراحتم کم با تو بودم
شبای بی تو من بی خواب میشم
کسی هم اسم تو هر جا که باشه
مثل پروانه ها بی تاب میشم


ازت متشکرم دیوونه ی من
ازت متشکرم دیوونه ی من…

 

دانلود آهنگ

 

"اگه اسپیکرهاتون و روشن کنید می تونید این آهنگ قشنگ و گوش کنید"

 

[ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

اول از همه درباره مشهد بگم که زیاد خوش نگذشت.رفت که با قطار رفتیم و دقیقا همون شبی که اون دو تا قطار خوردن به هم ما هم توی قطار بودیم و این شد که ساعتها معطل شدیم چون راه بسته بود.در مجموع حدود 4 ساعت تاخیر خوردیم و خسته و کوفته رسیدیم .البته راه آهن هم مجبور شد بخاطر این تاخیر نصف پول بلیط و به همه پس بده. بعدشم که خاله پری جان این ماه گیر داده بود و تشریفش و نمی برد و من فقط شب آخر تونستم برم حرم. خوشبختانه برگشتمون با پرواز ماهان بود و خیلی راحت و بی دردسر رسیدیم. هتل هم بد نبود. شام و ناهارش بوفه بود و نفری دو کیلو چاق شدیمنگران

از اینها که بگذریم یکم سرم شلوغه چون قورت دادن یه قورباغه دیگه هم به اون دو تا قورباغه اضافه شده و باید تا آخر مرداد این پروژه هم به نتیجه برسه.کلا این روزها وقت کمه و اهداف زیاد.

پی نوشت: بعضی اوقات آدم تو زندگیش یه خریت هایی می کنه که خودش هم نمی دونه چرا اینکار و کرده.فکر کن اونم من مغرور که به هیچ احدی رو نمی دم.فکر کنم یه دوره ای واقعا جادو شده بودم و گرنه هیچ چیز این قضیه نه به من میاد و نه با خصوصیات اخلاقی من جور در میاد.کلا یه دوره ای انگار تو یه عالم خلسه فرو رفته بودم و اصلا متوجه اطرافم نبودم.خوشحالم که اون دوره یه مدتیه تموم شده و خودم و دوباره پیدا کردم و خوشحالم که همسری دارم که کاملا درکم می کنه .

 

تا بعد... 

[ چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

صبح زیبای بهاریتون بخیر .

بچه ها یه خواهشی ازتون داشتم.اینقدر تو وبلاگ ها از مشکلات زندگی و غم و غصه ها ننویسید. والا به خدا تو همه زندگیها مشکلات هست حتی تو زندگی شادترین آدمی که می شناسید اما نمی دونم چرا جدیدا اینطوری شده که همه فقط مشکلاتشون و تو وبلاگ ها می نویسند و از خوشی هاشون حرفی نمی زنند.واقعا اینکار خوب نیست و باعث می شه هم روحیه خودتون و هم روحیه همه کسانی که نوشته ها رو می خونند کسل بشه.می بینید که منم تغییر رویه دادم و سعی می کنم اینجا فقط از جنبه های مثبت زندگیم بنویسم که هم خودم اگه بعدا خوندمش احساس بدی نداشته باشم و هم به بقیه دوستهایی که اینجا رو می خونند انرژی مثبت منتقل کنم.اصلا از وقتی اینکار و کردم خود به خود تو زندگیم اتفاقات خوب می افته و این انرژی مثبت به خودم هم بر می گرده و خیلی راضیم. اینقدر هم غیبت این مادر شوهر های بدبخت و تو وبلاگ ها نکنید و کله پاچشون و بار نگذارید. حیف وقت با ارزشتون نیست که صرف نوشتن از این موجودات افسانه ای بشه.نیشخندبی خیال بابا حال کنید با زندگیتون و لذت ببرید از جوونیتون. اصلا دعوای عروس و مادر شوهر از قدیم بوده و هست و خواهد بود پس اینقدر حرص نخورید و راحت باشید و مطمئن باشید همه همینند و فقط شما تو این دنیا نیستید که مادر شوهرتون و نمی تونید تحمل کنید و باهاش مشکل دارید.منتها بعضی ها سیاست دارند و به روی خودشون نمی یارند و بعضی ها تابلو رفتار می کنند.خلاصه که :  take it easy

در عوض بیاین کلی تجربیات خوبمون رو در زمینه موضوعات مختلف زندگی تو وبلاگ ها بنویسیم و کلی اطلاعات خوب بهم بدیم .من که شخصا عاشق وبلاگ هایی هستم که اطلاعاتشون و تجربیاتشون رو در مورد مسائل مختلف می نویسند. حتی اگه در حد   معرفی یک سایت باشه.

از این بحث ها که بگذریم دارم می رم مسافرت.قراره بریم مشهد.اونجا نایب الزیاره همتون هستم و برای همتون هم دعا می کنم که ایشالله هر کسی هر حاجتی که داره برآورده بشه.تو این سفر مادر و پدر من هم همراهمون هستند و امیدوارم که سفر خوبی باشه و به همه خوش بگذره.

کلیییییییییی مواظب خودتون باشید تا برگردم.

شاد باشید.

تا بعد...

 

[ چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

سه شنبه ای که گذشت ( روز مبعث) مهمون داشتم.خانواده خودم بودن با ملکه.سعی کردم همه چیز و راحت بگیرم اما باز هم کمر درد گرفتم.کلا نمی دونم چرا زیاد روی پا که می ایستم کمرم درد می گیره. منوی ناهارمون باقالی پلو با ماهیچه و کتلت مرغ همراه با سیب زمینی سرخ شده بود.مامانم هم زحمت کشیده بود و میرزا قاسمی درست کرده بود و آورده بود.دسر هم تیرامیسو بود و تارتلت هم درست کرده بودم برای چای که اینبار واقعا عالی شده بود.

عصر همون روز یه اتفاق کاملا جالب افتاد.یکی از صمیمی ترین دوستهام( از دبستان با هم دوستیم) که با همسرش چندین سال بود خارج از ایران زندگی می کرد و با هم ارتباطی نداشتیم از ایران بهم زنگ زد. یعنی وقتی صدای همدیگر و شنیدیم اینقدر هیجان زده شده بودیم که تا چند دقیقه فقط جیغ می کشیدیم. ظاهرا قرار شده 6 ماه از سال و ایران باشن و 6 ماه اونور.اینقدر از این بابت خوشحالم که حد نداره چون هم خودش و خانوادش و فوق العاده دوست دارم و هم اینکه خونشون به ما نزدیکه و می تونیم کلی با هم خوش بگذرونیم. حالا قراره اوایل هفته آینده هم بیاد خونه ما و کلی با هم گپ بزنیم.

ایشالله تو تعطیلات هم یه مسافرت در پیش داریم که بعدا در این مورد بیشتر توضیح می دم.

تا بعد....

 

 

[ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

زود دلم واستون تنگ شد برگشتمقلب راستی قالب جدید وبلاگم و دیدین؟؟ یعنی عشقی میکنم با اون دختر و پسر بالای صفحه.خیلی گوگولین.تازشم اون گوشه صفحه که درباره وبلاگ نوشته ، متنش و یه مقداری تغییر دادم و اون دسته گله هم دسته گل عروسی خودمهعینک

جونم براتون بگه که خدا همسایه بد و نصیب گرگ بیابون هم نکنه.یکی از همسایه های ما (دست راستیهنیشخند) یه پیرزن تنهاست که زمینگیر هم هست و پرستار داره.والا ما که تا حالا این خانم و ندیدیم و فقط صداش و شنیدیم.اولین مشکل اینه که اکثرا گرمشه و احساس خفگی می کنه و روزها در خونش و باز می گذاره.حالا ما نخواهیم منظره خونه این خانم و ببینیم باید چیکار کنیم والا نمی دونم.چندین بار هم بهش تذکر دادیم ولی انگار نه انگار.دو روز می بنده دوباره باز می کنه.بعد از این پیرزن پررو ها هستها.یعنی من جرات نمی کنم باهاش دهن به دهن بشم .می ری دم در خونه اش به پرستارش می گی که بابا در و ببند از ته اتاق شروع می کنه به بلند بلند جوابت و دادن.دو تا دخترهاشم خونه هاشون توی همین ساختمونه.یه مشکل دیگه ای هم که با این خانم داریم اینه که وقت و بی وقت( به قول این پوشک مای بی بیچشمک) تو خونه اش مراسم داره.یعنی به هر مناسبتی این یه مراسم می گیره و از این مداح ها میاره و با بلند گو شروع می کنند به دعا خواندن و مداحی و ....واقعا آدم و یاد این سریال دایی جان ناپلون می اندازه که مناسبت کم آورده بودند می گفت امروز شهادت مسلم بن عقیله.فکر کن امشب از ساعت 9 تا 10:30 شب تو خونه اش مولودی بود و یه آقایی مداحی می کرد با بلندگو  و علی علی می خوند(والا ما که نفهمیدیم مناسبت امشب چیه آخه مبعث هفته دیگست).یعنی یک ذره فکر نمی کنه بابا مردم می خوان استراحت کنند می گرده بدترین ساعتها رو هم پیدا می کنه واسه اینکار.مثلا ساعت 3و4 ظهر معمولا مجلس زنونه می گیره و با بلندگو ما رو مستفیذ می کنه.خلاصه که داستان داریم با این پیرزنه و فک و فامیلاش.البته خدا رو شکر خونه ما بجز این همسایه مزخرف هیچ مشکل دیگه ای نداره و همه همسایه ها خیلی خوبن و همه چیز روی نظم و رواله.اینم یه مدلشه دیگهنگران

از اینها که بگذریم یکم از هنرنمایی ام عکس بگذارم دلتون باز شه.من کلا عاشق آشپزی و شیرینی پزی و دسر و این چیزهام.یعنی اهل شکمم در حد تیم ملی.آقای همسرم که پایه اینه که همش تو این سایتهای آشپزی پلاسم که غذاهای تازه یاد بگیرم.از یه سایت خاص هم استفاده نمی کنم کلا می شینم یه تعدادی دستور می خونم بعد از خلاقیت خودم هم کمک می گیرم و با هم ترکیبشون می کنم و یه تغییراتی هم توش می دم و درست می کنم.این تارتیه که چند روز پیش درست کردم و ایده تزئینش و هم از یه شیرینی فروشی یاد گرفتم.

تارت آلیس پز قبل از ریختن ژله:

 و بعد از ریختن ژله:

 الان که فصل توت فرنگی و میوه های تابستونیه حتما از این تارت های خوشمزه درست کنید که با چایی خیلی می چسبه.خوشمزه

تا بعد....

 

[ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

حدود یک ماه و  بیست روزه که اینجا چیزی ننوشتم.وقتی یه مدت نمی نویسی کلا نوشتن سخت می شه.مخصوصا برای منی که هیچ جا مطالبی که می خوام اینجا بنویسم و یادداشت نمی کنم و  معمولا همیشه بداهه می نویسم.

اول از زمان حال شروع می کنم.این روزها همه چیز آرومه و من با اینکه کلی کار سرم ریخته که باید انجام بدم ولی شادم.می دونید به نظر من اگه یه نفر تو خونه اش آرامش داشته باشه و با همخونه هاش (مثل همسر ، فرزند، پدر و مادر و ..) مشکلی نداشته باشه از عهده بقیه کارها هم خوب بر میاد چون مهم اینه که روح و روان آدم در درجه اول آرامش داشته باشه. این روزها درگیر دو تا موضوع هستم.اولین مورد اینه که بعد از سه سال و نیم آنتراکی که به خودم دادم دوباره می خوام برم سرکار و به همین علت مشغول آپدیت کردن خودم هستم.متاسفانه کار ما مثل علم پزشکی هر روز در حال تغییره و اگه بلد نباشی از تکنولوژی های جدید استفاده کنی اصلا نمی تونی تو این زمینه کار کنی.

مورد بعدی را هم فعلا در موردش صحبتی نمی کنم تا به موقعش اینجا درباره اش می نویسم.

خوب برگردیم به خاطرات قبل.تولد امسالم خوب بود . آقای همسر یه کیک بزرگ برام سفارش داد و روز اول عید که همگی خونه پدربزرگم چمع شدیم تولدم و اونجا جشن گرفتیم. کادو هم آقای همسر نقدی حساب کرد و معادل یک ماه حقوقش و به من کادو داد .البته بقیه کادوها هم نقدی بود.خجالت

در طول عید اتفاق خاصی نیفتاد و فقط سه روز رفتیم شمال و اینبار رفتیم هتل هایت که تجربه خوبی بود و خوش گذشت. هوا روز اول خیلی بد بود و کلا خانواده هامون خیلی نگران شدن تا رسیدیم اما چون جاده خلوت بود و زود هم راه افتادیم خیلی خوب اومدیم.ساعت 6 صبح از خونه راه افتادیم و ساعت 8 هتل گچسر صبحانه خوردیم و ساعت 8:30 کندوان بودیم.بعد کندوان جاده بخاطر ریزش سنگ و مه یکم ترافیک بود چون ماشینها آروم حرکت می کردند ولی با این حال ساعت 11 صبح رسیدیم هتل و خوشبختانه چون کارت باشگاه مهمانان را داشتیم همون موقع هم بهمون اتاق دادند و رفتیم تا 2 تخت خوابیدیمنیشخند. بعدش هم نه من گرسنه ام بود و نه آقای همسر اینه که با اینکه اتاق و با ناهار گرفته بودیم و بن ناهار داشتیم نرفتیم غذا بخوریم. حدودای ساعت 5  آقای همسر نشسته بود تو اتاق و منظره دریا رو تماشا می کرد و لذت می برد و چون هوا هم بارونی و به شدت سرد بود و نمی شد از هتل بیرون رفت منم حوصله ام حسابی سر رفته بود و تصمیم گرفتم برم تو هتل یه دوری بزنم. تو لابی نزدیکهای آسانسور بودم که یه دختری رو دیدم با کلاه صورتی که خیلی شبیه هستی بود و رفت سوار آسانسور شد.تو آسانسور و که نگاه کردم نوشین جون و شناختم و تا اومدم برم جلو و یه سلامی کنم آسانسور رفت بالا.یادم افتاد که تو گوشیم شماره نوشین جون و دارم و گوشیمم تو اتاق بود .برگشتم بالا و سریع یه مسیج دادم که کی میاین تو لابی که من ببینمتون.بنده خدا فکر کنم کلی تعجب کرد چون پرسید شما کجایین و من توضیح دادم که تو همون هتلی هستیم که شما هستین و خلاصه برای ساعت 6 تو لابی قرار گذاشتیم و تا 7:30 کلی گپ زدیم.یه اعتراف هم بکنم که من همیشه فکر می کردم نوشین جون خانم جدی و مغروریه و صحبت کردن باهاش برای کسی مثل من که عادت داره زود خودمونی می شه مشکل باشه ولی خلاف این موضوع بهم ثابت شد و اونقدر خونگرم و مهربون بود که زود باهم خودمونی شدیم و عین دو تا خواهر نشستیم و کلی با هم دردل کردیم. وسطهاش هستی شیرین هم اومد و با اینکه من و نمی شناخت کلی باهام خوش و بش کرد و روبوسی کرد که اگه مامانش نبود کلی می چلوندمش این دخمل ناز و مهربون ونیشخند .عزیزممممممقلب

متاسفانه فرداش نوشین جون و خانوادشون برگشتن تهران و فرصت نشد بیشتر هم و ببینیم که البته امیدوارم توی تهران دوباره دوست مهربونم و ببینم و با هم بیشتر صحبت کنیم.ماچ

بقیه روزهایی که شمال بودیم هم یه روز رفتیم نمک آبرود تله کابین و کلی بالای کوه برف بازی کردیم و یه روز هم قایق سواری رفتیم  و بقیه مواقع یا تو فروشگاههای اطراف بودیم و یا توی هتل در حال استراحت و کلا خوش گذشت.در مجموع بجز غذای هتل که اصلا خوب نبود از هتل و امکاناتش راضی بودیم.مخصوصا ویوی اتاقمون که معرکه بود و هر روز صبح که بیدار می شدیم و این ویو رو می دیدیم کلی انرژی می گرفتیم.

 

 

این هم ویوی اتاق ما از داخل بالکن اتاق.صبحها می رفتم داخل بالکن و کلی اکسیژن خالص همراه با صدای امواج دریا می زدم بر بدن و تا شب کلی شارژ بودمنیشخند. یه سمت اتاق فقط پنجره قدی بود و بنابراین توی تخت هم که می خوابیدی می شد این منظره و دریای زیبا رو دید.

تا بعد...

[ چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]