روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

یعنی فکر می کنم اگه بجای این دوستای نون به نرخ روز خور من سگ و گربه دور خودم جمع می کردم الان موفق تر بودم. یعنی واقعا رفتارشون برام قابل درک نیست.نمی دونم  دوستهای من تو دوستی فقط به فکر خودشونند یا این موضوع کلا اپیدمی شده و همه اینطوری شدند.

والا من که اینطوری نبودم.یعنی باور کنید بارها با همسر جان بخاطر دفاع از دوستهام بحثم شده و اینقدر من هوای این دوستان رو داشتم که اونم شاکی می شد که تو چرا همش از دوستهات طرفداری می کنی. ولی الان به این نتیجه رسیدم که حرفهایی که همسر جان در موردشون می زد کاملا راست بود و من اشتباه می کردم که بخاطر همچین آدمهایی با کسی که عزیزترین فرد تو زندگیمه دعوا می کردم.

حالا بگذارین یکم از نمونه رفتارهاشون بگم.

یه دوست دارم اون سر دنیا تو یه شهری نزدیک اون آبشار معروفه . این دوست ما هر زمان که می اومد ایران بنده دربست در خدمتشون بودم.حتی شده بود که سفارشاتشون و  مثل سی دی  از قبل تهیه می کردم که اینجا معطل نشه.(منتی دوستم بود و وظیفم بود که هر کاری می تونم براش بکنم). راستش برای عروسیشم همه کار کردم.تمام طول عروسی از کنارش جم نخوردم  تا هرچی لازم داشت یا کاری داشت براش انجام بدم.( جالبه که همه شاباشهاشم من براش نگه داشتم و فرداش بهش دادم.یعنی ببینید اینقدر کنارش بودم که حتی شاباشهاشم که می گرفت سریع می داد به منخنثی) باور کنیدخواهر خودش که این کارها رو باید انجام می داد به فکر خوشی خودش بود و همش پیش دوستهاش بود.حالا اینها در چه حالیه؟ در حالی که ایشون همسر جان من و که اون موقع تقریبا رسمی هم شده بود (چون خواستگاری هم اومده بود) و حتی یه بار هم همین دوست من و بیرون دعوت کرده بود و کلا با این دوستم آشنا بود و برای عروسیش دعوت نکردعصبانی.اینقدر این همسر جان ناراحت شد که حد نداشت و حتی از من خواست بخاطر توهینی که به اون کرده عروسیش نرم اما من فقط بخاطر دوستیمون یه جوری قضیه رو ماست مالی کردم . همسر جان هنوزم سر این موضوع از این خانم شدیدا ناراحته .

بعد از عروسی ایشون خیلی تشکر کردند و به من گفتند که سر عروسیت جبران می کنم.(زهی خیال باطل ) فرداش که پاتختی بود هم ما در خدمت ایشون بودیم آماااااااااااا ایشو ن یه حرکت زشته دیگه هم اون روز کرد.بعد از پاتختی رفت تو اتاق و در و بست ( با شوهرش سر یه موضوعاتی بحثش شده بود) و حتی نیومد بیرون که با منه دوست خداحافظی کنه.یعنی این کارش به حدی زشت و بد بود که فامیلهاشونم که اونجا بودن همه به من تیکه می انداختن که دوستت رفت و منظورشونم این بود که از این به بعد رفتارش به همین منواله اما من باز جدی نگرفتم و گفتم بی خیال.

اما موضوعی که باعث شد واقعا در دوستی با ایشون تجدید نظر کنم قضیه عروسی خودم بود.

دفعه پیش که اومد ایران و گفتم عروسیم کی هست و میای دیگه ، دیدم من و من کرد.از رفتار و برخورد سرد شوهرش (چقدر من شوهرش و سر عروسیشون تحویل گرفتم و عزت و احترام سرش گذاشتم.حقش بود با اون لحجه شهرستانی مسخره اش آدم حسابش نمی کردم.راست می گن آدمها اصلیتشون و زود نشون می دن)شستم خبردار شد که شوهرش نمی خواد بیاد و ایشونم که طرفدار حزب باد و گور بابای دوست.جالبه که همین دوست من بخاطر عروسی فامیل شوهرش می خواد بیادها( یعنی خاک بر سر من که بخاطر دفاع از همچین آدمی با همسر جان دعوا کردم) جالب ترش اینجا بود که مادرشم شده بود آتیش بیار معرکه و هی می گفت دوستت نمی تونه بیاد و بجاش ما میایم. اینقدر این حرف و تکرار کرد که واقعا از مادرش هم دلخور شدم که داره با حرفهاش شر به پا می کنه. اما باز به روی خودم نیاوردم تا ببینم واقعا موقع عروسی چه می کنند.اما این بار هم که تاریخ جدید عروسی رو بهش گفتم باز گفت نمی تونم بیام. جالبه نه؟ یعنی اینقدر از این کارش ناراحتم که از این به بعد هر بار  بیاد ایران مطمئن باشین تمام کارهام و به دیدنش ترجیح می دم.

حالا هم موندم برای عروسی با پدر و مادرش چه کنم.از یه طرف بخاطر رفتار زشت دوستم و مادرش اصلا دوست ندارم دعوتشون کنم و از طرف دیگه دوست دارم حتما بیان و عروسی که شوهرم داره برام می گیره رو ببینند( فکر می کنم دیدنش براشون لازمه.چون فکر می کنند فقط خودشون بلد بودند تو باغ عروسی بگیرند و مدام پز می دن).شما جای من بودید چکار می کردید؟

[ یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

اومدم که اندر احوالات عروسی بنویسم.فکر کنم باید زود به زود آپ کنم چون واقعا خاطرات این دوران باید ثبت بشه و از هیچ کدوم نباید گذشت که دیگه تکرار نمی شن.جونم براتون بگه که خیلی از کارهای عروسی انجام شده.یعنی قراردادمون و با کترینگمون بستیم و چیزهایی رو هم که می خوایم و مشخص کردیم.لیاس عروسمم انتخاب کردم و سفارش دادم . چند تا آرایشگاه و دیدم ولی انتخابم هنوز اوکی نشده.امروزم دو تا آتلیه رو دیدیم که از یکیش بدم نیومد و به نظرم کارش خوب بود.احتمالا همون و انتخاب کنیم.راستش زیاد حوصله گشتن ندارم و می دونم هرچی هم بگردی بیشتر گیج و خسته می شی اینه که تصمیم گرفتم سخت نگیرم ایشالله که نتیجه هم خوب باشه.

آقا ما هنوز درگیر این بنایی خونه هستیم .بعد از دعوایی که شخصا با نقاش کردم سر خراب کاری که در بعضی قسمتها کرده بود مجبور شدیم یه نقاش دیگه بیاریم تا خراب کاریهای آقا رو درست کنه. چند تا از کاشیهامونم لق شده و باید دوباره کنده بشه و چسبونده بشه که البته کاشی کار نامحترم هم زیر بار خراب کاریشون نرفتن و باز مجبوریم یه نفر دیگه رو بیاریم.(اینم شانس ما). خلاصه که این خونه حسابی واسه ما خرج برداشت و پدرمون رسما دراومد.وقت هم خیلی کم داریم و باید زودتر اسباب هامون و ببریم و بچینیم.اصلا دلم نمی خواد همه کارهامون بیفته روزهای آخر که خسته بشیم و از عروسی هیچی نفهمیم.

تا بعد....

 

[ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

یه هفته ای هست که تعطیلات تابستونی من هم شروع شده.امیدوارم واحدهای این ترم هم پاس بشه تا از دست این دانشگاه نجات پیدا کنم.واقعا این یک سال و نیمه خسته شدم.یعنی از روز اولی که من پام و تو دانشگاه گذاشتم قضیه خواستگاری و بله برون و نامزدی و خلاصه هزار تا گرفتاری مطرح بود که باعث شد نفهمم اصلا چی دارم می خونم و چی کار دارم می کنم.فقط اینقدر بود که لابه لای همه کارهام یکم هم درس بخونم. 

بگذریم

حدود دو ماه تا عروسی فرصت داریم و کلی هم کار انجام نشده داریم.سر قضیه بنایی خونه رسما خیلی اذیت شدیم .من کلا آدم سخت گیریم و کارگر جماعت رو هم که می دونین از زیر کار در رو هستش و اینه که به من خیلی سخت گذشت.سعی کردیم تا اونجا که توان مالیمون اجازه می داد خونه رو جوری که خودمون دوست داریم درست کنیم ولی خوب یه کارهایی رو هم خیلی دوست داشتم انجام بدیم اما حساب کردیم دیدیم خیلی هزینه بره و بی خیال شدیم و ترجیح دادیم که چند سال دیگه این کارها رو انجام بدیم.

در مورد کارهای عروسی هم لباس عروس و به خیاط سفارش دادم  و با کترینگمون هم صحبتهای اولیه رو کردیم و باغ و هم اجاره کردیم و  دکور و میز و صندلی و منوی غذایی مون هم مشخصه.فقط مونده انتخاب آتلیه و آرایشگاه و کیک عروسیمون که باز قراره با همین مدیر کترینگمون قرار بگذاریم و بریم ببینیم.طلا هم که ماشالله روز به روز داره گرون تر می شه و ما هم هنوز سرویسمون و نخریدیم و همچنان منتظریم که یکم قیمتش بیاد پایین تر تا بریم بخریم.فکر می کردیم تو ماه رمضون قیمت طلا هم بیاد پایین که زهی خیال باطل.  فکر کنم آخر محبور شیم با همین گرمی 50 تومان طلا بخریمناراحت

دیگه اینکه یه کم ریزه کاری تو خونمون مونده که اونها تموم بشه وسایل و می بریم و کم کم می چینیم.اصلا دوست ندارم که دم عروسی همه کارها هول هولی انجام بشه و روز عروسی هممون خسته باشیم.

 

[ سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

احساس می کنم یه چیزیم شده.منی که اینقدر استرسی بودم الان زیادی بی خیالم.اونقدر که دو روز دیگه ارائه دارم و اصلا متنم و نخوندم و حفظ هم نکردم.الانم داشتم با آهنگ بره باخ منصور واسه خودم قر می دادم.یعنی این لپ تاپ صبح تا شب روشنه ها اما دریغ از حس خوندن.همش یا دنبال آرایشگاهم یا دنبال کارهای خونه یا کارهای مسافرت و ...

اصلا نمی کشم تو این شرایط درس بخونم.خدایا این دو روزه یه حس در من ایجاد کن.

آمین

پی نوشت: بزودی خاطرات نوشته نشده در این مکان ثبت می شوند.

[ یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]