روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

[ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

امشب داشت  تی وی فیلم  چهل سالگی رو پخش می کرد.چقدر این فیلم و دوست دارم .دلم برای خودم خیلی می سوزه.خیلی داغونمناراحت

[ سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

می گن یخچال آمریکاییش خوبه ، ماشین لباسشویی آلمانیش و گاز ایتالیاییش.اما عملا پیدا کردن یخچال آمریکایی و ماشین لباسشویی آلمانی خیلی سخته. گاز ایتالیایی هم زیاده اما اینقدر قیمتش بالاست که دلت نمی یاد همچین پولی رو بابت اجاق گاز که تکنولوژی خاصی هم نداره بدی.

اینه که ما هیچ کدومش و نخریدیم.

دیشب یه سری از لوازم برقی ها رو خریدیم .یعنی خیلی اتفاقی تونستیم گاز و ماشین لباسشویی و یخچال و غذاساز و در یک روز و با هم بخریم. اونم در روز پنجشنبه که انبارها زود می بندن.

ساید و بزور آوردیم تو خونه.یعنی مجبور شدیم درش و لولاش و در بیاریم چون از درمون تو نمی اومد. نمی خواستیم اینقدر بزرگ بگیریم اما اینقدر همه گفتن کوچیکتر بگیرین پشیمون می شین  و همیشه دو نفر نمی مونین و ..که راضی شدیم جامون تو آشپزخونه تنگ بشه اما یخچالمون بزرگ باشه.

پی نوشت: این چند روزه خیلی گریه کردم.اینقدر که چشمهام شده بود قد چشمهای ژاپنی ها.نمی دونم چرا زندگی من اینجوریه و اینهمه پیچ و خم داره.مامانم معتقده خیلی جلوی چشمیم و علتش اینه.به چشم اعتقاد دارم اما تا این حدش یکم عچیبه.جالبه دیروز که رفته بودیم خونمون دیدیم شیشه بدون دلیل ترک خورده.باورتون می شه؟

[ جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

یه اتفاقاتی داره میفته که اصلا خوشایند نیست. نمی خوام تا آخرش حرفی بزنم. برام دعا کنید که تصمیم درستی بگیرم

[ سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

من یه سوال فنی ازتون داشتم.اشکالی داره رنگ ماشین لباسشویی و یخچال یکی نباشه؟؟ آخه موضوع اینه که من ماشین لباسشویی رو از رنگ سفیدش خوشم اومده و یخچال و از رنگ سیلورش و  الان هم موندم که چه کنم؟ البته گازم هم استیله اما معمولا فکر می کنم رسمه که ماشین لباسشویی  و یخچال و با هم ست میکنند.نه؟؟راستی اینجا کسی یخچال سیلور داره؟؟ آخه یه عده می گن سفید بهتره و سیلور دردسر داره می خواستم ببینم راسته یا نه .پیشاپیش از کمکهای همگی ممنونم.قلب

[ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

اینقدر این روزها سرم شلوغه که حتی نمی رسم خاطراتم و اینجا ثبت کنم.دوشنبه 31 مرداد من و آقای همسر به اولین سفر دونفره زندگیمون رفتیم.خوب اینکه یه زوج یه ماه مونده به عروسیشون و با اینهمه کار برن مسافرت شاید یکم عجیب به نظر برسه اما ما واقعا بهش نیاز داشتیم به چند دلیل.اول اینکه این چند وقت همش در حال بدو بدو بودیم و واقعا خسته شده بودیم و به آرامش نیاز داشتیم.دوم اینکه من و همسر جان با اینکه چند سال دوست بودیم و بعد هم نامزد کردیم و بعد هم عقد اما باور کنید یک روز از صبح تا شب پیش هم نبودیم و من این اواخر استرس گرفته بودم بابت این موضوع .چون حس می کردم اونطوری که باید بعد این همه وقت نشناختمش.

خلاصه  قرار بر این بود که بریم شمال و ویلا بگیریم.از چند روز قبل سفر هم تقسیم کار کردیم که چه چیزهایی رو من بیارم و چه چیزهایی رو همسر جان و من هم از روز قبل همه وسایل و طبق لیست آماده کردم که همون روز  بتونیم زودتر بریم.قرار بود من برای ناهار سالاد الویه درست کنم اما چون همش درگیر کارها بودم درست کردنش افتاد برای آخر شب و من همزمان که داشتم با تلویزیون بخاطر شب احیا دعا می خوندم سالاد الویه هم درست می کردم.  نیشخند مراسم شب احیا هم تا 3.5 شب طول کشید و منم مجبور بودم 8 صبح بیداز شم.کلا روزهایی که خواب من کمه اخلاقم بد می شه و تحملم کم می شه و همیت باعث دعوا می شه.روز دوشنبه هم این اتفاق افتاد.

جریان از این قرار بود که ما خونمون یه کتری برقی داریم و من چند روز قبل رفتنمون به همسر جان پیشنهاد دادم که اون و با خودمون ببریم اما ایشون به دلایلی که حداقل واسه من نامعلوم بود موافقت نکرد و گفت یه کتری کوچیک خونمون داریم که استفاده نمی شه و اون و می بریم با قوری. خلاصه از من اصرار و از ایشون انکار و آخر من به نفع همسر کنار اومدم و قرار شد همون کتری و قوری رو ببریم .اون کتری برقی رو هم گذاشتیم خونه خودمون تا هرموقع اونجا می ریم که کاری انجام بدیم چای هم داشته باشیم. اما اتفاقی که افتاد این بود که یه ساعت قبل رفتنمون همسر خجسته زنگ زد که الان رفته کتری رو برداره و دیده مادر جانش اوکالیپتوس اون تو دم کرده و دیگه قابل استفاده نیست.منم که قبلا سر اون کتری برقیه و بردنش باهاش کلی بحث کرده بودم دیگه عصبانیعصبانی شدم.دلیلم هم این بود که چرا این آقای همسر اینقدر خجسته است و یا اینکه من دو روره ساکم و بستم اما اون الان تازه رفته کتری رو دیده.چون اگه زودتر دیده بود من اون کتری برقی رو می رفتم از خونمون می آوردم. همسر هم ناراحت شد که تو چرا سر یه کتری داری با من دعوا می کنی و مگه یه کتری چه ارزشی داره.هرچی هم که من می گفتم کارت درست نبود به کتری مربوط نیست تو گوشش نمی رفت که نمی رفت.خلاصه همین شد که ما 3 ساعت پش تلفن با هم بحث کردیم و آخرشم بجای ساعت 10 صبح ساعت 1 ظهر اونم با ناراحتی و اعصاب خوردی رفتیم. این آقای همسر هم یه اخلاق بدی که داره اینه که عصبانی که بشه کلا در طول روز دیگه تعطیله.یعنی برخلاف من که 2-3 ساعت بعدش دوباره اوکی می شم اون یه روز زمان می خواد تا دوباره به حالت عادی برگرده. این بود که در تمام طول جاده بسیار رفتار سردی داشت.از طرفی بعد از کندوان تو جاده چالوس اینقدر مه وحشتناکی بود که اصلا نمی شد اطراف و دید و کلییییییی حرص و جوش خوردیم تا رسیدیم.چون بار اولی هم بود که همسر تو جاده چالوس رانندگی می کرد من وقتی مه شد دیگه داشتم قبض روح می شدم و همش به همسر غر می زدم که الان می افتیم تو دره و می میریم و ناکام می شیم و ...خلاصه کلی رو اعصاب این بنده خدا پیاده روی کردم تا برسیم. از طرفی وقتی رسیدیم شب شده بود و هرچی فکر کردیم دیدیم نمی شه اون موقع رفت و ویلا گرفت اینه که چون جهانگردی چ ل ن د ر سر راهمون بود تصمیم گرفتیم که اون شب و اونجا بمونیم و یه کومه بگیریم که بتونیم آشپزی هم بکنیم.(کلبه و اتاق هم داشت اما نمی شد داخلش غذا درست کرد). اما چشمتون روز بد نبینه که اون کومه چقدر افتضاح بود.بوی نم می داد شدیددددددد. خیلی هم ساختمونش قدیمی بود و بازسازی درست و حسابی هم نشده بود و همین باعث شد که واقعا  شب خیلی بدی رو اونجا بگذرونیم و تا صبح نتونیم بخوابیم.

فردا صبحش همسر گفت یا یه ویلای خوب گیر میاریم یا می ریم هتل رامسر یا کلا برمی گردیم تهران.رفتیم اتاق و تحویل بدیم دیدیم که تو همون محوطه جهانگردی دو تا ویلای نوساز خوب هست .یکیش یه اتاق خوابه و یکیش دو اتاق خوابه. اتاق های داخل ساختمون اصلی اش رو هم دیدم و خیلی شیک و تمیز بود و ظاهرا اون شرایط بد فقط شامل کلبه ها و کومه ها می شد.خلاصه کلی با مسئول اونجا سرو کله زدیم تا مشخص شد که ویلای یه خوابه فقط همون شب خالیه و از چهارشنیه رزروه اما ویلای دو خوابه برای سه شنیه و چهارشنیه خالیه.ما هم که حوصله جابجایی نداشتیم با اینکه برامون خیلی گرون تر در می اومد( شبی 150 هزار) و بزرگ بود اما ویلای دو خوابه رو گرفتیم.

از وقتی که وارد اون ویلا شدیم واقعا زندگی شیرین شد.چون فوق العاده شیک و قشنگ بود و به قول آقای همسر تازه فهمیدیم شمال یعنی چی و 4 روز کاملا رویایی رو داخل اون ویلا داشتیم.اینقدر بهمون خوش گذشت که 5 شنبه رو هم که دیدیم رزرو نشده رو گرفتیم و تا جمعه موندیم که جبران اون یه شب داخل کومه بشه. می گن آدمها رو باید تو مسافرت شناخت چون واقعا آقای همسر خیلی مهربون تر از اون چیزی بود که من فکر می کردم.کل این چند روز و خودش آشپزی کرد و نمی گذاشت من اصلا کار کنم.خیلی هم به دل من راه اومد و با اینکه هوا بارونی بود و رانندگی کردن سخت بود اما هر روز عصر کلی می رفتیم تو شهرهای اطراف و می گشتیم. کلی هم عشقولی بودیم و همش تو بغل همدیگه بودیم قلبتنها اتفاق بد این سفر زمانی بود که رفتیم ساحل نمک آبرود. همسر جان به من گفت لب دریا وایسا که من ازت عکس بگیرم.منم دیدم چند تا سنگ لب آب هست و خواستم برم روی یکیشون که عکسم قشنگ تر بیقته .سنگ هم کنارش خزه بسته بود و  پام رفت رو خزه ها سر خوردم و افتادم تو آب.متاسفانه پام بین دو تا سنگ گیر کرده بود و نمی تونستم از آب بیام بیرون.همسرجان هم بنده خدا هول کرد و اومد من و نجات بده که خودشم سر خورد و دوربین که پیشش بود هم آب خورد و  سوخت. هرچی هم تلاش کرد که پای من و در بیاره نتونست.خلاصه همه آدمهایی که تو ساحل بودن دور ما جمع شده بودن و می گفتن کسی نمی تونه کمک کنه و فقط خودت می تونی پات و در بیاری.خلاصه کلی تلاش کردم تا تونستم پام و در بیارم  و بخیر گذشت. بنده خدا همسر جان بابت دوربینش اصلا دعوام نکرد اما همش می گفت چرا حواست و جمع نمی کنی و اگه اون موقعی که  افتادی سرت به سنگ خورده بود یا دماغت شکسته بود من چی کار می کردمناراحت

در مجموع این چهار روزی که شمال بودیم با اینکه همش بارون اومد و من نتونستم دریا برم اما در عوض هوا خیلی خوب و لطیف و دو نفره بود.دقیقا عین هوای اوایل بهار یا اوایل پاییز بود .برگشت هم از جاده هراز اومدیم و با اینکه راه طولانی تر بود اما از شر اون مه بالای کوه  خلاص شدیم.

تو این مسافرت من بیش از پیش همسر جان و شناختم و بهش علاقه مند شدم.واقعا نشون داد که مرد زندگیه و می شه در کنارش از زندگی لذت برد. در کل این سفر تجربه خیلی خوبی بود و هردومون امیدواریم که بزودی بتونیم دوباره به شمال بریم.

[ پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]