روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

دوستان گلم

تعدادی از پست های این وبلاگ خصوصی خواهد بود.

لطفا کامنتهایی که مبتنی بر "رمز نوشته های خصوصی خودتون" و  همچنین "درخواست دریافت رمز این وبلاگ " هستند را فقط در این پست برای من بگذارید.

 

[ یکشنبه ٦ آبان ۱۳٩٧ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام و صد سلام به همه دوستان

حدود دو هفته است هر روز قصد می کنم بیام و اینجا بنویسم اما نمی دونم چرا نمی شد.دیگه امروز تا کارهام و شروع نکردم اومدم بلکه طلسم این ننوشتن من هم بشکنه.

اول از همه بگم که ماه پیش عروسی خواهرم بود. اینکه چقدر بدو بدو کردیم و کار داشتیم بماند.چون خواهر من ایران زندگی نمی کنه و یه مدت محدودی ایران بود و مجبور بودیم همه کارها رو تو همون مدت کم انجام بدیم.خدا رو شکر که مراسم خیلی عالی برگزار شد و عروس و داماد هم به سلامتی برگشتن به کشور خودشون و سر کار و زندگیشون. هوا هم تا حدودی یاری کرد و یه نم بارونی همون روز زد اما خوشبختانه بارون شدیدی نیومد و بچه ها تونستن عکس و فیلمهاشون و تو باغ بگیرن. اتفاقا عکس هایی که با چتر تو باغ گرفتن خیلی جالب  و خاص شده.کلا عروسی گرفتن تو زمستون به نظر من کار اشتباهیه بخاطر اینکه شرایط جوی واقعا قابل پیش بینی نیست  و مهمونها هم واقعا با لباس های باز مجلسی تو سرما اذیت می شن.مخصوصا که مراسم مثل عروسی خواهر من تو باغ هم باشه و مدام بخوای این ور و اون ور بری و از امکانات باغ استفاده کنی.اما خوب این بنده خداها چون اون سر دنیا زندگی می کنند و مرخصی هم تو این تایم بهشون داده بودن دیگه مجبور بودن این موقع بیان و عروسی بگیرن.اما از خواهر عروس براتون بگم که حسابی ترکوند و تا تونست رقصید.نیشخند تازه کلییییی هم تعریف شنیدم که اعتماد بنفسم و 1000 برابر کرد قضیه از این قراره که رنگ روشن به من بسیار میاد.از حدود یک سال و نیم پیش که آرایشگر محترم لطف کردن و موهام و با دکلره داعون کردن دیگه طرف دکلره نرفتم و فقط رنگ موی گارنیر و اورال استفاده کردم که موهام آسیب کمتری ببینه.اما خوب برای عروسی دیگه دل و زدم به دریا و رفتم یه مش پر کردم که به نظر خودم بد نشده بود اما ظاهرا به نظر همه عالی بود و کلی تعریف و تمجید بود که از رنگ و مدل موی من تو عروسی می شد.یه موضوع دیگه ای هم که تعریف می شد بحث هیکل بود که چون شدیدا لاغر شدم و به وزن سابقم ( قبل ازدواج) برگشتم دیگه همه مورد لطف قرارم دادن و مدام تعریف و تمجید می کردن.

و اما بشنوین از ملکه که برای اولین بار دیدم چه کرد برای عروسش. اول اینکه کلی از مدل مو و لباسم تعریف کرد و گفت موهای شما هم رنگش هم مدلش از همه خوشگلتره منم تشکر کردم و جدی نگرفتم حرفش و. اما بعد عروسی از فامیل شنیدیم که ملکه جان با هر کی  از فامیل ما  تو عروسی صحبت کرده گفته که ببینید عروس من از همه دخترهای مجلس خوشگلتره و در وصف من  کلی سخنرانی کرده.حالا شما قیافه من و تصور کنید که با شنیدن این حرفها چظوری شدم. اول اینطوریتعجب بعد اینطوریخجالت بعدشم اینطوری قلب یعنی اصلا از اون روز تا حالا ملکه رو قلب می بینمقلبقلبقلب

اصلا مادر شوهر به این گلی کی دیده و کی شنیده. الان تابلوئه با چهار تا تعریف گوشهام دراز شده نه؟؟ ولی واقعا اگه ملکه رو می شناختین و می دونستین عمرا از کسی به این آسونیها تعریف نمی کنه و اهل هندونه زیر بغل کسی گذاشتن نیست من و درک می کردین که الان کیلو کیلو دارن تو دلم قند آب می کنند.مخصوصا که عمرا نه من و نه آقای همسر نشنیدیم چنین تعریف هایی تا بحال از جاری جان کرده باشه.

از این بحث ها که بگذریم خواهر عروس بودن از خود عروس بودن هم کیفش بیشتره.هم استرس خود عروس و نداری و هم تو مجلس یه پا خودت عروسی و تو چشم هستی و کلی همه نگاهها بسمتته.

خوب از خونه تکونیهای دم عید چه خبر.خسته نباشید از کارها.خونه ما که کوچیکه و کار زیادی نداره.دو تا از پرده ها رو دادم خشکشویی و بقیه اش و هم خودم می شورم.کمدهای اتاقها و کابینت های آشپزخونه رو تمیز کردم اما کلی وسایل هنوز تو هال مونده که جا و مکان نداره. کلا من هر وقت کمد تمیز می کنم کلی وسیله زیاد میارم.نیشخند ایشالله اینها هم سرو سامون پیدا کنه دیگه فقط می مونه گرد گیری و جارو.البته شاید دیوارها رو هم یه دستمال کشیدم بستگی داره به اینکه ببینم چقدر خاک گرفتن. خونه کوچک  که نیاز به کارگر نداره اما اگه خونم بزرگ هم بود سعی می کردم تا جایی که می شه کارگر تو خونم نیارم.باور کنید هر بار یه کارگر خونه مامانم رفته یه خسارتی زده.دلشون که به حال وسایل و زندگی آدم نمی سوزه و فقط می خوان کارشون و تموم کنند برن اینه که همیشه یا یه چیزی این وسطها می شکنه یا داغون می شه.

به نظر من اسفند یکی از قشنگترین ماههای ساله.چون پر جنب و جوش و خریده عیده. پر از بوی سبزه و گل و شکوفه است. تو این دو هفته باقی مونده از اسفند و سال 93 کلی لذت ببرین و شاد باشین. ایشالله تا قبل از آغاز سال جدید یه پست دیگه هم می گذارم.

تا بعد...

 

[ شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

این دسرهای خوشمزه رو برای مهمونی خواهرم درست کردم.الانم که سر ظهره و احتمالا همه مثل من گرسنه هستن ، برای همین هوس کردم این عکسها رو اینجا بگذارم ( بدجنس هم خودتونید نیشخندشیطان)

 

 

 

[ یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

وقتی می‌شود فاصله گرفت بیهوده نمی‌جنگم! چرا باید بیهوده جنگید برای چیزهایی که مطمتنی نمی‌توانی تغییرشان بدهی؟؟ برای آدم‌هایی که سخت به باورهای خودشان چسبیده‌اند و زمانی که از خودت، از تفکرت می‌گویی با پوزخندی نگاهت می‌کنند.

وقتی می شود دقایق عمرت را با آدم‌های خوب بگذرانی چرا باید لحظه‌هایت را صرف آدم‌هایی کنی که با دل‌های کوچک‌شان مدام درگیر حسادت‌ها و کینه‌ورزی‌های بچه‌گانه‌اند؟؟
 
و یا مدام برای نبودنت و برای خط زدن‌ات تلاش می‌کنند؟؟
 
چرا وقتی می‌شود به این آدم‌ها خندید و از کنارشان گذشت ، بایستم و ثانیه‌های عمرم را صرف جنگیدن با بی‌ارزش‌ترین فکرها کنم؟!

نه...همیشه جنگیدن خوب نیست!

من همیشه جنگیده‌ام تا شاید بتوانم چیزی را عوض کنم...
همیشه جنگیده‌ام برای همه چیز تا پیش وجدان خودم سربلند باشم.
 
اما این روزها خوب فهمیده‌ام که با آدم‌های کوته‌نظر... ادم‌های حسود... نباید جنگید.
این روزها فهمیده‌ام برای اثبات دوست داشتن نباید جنگید.
برای به‌دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید.
برای اصلاح دل کسی که کینه‌ ورزی می‌کند نباید جنگید.
برای اثبات خوب بودن حتی نباید جنگید.


بعضی چیزها وقتی با جنگیدن به دست می‌آیند بی‌ارزش می‌شوند.

 

این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم برای هر کسی که رنجم می دهد.
برای هر کسی که با رفتارهای بچه گانه اش آرامشم را به هم می ریزد.

برای همین

از آدم های حسود فاصله می گیرم...

از آدم هایی که زیاد دروغ می گویند فاصله می گیرم ...
از ادم هایی که زیاد ظلم می کنند فاصله می گیرم...
از آدم هایی که حرمت دل دیگران را نگه نمی دارند فاصله می گیرم...

 می دانی

با حقارت بعضی دل ها نباید جنگید، باید نادیده شان گرفت و گذشت..

 

اما من می‌بخشمشان ...... نه به این خاطر که مستحق بخششند ... نه !
 
تنها به این خاطر که من مستحق آرامشم!. 

 

[ جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

دو روزه این پرشین بلاگ سرکارم گذاشته واسه یه آهنگ عوض کردن. کد جاوا می گذاشتم حذف می کرد. تو قسمت کدهای اختصاصی می گذاشتم تو پیش نمایش خوب بود بعد که وبلاگ و باز می کردی می دیدی آهنگی در کار نیست.چک که کردم دیدم اصلا تو کد صفحه نیومده.خلاصه آخرش مجبور شدم کلی بگردم یه فایل فلش پیدا کنم و بگذارم.بعد دقت کردین وقتی کد و تغییر می دی و ذخیره می کنی باز هم نمیاد.مگه اینکه یا یه پست جدید بگذارین یا برید یه پست قبل و باز کنید و بروز رسانی رو بزنید.داشتم کامنت های کاربرها رو می خوندم دیدم خیلی ها این مشکل و داشتن و نوشته بودن که به پشتیبانی اطلاع بدین  و جالبه که تا بحال کلی از ایرادات و شخصا به پشتیبانی ایمیل زدم و هنوز که هنوزه رفع نشده.آخ واقعا چرا ما ایرانیها هر چیزی که طراحی می کنیم و تولید می کنیم معمولا پر از ایراده ؟؟؟

این جمله را جایی خوندم خیلی به دلم نشست:

 

گاهی حتی سالها حرف زدن کافی نیست!
با بعضی ها باید به سکوت رسید،

به یک لبخند، به یک نگاه! رهایشان کرد،
و با اطمینان به دست طبیعت سپردشان.
طبیعتی که در آن هر حضوری، سایه ای
هر صدایی، پژواکی
هر زهری، پادزهری
و هر عملی عکس العملی دارد.
باید گذشت، رها کرد، آرام بود و ایمان داشت،
که زندگی در دنیا بی حساب نیست...

 

[ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

وقتی بعد کلی وقت می نویسی اصلا یادت می ره که از کجا و چطوربنویسی.خبر خاصی نیست درگیر کار و زندگی و کلا روزمره گی های زندگی هستم و دعاگوی خدا برای تمام نعمت های بی پایانش.

چند روزی می شه که مدرک فوق لیسانسم آماده شده و گرفتمش. اینجا نگفتم اما بالاخره ترم پیش از پایان نامه ام دفاع کردم و با یه نمره خوب فارغ التحصیل شدم. خدا رو شکر که از این قسمت زندگی هم توانستم سربلند بیرون بیام.اما دو تا قورباغه دیگه تا عید هست که اونها رو هم باید قورتشون بدم تا از خودم رضایت کامل داشته باشم.خدا کنه بتونملبخند

و اما عکس ها:

در پایان نامه های کارشناسی ارشد یه صفحه است به اسم صفحه تقدیر و تشکر. البته اینکه این صفحه را پایان نامه ات داشته باشه یا نه اختیاریه اما به نظر من این صفحه قشنگ ترین بخش پایان نامه است . چون می تونی از زحمات عزیزانی که همه جوره بهت کمک کردند تا به این درجه برسی تشکر کنی و شاید اینطوری بشه یه بخش خیلی کوچکی از محبتهاشون و جبران کرد. این هم صفحه تقدیر و تشکر پایان نامه من هست:

 

دیگه فکر کنم همه بدونند که من تا چه حد عاشق شیرینی و دسر هستم.اصلا علت چاق شدنم هم همین بود.یعنی تو عروسی و مهمونی و اینجور جاها من همیشه اول می رم سراغ دسر ها. الانم یه مدته گیر دادم به ژله تزریقی .با اینکه مبتدی به حساب میام و فکر کنم سومین یا چهارمین باریه که درست کردم به نظر خودم بد نشده . این هم ژله های من:

 

 

 

 

این عکسها را برای خودم گرفته بودم تا یادگاری داشته باشم و اصلا قصد انتشارشون و نداشتم. برای همین هم کنار ژله ها را تمیز نکردم.اما الان چون پستم خیلی کوتاه بود گذاشتمشون.

شاد باشید

تا بعد....

[ دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سه سال پیش در چنین شبی در یکی از باغهای این شهر جشنی بر پا بود که من و آقای همسر ستاره اون جشن بودیم.نمی دونم عروسهای دیگه در مورد مراسم عروسیشون چه نظری دارند اما به من اونشب بی نهایت خوش گذشت و قشنگترین شب زندگیم بود.

سه سال از شروع زندگی مشترکمون گذشت.

سه سال پر از اتفاقات مختلف.سه سال که هم روزهای تلخ داشت و هم روزهای شیرین .سه سال پر از شادی و غم.تو این سه سال تو شادیها با هم خندیدیم و تو غمها هم همونطوری که بهم قول داده بودیم دست همدیگه رو رها نکردیم و همدیگه رو تنها نگذاشتیم.با هم یاد گرفتیم که چطور زندگیمون و مدیریت کنیم و اجازه ندیم دیگران با حرفها و رفتارهاشون رابطه مون و خراب کنند.یاد گرفتیم که توی هر شرایطی شاد باشیم و عاشق و اجازه ندیم هیچ مشکلی شادیهامون و ازمون بگیره. تو این سه سال با هم بزرگ شدیم و از لحاظ فکری با هم رشد کردیم و زندگیمون روز به روز بهتر شد.

و خدا را شکر الان بعد از گذشت سه سال با اطمینان می تونم بگم که من در زندگیم و در کنار آقای همسر بینهایت احساس خوشبختی می کنم و خدا را بخاطر داشتن آقای همسر و تمامی نعمتهایی که به من ارزانی داشته بسیار شاکرم.

 

سومین سالگرد پیوند آسمونیمون مبارک

 

 

 


ادامه مطلب

[ سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

بعضی حس ها خیلی خاصه.اون زمانی که ما بچه بودیم از این دستگاههای آپارات برای پخش فیلم داشتیم.یه چیزی مشابه همینها که تو سینما ها استفاده می شه.فیلمهای تولدها و دوران بچه گیمونم رو همون نوارها بود  و با آپارات تماشاش می کردیم.خوب اون زمان ضبط و پخش فیلم اول به اینصورت بود و بعد ویدئو های نوار کوچیک سونی اومد و بعدشم ویدئو های نوار بزرگ.خلاصه که مثل دنیای الان همه چیز کامپیوتری و راحت و در دسترس نبود و خدا می دونه که ما با دیدن یه کارتون از والت دیزنی تو اون زمان چه ذوقی می کردیم.درسته امکانات اون زمان خیلی محدود بود اما مطمئنم لذتی که ما در اون زمان با همون امکانات محدود از زندگی می بردیم و بچه های ما نمی برن.

داشتم می گفتم که بعضی حس ها خیلی خاصه.دقیقا مثل حسی که من بعد از پیدا کردن کارتون تخت خواب سحر آمیز پیدا کردم.این کارتون و ما نوارش و داشتیم و با همون دستگاه اپارات نگاه می کردیم. البته نسخه کامل هم نبود و فقط یه قسمتهاییش بود ولی همونشم برامون کلی لذت بخش بود. مخصوصا که مثل همه کارتون های اون دوران دوبله فوق العاده قشنگی هم شده بود.خلاصه که دیدن دوباره این کارتون بدجور من و برد به اون زمانها.یادش بخیر.

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

اوایل بهمن پارسال بود که موهام و کوتاه کردم.کلا چند سالی بود که به موهام دست نزده بودم و فقط هر چند وقت یکبار چند سانت نوک موهام و کوتاه می کردم. قضیه از اینجا شروع شد که دوسال پیش یهو هوس کردم موهام و مشکی پر کلاغی کنم.دوبار بیشتر این رنگ و روی موهام نگذاشتم و تازه اونم آرایشگاه برام انجام داد اما خوب بعدش دیگه موهام رنگ نگرفت.کلا پایه 1و 2 اینجوریه دیگه به هیچ طریقی رنگ باز نمی کنه.این شد که طی چند بار تقریبا کل موهام دکلره شد. آرایشگر محترم حدود 70-80 تا فویل از توی موهام در آورد و رسما موهام و داغون کرد تا رنگ باز کنه. اونم تازه بهترین آرایشگاه تو زعفرانیه و در مجموع برای اینکارش 400 تومن هم پول گرفت.اینکه می گم خراب شد ظاهرا چیزی نشده بود اما خودم حس می کردم که موهام زبر و بد حالت شده. این بود که بهمن پارسال رفتم آرایشگاه و یه کوتاهی اساسی کردم.چون از این مدلهای لیر بود روی موهام تقریبا تا گوشم شد و قدش هم تا روی شونه به زور می رسید.خودم که تو آینه دیدم گریه ام گرفته بود اما از یه جهت هم خوب بود و چون حجم موهام خیلی کم شده بود واقعا حس می کردم که کله ام سبک شده و داره نفس می کشه.از یه طرف دیگه هم یکی از مشکلات من همیشه خشک کردن موها بعد از حمام بوده چون دوست ندارم زیاد به موهام سشوار بکشم و داغونشون کنم و معمولا موهام تا چند ساعت بعد حمام نم دار می موند اما این موهای کوتاه با یه باد سشوار سریع خشک می شد و مشکل منم حل می شد.

بعد از کوتاهی دیگه طرف دکلره و مش و این چیزها نرفتم و سعی کردم موهام و تقویت کنم و این شد که فقط رنگ موی اورال استفاده کردم که به نسبت رنگ های دیگه اکسیدان خیلی ضعیفی داره. تم های رنگی  زیادی رو از این مارک امتحان کردم اما رنگ ایندفعه ام کاملا هم رنگ موهای beren saat تو سریال عشق ** ممنوع دراومده و خیلی هم بهم میاد.حالا منتظرم موهام یکم بلند تر بشه و مدام بپیچمش که عین موهای سمر بشه.کلا فر درشت به من فوق العاده میاد و تو نامزدیم هم پایین موهام عین همین عکس فر درشت زده بودم.

امشب هوس کردم بعضی از قسمتهای عشق***ممنوع و دوباره ببینم. عاشق لباسهای سمرم.با اینکه زیادی لاغره و دست و پاهاش عین ملخ می مونه ولی خیلی خوش تیپه لامصبچشمک

 

[ چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

این مطلب و امروز تو فیثبوک دیدم و با دیدنش قلبم بدجوری فشرده شد و اشکام سرازیر شد.

ترجمه آهنگ معروف "سلام" با صدای لیونل ریچی:

 

من در خیال خود با تو تنها بوده ام

و در رویاهایم لبانت را هزاران بار بوسیده ام

گاهی اوقات تو را میبینم که از جلوی درِ من میگذری

سلام، آیا دنبال من میگردی؟

این را میتوانم در چشمانت ببینم

این را میتوانم در لبخندت ببینم

تو همه چیزی هستی که همیشه میخواستم

و آغوش من کاملا باز است

زیرا تو میدانی که دقیقا چه بگویی

و میدانی که دقیقا چه کار کنی

و خیلی دلم میخواهد به تو بگویم،

دوستت دارم


میخواهم که نور آفتاب را در موهایت ببینم

و بارها و بارها دوباره بهت بگویم

چقدر برایم مهمی

گاهی اوقات احساس میکنم قلبم میخواهد سرازیر شود

سلام، فقط باید بهت خبر بدهم

زیرا نمیدانم کجا هستی

و نمیدانم چه میکنی

آیا در جایی احساس تنهایی میکنی

یا اینکه کسی تو را دوست دارد؟

بگو چگونه قلب تو را تسخیر کنم

زیرا هیچ سرنخی ندارم

اما بزار با گفتن این جمله شروع کنم،

دوستت دارم


سلام، آیا دنبال من میگردی؟

زیرا نمیدانم کجا هستی

و نمیدانم چه میکنی

آیا در جایی احساس تنهایی میکنی

یا اینکه کسی تو را دوست دارد؟

بگو چگونه قلب تو را تسخیر کنم

زیرا هیچ سرنخی ندارم

اما بزار با گفتن این جمله شروع کنم،

 دوستت دارم

 

[ دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]