Daisypath Anniversary tickers

روزهای طلایی زندگی
به سنت عشق گرد هم می آییم آنجا که دوست داشتن تنها کلام زندگیست 
قالب وبلاگ

دوستان گلم

احتمالا من بعد اکثر پست های این وبلاگ خصوصی خواهد بود.

لطفا کامنتهایی که مبتنی بر "رمز نوشته های خصوصی خودتون" و  همچنین "درخواست دریافت رمز این وبلاگ " هستند را فقط در این پست برای من بگذارید.

 

[ یکشنبه ٦ آبان ۱۳٩٧ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

سلام

در آخرین دقایق سال 92 هستیم.سالی که برای من سال نسبتا خوبی بود.کلا این سومین عیدیه که من تو خونه خودم و کنار آقای همسر هستم و می تونم بگم امسال به نسبت دو سال قبل بهتر بود و بسیار امیدوارم که سال 93 از امسال هم بهتر باشه.

پیشاپیش آغاز سال 93 شمسی را به همه دوستان گلم و خواننده های این وبلاگ تبریک عرض می کنم و آرزو می کنم که سال جدید برای هممون پر از شادی و موفقیت و اتفاقات خوب باشه.

راستی امروز تولد من هم هست.هوراهوراهوراهورا

راستش من همیشه با تاریخ تولدم مشکل داشتم. آخه 29 اسفند هم شد تاریخ اونم برای منی که سزارینی بودم؟؟ مامانم که می گه دکتر تو عید نبود انداخت روز 29 امنیشخند البته توی شناسنامه ام اول فروردینه و خودمم معتقدم که خصوصیات اخلاقیم به فروردینی ها خیلی نزدیکتره تا اسفندی ها.احتمالا به این خاطره که اگه قرار بود طبیعی بدنیا بیام فروردینی می شدمنیشخند فقط مهربونیم ظاهرا به اسفندی ها رفته( آلیس خودشیفتهچشمک). خیلی هم تاریخ بدی نیست عوضش همه تاریخ تولدم و به خاطر دارن و معمولا هر سال تو خونه ما کنار سفره هفت سین یه کیک تولد هم هست.

عکس سفره هفت سین هم متعاقبا به این پست اضافه خواهد شد.

پی نوشت: اینم عکس سفره هفت سین ساده خونه ما که یک ساعت مونده به سال تحویل و با عجله چیده شده و ماهی و تخم مرغ هم نداره.(البته ففط بخاطر تنبلی در رنگ کردن تخم مرغ و شستن تنگ ماهی نه حمایت از این کمپین ها و گروههای مسخره که هر روز به یه چیزی گیر می دن و یه بیانیه ای صادر می کنندآخ)

 

[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

تو فیس یه بنده خدایی نوشته بود خونه تکونی خر است!!

این الان دقیقا شرح حال منه.الان هر کی وارد خونه ما بشه انگار داخلش بمب منفجر شده چونه همه جا رو با هم ریختم بیرون و هنوز تمیز نشده.تنها جایی که می شه نشست و خوابید فعلا فقط تخت خوابمونهنیشخند ازامروز می خوام سبزه رو هم بریزم ایشالله که مثل دو سال گذشته خوب و پرپشت سبز بشه.تا به حال فقط عدس و ماش سبز کردم اما امسال می خوام گندم سبز کنم فکز می کنم سبز کردنش راحت تر هم باشه.مامانم که می گه زودتر سبز می شه.

راستی بارز ترین خصلت شخصیتیه شما چیه؟؟ برای من صداقت و راستگوییه.یعنی توی این دنیا هیچ چیزی به اندازه دروغ عصبانیم نمی کنه.البته دروغ منظورم از این دروغ های مصلحتی کوچولو نیستها.منظورم دروغ های بزرگ و شاخداره.دیدین بعضی آدمها چقدر راحت دروغ می گن؟؟ به قول معروف این جور افراد یه روده راست تو شکمشون نیست.یعنی اینقدر راحت دروغ می گن که آدم دهنش باز می مونه از تعجب.این جور آدمها خودشون ،شخصیتشون و کل زندگیشون دروغ و غیر واقعیه.یعنی خودشون و شخصیتشون و زندگیشون و جوری نشون می دن که نیستن. خودشون و اینقدر خوب نشون می دن که پیش خودت فکر می کنی از این آدم دیگه بهتر وجود نداره ولی هر چی بیشتر بهشون نزدیک می شی بوی تعفن خودشون و زندگیشون و بیشتر احساس می کنی.این جور آدمها اصلاح پذیر نیستند. یعنی هرچقدرم مقابلشون صبور باشی و به روشون نیاری که همه حرفهاشون دروغه باز هم  متنبه نمی شن که نمی شن.تنها راهش اینه که ازشون دوری کنی و بگذاری تو همون دنیای دروغین خودشون زندگی کنند.نمی دونم مشکل اینجور آدمها دقیقا چیه ؟ اما از نظر من اینجور آدمها ضعف شخصیتی شدیدی دارند که به هر دلیلی می تونه باشه(البته به عقیده من این مشکلات بیشتر جنبه خانوادگی داره چون شخصیت آدمها تو خانوادشون شکل می گیره) و با این دروغها سعی می کنند مشکلات شخصیتیشون و پنهان کنند و خودشون و تو جامعه معقول نشون بدن تاهمه جذبشون بشن.

این آدمها شدیدا مورد تنفر من هستند و امیدوارم تو زندگیتون هیچ وقته هیچ وقت با چنین آدمهای مریضی روبرو نشین. آمینلبخند

 خدایا مرسی که همیشه کنارمی و دستم و می گیری و نمی گذاری اشتباه کنم.مرسی که حقیقت و بهم نشون دادی.باز هم مراقبم باش 

 

تا بعد....

[ سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

وبلاگ خوانی جز یکی از علایق انکار ناپذیر زندگی منه.البته من معمولا وبلاگ هایی رو می خوانم که شرح زندگی صاحبانشون هستند.چیزی که باعث می شه به این مقوله علاقه داشته باشم وبلاگ نیست آدمها هستند.کلا شیوه زندگی آدمها همیشه اینقدر برای من جذاب بوده که بعضی اوقات فکر می کنم من چرا جای یه رشته مهندسی روانشناسی نخوندم.

من از سالهای دور عادت داشتم رفتار آدمها رو زیاد آنالیز می کردم. همیشه برام جالب بوده که هر کسی تو هر موقعیتی چه واکنشی نشون می ده و جالبترش این بوده که بتونم رفتار بعدیش و حدس بزنم و اتفاقا تو این زمینه تو سالهای اخیر موفق هم بودم.کلا زندگی به نظر من عین یه بازی شطرنج می مونه که آدمها مهره هاش هستند.به نظر من اگه کسی می خواد تو زندگی شخصیش  موفق باشه باید همه آدمهای اطرافش رو یه جور حریف فرضی در نظر بگیره و حرکت بعدیشون و حداقل در مقابل خودش حدس بزنه.اینطوره می دونه که در مقابل هر کسی باید چه جوری رفتار کنه و در مقابل اتفاقاتی که تو زندگی پیش میاد هم کمتر شوکه می شه چون خیلی از اتفاقات هم با همین تحلیل ها قابل پیش بینی هستند. کلابعضی آدمها تو این صفحه شطرنج زندگی فقط دور خودشون می چرخند و هیچ حرکت خاصی نمی کنند (دقیقا مثل سرباز شطرنج) بعضی ها فقط یک جور حرکت تو زندگی رو بلدند و تو همه موقعیت ها به یک شیوه عمل می کنند ( مثل فیل شطرنج) اما بعضی های دیگه بلدند بسته به موقعیت های مختلف واکنش های مختلفی از خودشون نشون بدن( مثل وزیر شطرنج) که این دسته آخر تشخیص رفتارشون سخت تره و نیاز به تجربه بیشتری داره.

البته اینها در مورد کسانی است که تو زندگی برای ما مهم هستند نه همه آدمها.کلا بعضی آدمها اینقدر بی اهمیت هستند که واقعا حیف وقت که برای تجزیه و تحلیلشون بگذارید.این جور افراد و باید یک راست روانه سطل آشغال ذهن کرد و تمام.

اسفند هم به نیمه رسید.امیدوارم این 15 روز باقیمانده به این سرعت نگذره.هنوز هم کلی کار انجام نشده دارم که باید تا قبل از شروع سال جدید پرونده اش بسته بشه.اسفند لطفا آهسته تر من هنوز برای اومدن بهار آماده نیستم.

 

[ پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:می
آید؛من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد…...

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود:با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی .

این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست …

سکوتی در عرش طنین انداخت و فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین
مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی
ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
[ یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

سلام

شاید نباید این پست و بنویسم اما دوست دارم بگم.

در عجبم از آدمهایی که برای یه پست بی ارزش همین وبلاگ میان و کامنت می گذارند اما اگه یه مناسبتی باشه و قرار باشه به صاحب وبلاگ یه تبریکی بگن لب از لبشون باز نمی شه.تجربه اش و از وبلاگ قبلیم دارم و  برای همین اصلا از یکدونه کامنت پست قبل تعجب نکردم . اما واقعا هضم اینکه آدمهای این دوره و زمونه اینقدر دلشون کوچیک شده که حتی محبت به دیگران درحد یه تبریک خشک و خالی هم توش جا نمی شه، واقعا برام سخته!!!

[ دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

سلام

این روزها همه چیز رو دور تنده.تحمل منم خیلی کم شده چون کلی کار سرم ریخته و نمی رسم کارهای خونه تکونیم و انجام بدم. کلی هم کار واسه خونه تکونی دارم.کلی هم خرید دارم که مونده.خدا این آخر سالی یه توان مضاعف به همه بده.

امروز اول اسفنده و سالگرد عقد من و آقای همسره.هر چند که این عقد فقط تو شناسنامه مون ثبت شد و گرنه روابط من و آقای همسر و حتی دید و بازدید هامون باز هم عین دوران دوستیمون موند و هیچ تغییری تا زمان عروسی که 7 ماه بعدش بود نکرد.نه هیچ وقت یه شب تو دوران عقد من خونه آقای همسر موندم و نه آقای همسر خونه ما موند و نه حتی تا دم عروسی یه مسافرت دونفره با هم رفتیم.به هر حال اینم رسم و رسوم خانواده ماست که این چیزها رو در دوران عقد بد می دونند و کلا معتقدند که عقد و عروسی باید در یک روز انجام بشه.علت عقد کردن ما زودتر از زمان عروسی هم یکی مریضی مادر بزرگم بود که حالش خیلی وخیم بود و اگه فوت می کرد تا مدتها نمی شد این مراسم انجام بشه و دلیل دیگه هم این بود که می خواستیم عقدمون از لحاظ مسائل مذهبی حتما تو یه تاریخ خاص باشه( عقد ما شب هفدهم ربیع الاول بود).

سه سال از جاری شدن صیغه عقد بین من و آقای همسر گذشت.این روز و اول به خودم و آقای همسر تبریک می گم و بعد هم به مادر شوهرم که عروس به این گلی نصیبش شد و مادر خودم که داماد به این خوبی پیدا کردنیشخند

پی نوشت: لینکدونی وبلاگم هم به روز رسانی شد. اگه لینکی از وبلاگ دوستان جا مونده بگید که اضافه کنم.

[ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

سلام

بابا دمتون گرم.چرا به من نگفتین این پست خصوصیه آخری باز نمی شه؟؟ رمزش و ظاهرا اشتباه وارد کرده بودم.خوب شد یکی از دوستان بالاخره بهم گفت .الان مشکل حل شده

[ دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]
[ چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

سلام به همه دوستهای مهربونم

عجب هوایی شده این روزها.سرددد.هر چند که هیچ وقت سرما رو دوست نداشتم اما تازگیها به این نتیجه رسیدم که سرما خیلی بهتر از گرماست.تو سرما نهایتش لباس بیشتر می پوشی اما تو گرما هیچ کاری نمی شه کرد.مخصوصا ما خانمها که مجبوریم تو اون گرما مانتو و روسری هم بپوشیم دیگه این گرما برامون خیلی عذاب آوره.

بگذریم.

این روزها بسیار خدا رو شکر می کنم که خونه مامان اینا نیستم و در ارتفاعات تهران به سر نمی برم.چون حتما در این صورت تا بحال قندیل بسته بودمنیشخند.کلا اونجا یه برف میاد زندگی مختل می شه چون سربالایی هم هست و نمی شه ماشین و از خونه تکون داد.آژانس هم خیلی اوقات نمیاد.پرستوی مهاجر اگه اینجا رو می خونی کلی یادت کردم که چند سال پیش توی اون برف من و از شرکت به خونمون رسوندی.وقتی هیچ آژانسی حاضر نبود اون مسیر و بیاد.خجالت

خدمتتون عرض کنم که من و آقای همسر بسیار ددری تشریف داریم.مخصوصا وقتی هوا خوب باشه آقای همسر هم حسابی پایه گشت و گذاره.دوشنبه ظهر من قصد داشتم برم البسکو .من معمولا دوبار در سال می رم البسکو .یک بار تو مرداد و یکبار هم تو بهمن که حراج فصلشه.به نظر من لباسهاش با اینکه جنسش خیلی خوبه اما گرونه اینه که همیشه رو اون 20 درصد حراجی که در سال می کنه حساب می کنم.خلاصه آقای همسر که دید هوا خوبه( از نظر آقای همسر هوای خوب یعنی هوای برفی) گفت منم باهات میام و رفتیم البسکوی شعبه کوشک البته با آژانس.بعد که کارمون اونجا تموم شد آقای همسر پیشنهاد داد چون نزدیک منوچهری هستیم یه سرم بریم اونجا که یک کیف برای محل کارش بگیره.من هم تقریبا هیچ وسیله گرمایشی همراهم نبود.یه پالتو پوشیده بودم با یه روسری قلاب بافی و رسما داشتم از سرما یخ می زدم چون نه دستکش داشتم و نه شال گردن و نه کلاه.پالتو هم به نسبت کاپشن اصلا گرم نیست.اما بخاطر آقای همسر راضی شدم که یه سر هم بریم منو چهری و پیاده خیابون لاله زار و اومدیم پایین تا رسیدیم به منوچهری.خوشبختانه کارمون اونجا زیاد طول نکشید و آقای همسر زود یه کیف پسندید.بعد از منوچهری هم دیدیم به جمهوری نزدیکیم و یه اتوبوس سوار شدیم و رفتیم کافه نادری.من مثل همیشه کافه گلاسه سفارش دادم و آقای همسر هم قهوه ترک و رولت.واقعا رولت های اونجا حرف نداره.اتفاقا بعد یه ربع که اونجا نشسته بودیم یه آقایی هم با آکاردون اومد تو کافه و برامون زد و خوند.اینقدر صدای قشنگی داشت که آقای همسر اول باورش نمی شد که این آقا خودش داره می خونه و فکر می کرد نواره و داره لب خونی می کنه.اما وقتی آهنگ درخواستی ما که سلطان قلبها بود و خوند دیگه باورش شد. خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی فضای معرکه ای بود.بوی قهوه همرا با آهنگ عارف توی بافت قدیمی تهران و در کافه نادری.واقعا حس می کردیم توی همون دوران قدیم و حال و هوای دهه 40-50 هستیم.از کافه که بیرون اومدیم من یه پیشنهاد ویژه دادم.اونم اینکه الان چون نزدیک سپهسالار هستیم یه سر بریم اونجا و من چکمه هاش و ببینم.آخه شنیده بودم که سپهسالار چکمه هاش و حراج کرده. این بود که از اونجا یه تاکسی سوار شدیم و رفتیم سپهسالار.خلاصه بعد یه دور چرخیدن میون مغازه ها یه بوت انتخاب کردم و خریدیم.کلا بوتهاش ناقص شده بود.هر کدوم و که انتخاب می کردم یا مشکیش تموم شده بود و یا سایز من نداشت.البته قیمتهاش هم به نظر من اصلا ارزون نبود و فقط به نظر من اسمش حراج بود.اما اگه فکر کردین تهران گردی ما به همینجا ختم شد اشتباه کردید.چون بعدش آقای همسر پیشنهاد داد بریم پیتزا پنتری تو خیابون ویلا شام بخوریم.ما کلا عاشق مکانهای نوستالوژیک و خاص هستیم.خلاصه از ایستگاه سعدی یه مترو سوار شدیم تا دروازه دولت و از اونجا هم با تاکسی تا سر ویلا رفتیم و جای شما خالی یه شام خوشمزه هم خوردیم.دیگه بعد شام بود که باز هم آژانس گرفتیم و برگشتیم خونه.

خلاصه که یه روز خوب دیگه تو زندگیمون رقم خورد ولی فکر کنم منم سرما خوردم چون سرم از اونروز بدجوری درد می کنه و بی حالم.اما اون تهران گردی تو اون سرما وقتی دستهام تو دستهای آقای همسر بود اینقدر لذتبخش بود که به تمام عواقب بعدش(سرما خوردگی) می ارزید.

 

شاد باشید.تا بعد...

[ چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ ******************************* متولد اوایل دهه شصتم .من و آقای همسر مهر 84 با هم آشنا شدیم و مهر 90 هم زندگی در زیر یک سقف را آغاز کردیم و بهم قول دادیم تا برای همیشه در خوشی ها و غم ها کنار هم باشیم . ما برای درست کردن این زندگی و رسیدن به آرامشی که الان تو زندگیمون داریم خیلی سختی کشیدیم و برای همین همه تلاشمون را می کنیم تا از تک تک لحظه های با هم بودنمون لذت ببریم و بخاطر داشتن همدیگه خدا را بسیار شاکریم . اینجا دفتر خاطرات زندگی ماست و من بدون ترس از قضاوت شدن اینجا می نویسم .اگه به اینجا سر زدید حتما برامون یادگاری بنویسید و یادتون نره که ما همیشه از داشتن دوستهای جدید خوشحال می شیم .
امکانات وب
davf.daisypath.com/TikiBlogger.php/wZPR