روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

دو روز پیش رفتم آرایشگاه و در یک حرکت کاملا غافلگیرانه موهام و کردم مشکی پرکلاغی.الان دیگه کاملا شبیه ما-ر-ی چی شدم.کلا قیافه ام شبیه این بچه تغس ها شده.خودم که خوشم اومد آقای همسرم خیلی خوشش اومد اما ملکه فرمودند رنگ روشن به من بیشتر میاد.بالاخره ملکه است دیگه اگه از عروس  زیاد تعریف کنه جای تعجب داره.البته من چون رنگ پوستم سفیده تقریبا همه رنگ مو بهم میاد.اینم بگم که ملکه بعضی اوقات هم خوب تعریف می کنه ها.مثلا چند وقت پیش جایی دعوت داشتیم که دو تا تازه عروس دیگه هم بودند که البته به نظر من قیافه بدی هم نداشتند.اما ملکه جان فرمودند که عروس من(یعنی بنده) از اون دو تا خیلی خوشگل تره .  با شنیدن این تعریف هم من علاقه ام نسبت به ملکه بسی افزایش پیدا کرد و کلی هم فکمان افتاد پایین که ملکه از کسی تعریف کرد.چون اصولا روالش به این صورته که از کسی تعریف نمی کنه!!!

خلاصه این آرایشگره بیشعور بعد رنگ و شستن موهام و خوب خشک نکرد و برگشتنی هم باد سردی می اومد و منم اتفاقا ماشین نداشتم. یه مسیری رو هم مجبور شدم پیاده بیام و نتیجه اش این شد که سرما خوردم اساسییییییییییی.دکترم که این چند روزه گیر نمیاد و فعلا دارم خود درمانی می کنم تا ببینم چی می شه.

آخرین پست امسال و انشالله امشب می نویسم. ولی چون رمزیه هرکسی رمز می خواد اینجا اعلام کنه.علتشم اینه که تعطیلات عیده و یک عده رفتن سفر و من نمی دونم کدام یک از دوستان هستند تا رمز و براشون بفرستم. 

 

[ دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلامممم

ما برگشتیم.البته یه چند روزی هست اومدیم ولی اینقدر خسته بودم که نشد بیام و بنویسم.سفر بدی نبود ولی این هتله یکم حالمون و گرفت .البته یه تجربیاتی هم برای من شد اونم اینکه با آقایون خرید نرم.وای یعنی خون به جیگر من کرد این آقای همسر تو این مراکز خرید.همش غر غر  غر .تنها جایی که دوست داشت بره مغازه های شکلات فروشی بود.این بود که من همش می گشتم یه شکلات فروشی پیدا می کردم و نشونش می دادم که "بیننننننننن اونجا رو " اونم عین بچه ها ذوق می کرد و می پرید تو مغازه.در این فاصله منم فرصت می کردم چهار تا مغازه لباس ببینمنیشخند اصلا من نمی دونم چرا این بچه اینقدر عاشق شکلاته.برخلاف من که اصلا اهل شکلات نیستم و به قول آقای همسر فقط نگه می دارم تا تاریخ مصرفش تموم شه و می اندازم دور.البته یه استثناعاتی هم هست که من عاشقشونم.مثل اسمارتیز و nutella خوشمزه

خلاصه از این به بعد یعنی در سفرهای بعدی آقای همسر و می گذارم هتل و خودم می رم خرید.تازه این همه به جون من غر زد آخرشم کلی شاکی بود که من نگذاشتم ایشون استراحت کنند و استخر و سونا برن .والا به نظر من که کم هم استراحت نکردیم.شایدم من انرژی مضاعف دارمچشمک

فردا هم باید یه سر بریم خدمت ملکه جان و سوغاتی شون و بدیم. ایشالله اگه فرصت کنم میام و یه سفرنامه می نویسم که یادگاری برام بمونه.

ساعت این پست و دارین که .یعنی می گم وقت نمی کنم بنویسم یعنی همین.الانم تو تخت نشستم اونم تو تاریکی لپ تاپ و گذاشتم رو پام و دارم تایپ می کنم.

[ جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]