روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

امشب در وبلاگ آقای کوچک  مطلب قشنگی خواندم .  آنقدر این متن من و به فکر فرو برد که تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش.

حکایت

مردی با اضطراب و هراس خدمت شیخ رجبعلی خیاط رسید و برای شفای فرزندش طلب دعا کرد اما شیخ گفت کاری بر نمی آید! فرزند رفتنی است… مرد با تعجب علت را جویا شد؛ شیخ گفت: گوساله ای که ذبح کردی در برابر چشمان مادرش بود! مرد باز هم التماس کرد؛ شیخ گفت شدنی نیست، جان فرزندش را گرفته ای و خواسته است که فرزندت بمیرد! (در آداب ذبح مفصل و متعدد آمده است که حیوانات را نباید در برابر هم ذبح کرد)

من مانده ام در این دنیا که خدا بر دل «گاو» هم نظر دارد؛ ما چگونه باید این همه دل شکسته را بر روی دوشمان بار کنیم و ببریم. درد هم که نازل می شود گریبان عالم را پاره کنیم که «خدااا….»، «چرا درد…؟؟؟»، «چرامـــن…!!؟»

به مصیبت که می رسی قبل از اینکه «آسمان» را نگاه کنی، پشت سرت را ببین. رد پایت را مرور کن…

[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

این دو روزه یکم فکرم مشغول بود.همش داشتم به یک نفر فکر می کردم و گذشته.دلم برای این همه سال دوستیمون می سوخت و کلی پریشون بودم. دونه دونه کارهای خودم و اون رو در طی این سالها مرور کردم و جالب بود که بعد کلی وقت که خوبیهاش ققط  یادم می اومد این بار بدیهاش و اذیت هاش هم تو ذهنم مرور شد.می خواستم براش بنویسم که من تازه یادم اومده که وجود تو حداقل برای من فقط خوبی نبود و کم اذیتم نکردی ولی راستش فکر کردم که بی خیال مهم نیست وبهتره بدیهاش فقط تو ذهن من بمونه و اصلا جایی  ثبت نشه.

اما امروز خودش حرفی زد که باعث شد یه چند خطی رو اینجا ثبت کنم که همیشه یادم بمونه.

دوست عزیز: تویی که حتی حاضر نیستی من و دیگه دوست بدونی به این جرم که رفتم تا خیلی چیزها رو نبینم و بیشتر نشکنم.بدون که در حق من خیلی بد کردی.

آره تو راست می گی من بی ظرفیتم چون با همه آزارها و اذیت هات هیچ وقت تنهات نگذاشتم و حتی زمانی که کنارت نبودم به هر طریقی که تونستم همراهیت کردم.

من بی ظرفیتم چون تمام توهین هات و تحمل کردم و باز هم کنارت موندم.

ده بار گفتی برو ولی باز برگشتم.چند بار گفتیNo Chat , No Sms,No pm,No email اما باز هم از رو نرفتم و تحقیرات و تحمل کردم اما حاضر نشدم بی خیال دوستیمون بشم.

من بی ظرفیتم چون چند روز مونده به عروسیم  که عمل جراحیت  بود عوض اینکه همه فکر مراسم خودم باشم به فکر سلامتی تو بودم و برات دعا می خوندم.

من بی طرفیتم چون در تمام این سالها سنگ صبورت من بودم و خوشیهات با دیگران بود.

من بی ظرفیتم چون همیشه واسه کوچکترین حرفی برام ناز کردی و قهر کردی و آخرش من بودم که نازت و می کشیدم و با وجود اینکه خیلی وقتها مقصر نبودم ازت عذر خواهی می کردم که این دوستی رو حفظ کنم.

من بی ظرفیتم چون همیشه هر حرفی می خواستم اینجا بنویسم صد بار می خوندمش و چک می کردم که حرفی توش نباشه که یه وقت یه لحظه دلت بگیره و غصه بخوره.

آره تو راست می گی من خیلی خیلی بی ظرفیتم .

ازت ممنونم چون با حرفهات باعث شدی دیگه برای از بین رفتن دوستیمون غصه نخورم و دلم نسوزه.دوستی که حرمتش حفظ نشه نباشه خیلی بهتره.

[ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

به آغوش تو محتاجم

برای حس آرامش

برای زندگی با تو

پر از شوقم پر از خواهش


به دست های تو محتاجم

برای لمس خوشبختی

واسه تسکین قلبی که

براش عادت شده سختی

به چشمهای تو محتاجم

واسه تعبیر این رویا

که بازم میشه عاشق شد

تو این بی رحمی دنیا

به لبخند تو محتاجم

که تنها دلخوشیم باشه

بزار دنیای بی روحم

به لبخند تو زیبا شه

به تو محتاجم و باید

پناه هق هقم باشی

همیشه آرزوم بوده که روزی عاشقم باشی

[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۱ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

خوب بالاخره رسیدم خونه.امروز روز خوبی نبود.یعنی خیلی بد شروع شد. رفتم مدارک و دادم آموزش و اومدم یکم با اینترنت دانشگاه وب گردی کنم که...

لعنت به کسی که سر صبح وبلاگ بخونه.

جلوی اشکهام و نمی تونستم بگیرم.صفحه رو بستم و اومدم تو حیاط دانشگاه تا شاید یکمی حالم بهتر بشه ولی زهی خیال باطل.همه با تعجب نگاهم می کردن.احتمالا فکر می کردن که امتحانام و خراب کردم و حتما واحد و می افتم که اینطوری اشک می ریزم.

لعنت به این روزگار

لعنت به این قسمت و تقدیر

و لعنت به این دل من

می دونی شاید پیش بینی خیلی از اتفاقات و بکنی اما دلیل نمی شه که وقتی اون اتفاق به وقوع پیوست بهم نریزی.

برای اون خوشبختی آرزو می کنم و برای خودم صبرو آرامش.گریه

 

[ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

صدای من و از دانشگاه می شنوید.بالاخره امروز قسمت شد و بعد یه ترم که کلا بی خیال درس و دانشگاه شده بودم اومدم یه سر بزنم ببینم چه خبره.البته کارهای ثبت نام ترم بعد رو هم انجام بدم.

حالا ایشالله بعدا بیشتر می نویسم.

حالمان خوب است اما تو باور نکن.

[ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلاممممم

من امروز بسیار خوبم.یعنی هرچی این کارهای عقب افتادم و انجام می دم روحیه ام شاد می شه.عرض کنم خدمتتون که دیروز با سه ماه و خرده ای تاخیر بالاخره رفتم درخواست تعویض گواهینامه را دادم.حالا فکر نکنید منی که سه ماهه از اعتبار گواهینامه ام گذشته و عین خیالم نبود اهل ماشین سواری نیستم.اتفاقا یکی از بزرگترین تفریحات من در زندگی رانندگیه.وقتی می شینم پشت فرمون ماشین حس خیلی خوبی پیدا می کنم.برای همین همیشه هروقت خیلی دلم از زمین و زمان می گیره می پرم تو ماشین و بعدش تمام تلافی این روزگار و سر پدال گاز در میارم و هی فشارش می دم و اونوقته که حالم کلی بهتر می شه.البته اینم بگم که اینجانب خدا رو شکر و بنا به تایید اطرافیان دست به فرمون خوبی دارم و اصلا بی احتیاط رانندگی نمی کنم.اینم گفتم که نگرانم نشین.

خلاصه گفتن چون یه صفایی به چشمهاتون دادین با این جناب لیزر باید دوبار برید برای معاینه چشم.منم که حساسسسسس.یعنی متنفرم از معاینه چشم.از این که این علامتهای کج و معوج و بگذارن جلوت و بگن بخون.اه اه اه.

خلاصه دکی اولی تو محل خودمون بود.یعنی محل خونه مامانم اینا.بسیار خوب بود.یعنی عاقلانه برخورد می کرد.بابا می خوای ماشین و ببینی دیگه نمره چشم که نمی خوان بهت بدن.اما امان از دکتر دومییی.دکی بعدی تو محل خودمون نبود.یعنی دکتری رو پیدا نکردیم که اونساعت باشه.منم دیدم تا عصر برای تاییدیه یه دکتر نمی تونم صبر کنم.تازه ساعت 3 هم این دفتر پلیس می بست و کارم به خاطر یه تاییدیه دکتر می افتاد برای یک روز دیگه.این بود که رفتم سمت ستارخان.و امان از این دکتررررررررر.یه تابلو داشت مورچه ای. تازه می گفت برو ته اتاق وایسا بخون.بهش می گم دکتر جان مگه می خوایم پلاک ماشین ها رو از 600 کیلومتری بخونیم که اینطوری معاینه چشم می گیری.می گه البته نیروی انتظامی هم گفته تا 0.7 قبوله و نیاز نیست چشم ده دهم باشه ولی من کار خودم و می کنم.منتظر خلاصه از خوان این دکتر هم با موفقیت عبور کردیم و پروندمون رو هم تحویل پلیس جان دادیم و خلاصصصصصصصص. 

جمعه و شنبه هم کلی خونه رو شستم و سابیدم و الان کلییییییییی حس خوب دارم.یعنی هیچ وقت فکر نمی کردم گرد و خاک اینقدر انرژی منفی داشته باشه .

راستی یه سوال.ما هنوز عکس عروسیمون و نتونستیم بزنیم به دیوار.یعنی سایز این تخته شاسیه خیلی بزرگه و سنگینه و عمرا هم با اون شیار پشتش رو دیوار بند نمی شه.کسی می دونه چی کار باید بکنیم؟

[ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

بعضی ها وقتی میروند میدانی که هرگز بازنخواهند گشت

بعضی ها میروند و تو یقین داری که مثل همیشه دوباره بازخواهند گشت

گاهی خوشحال میشوی از برگشتن کسانی که فکر میکردی هرگز بازنخواهند گشت.

و چقدر دردناک است زمانی که دیگر برنگردد ؛همانی که فکر میکردی طبق معمول باز خواهد

گشت...

براستی که جدایی رسم این دنیاست.کاش با یکدیگر مهربان تر بودیم.

[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

می دونید چیه؟؟ می خوام اعتراف کنم.اعتراف به اینکه من اشتباه کردم.یه اشتباه خیــــــــــــــــلی بزرگ.

دیشب بطور خیلی اتفاقی موقع صحبت کردن با یه دوست یهو یه زنگی تو گوشم به صدا در اومد.انگار از یه خواب بیدار شدم و امروز دیگه مطمئن شدم که من اشتباه کردم.

خدایا شکرت

 

[ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

آغاز سال 2012 میلادی را به همه دوستان خوبم و بر و بچه های وبلاگستان تبریک می گم. انشالله که امسال برای همگی سالی پر از موفقیت باشه.همراه با کلییییییییییی خبرهای خوب.

                 

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]