روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

چند روز پیش بالاخره موفق شدم با همسر جان بریم مشاوره.قولش و از قبل از عقد بهم داده بود ولی همش امروز و فردا می کرد.کاملا حس می کردم که از مشاوره می ترسه و از تو حرفهاش می شد فهمید که می ترسه من و از دست بده. منم سعی کردم خیالش و راحت کنم که اصلا اینطور نیست و من چون دلم نمی خواد هیچ مشکلی برامون ریشه دار بشه می خوام که بریم.راستش همسر جان من آدم کاملا انعطاف پذیریه و یکی از دلایل بزرگ ازدواج من هم باهاش همین بود که آدم غدی نیست و می شه تغییرش داد.کلا از همین اول زندگی دارم خیلی تلاش می کنم اونی بشه که من می خوام و این موضوع اصلا از چشم آقای مشاور باهوش پنهان نموند و چندین بار تو حرفهاش بهم اشاره کرد که باید آدمها رو همونجوری که هستند قبول کنی. کلا از آدمهای زرنگ خوشم میاد و این آقای مشاور هم فوق العاده زرنگ بود.تو همون نیم ساعت کل رفتار ما رو تجزیه و تحلیل کرد بدون اینکه به ما حرفی بزنه.اولیش اینکه چون دید آقای همسر از ابتدای ورود بدجوری جلوش گارد گرفته سعی می کرد ازش طرفداری کنه تا دلش و بدست بیاره که همین طور هم شد و کلی همسر جان از مشاور خوشش اومد که چقدر فهمیده است!! (ای ساده) دومیش هم این بود که از بین حرفهای همسرجان فهمید که از بابت حق مشاوره زیادی که باید بپردازه دلخوره و می دونست که احتمالا راضی نمی شه دوباره بیاد و این بود که در کمال تعجب ما به منشیش گفت که از ما حق مشاوره رو کمتر بگیره.اما از همه بدترش این بود که خواست جلسه بعدی من تنها برم پیشش.نمی دونم چی می خواد بگه اما این کارش خیلی نگرانم کرده اونقدر که تمام راه برگشت و تو فکر بودم.خدا آخر و عاقبت ما رو با این آقای مشاور بخیر کنه

 

[ سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]