روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

هیچ وقت نفهمیدم از زندگی چی می خوام.یعنی چی راضیم می کنه.خدا رو شکر همه چی دارم.یه خونه نقلی قشنگ ,کلی وسیله های گوگولی که واسه تک تکشون کل تهرون و گشتم ,یه همسر مهربون و کلی وقت برای انجام دادن تمام کارهای عقب افتادم.اما من دارم چی کار می کنم؟؟ هیچی از صبح وقت تلف می کنم تا شب و آخر شب هم با کلی عذاب وجدان می خوابم که یه روز دیگه هم تموم شد و باز به کارهام نرسیدم.تازه کلی هم بی حوصله ام و یه لبخند تحویل این همسر بنده خدا نمی دم.

یادمه قدیما هروقت حسرت کسی رو می خوردم که یه چیزی داشت که من دلم می خواست داشته باشم همیشه مامانم نصیحتم می کرد و می گفت دعا کن خدا به آدم سلامتی بده با دل خوش که اینها بالاترین نعمته.وگرنه بالاترین چیزها رو هم داشته باشی ازش لذت نمی بری.راستش حالا می فهمم چی می گفت.حالا که همه چی دارم اما یه ذره خوشی تو وجودم نیست.شایدم به قول آقای همسر افسردگی گرفتم.

خدایا بابت همه نعمت هایی که بهم دادی ازت ممنونم.باور کن که قدرش و خوب می دونم .اما می شه یه ذره دل خوش هم به من بدی که زندگیم از این یکنواختی در بیاد؟؟

پیشاپیش یلداتونم مبارک.با اینکه چندین جا دعوت بودیم ولی ترجیح می دم فردا شب خونه باشیم.آخه تازگیها هیچ جا رو اندازه خونه نقلیمون دوست ندارم.یه جورایی بهم احساس آرامش می ده.خجالت

[ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

داشتم مطلب جدید وبلاگ صحرا رو می خوندم که یهو دلم گرفت.دلم واسه قدیما خیلی تنگ شده.

دلم برای دانشگاه دوره لیسانسم ، برای دوستان دوره دانشگاهم ، برای اون پاساژ دم دانشگاه که پره ساندویچ فروشی بود و ساعت ناهار همه می پریدیم اونجا و کلی تو سر و کله هم می زدیم،برای تورهای دانشگاهمون  ، برای بیرون رفتن های اکیپیمون ، برای سال 83 و 84 و همه شیطونیهاش و برای دوستهای وبلاگ نویس قدیمیم تنگ شده.

کاش می شد زمان به عقب برمی گشت.راستش اون قدیما همه چیز خیلی قشنگ تر و بهتر بودند.حتی آدمها!!!

[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

خونه آرومه.گهگاهی صدای خروپف آقای همسر از اتاق به گوش می رسه.البته علت این خروپف توسط خودم کشف شده و مربوط می شه به شام.یعنی هر موقع آقای همسر شام سنگینی بخوره شبش بی برو برگرد خروپف می کنه.امشبم که پیتزا خوردیم و فوق سنگین به حساب میاد.حالا دلیل علمی این موضوع چیه رو دیگه باید از پزشکان محترم پرسید. به هرحال ما مدتیه شبها شام سبکی می خوریم و عوضش تا صبح راحت می خوابیم.

از زندگی مشترک بگم که دیگه کم کم جا افتادیم. مثل اوایل سر هر موضوعی زود از کوره در نمی ریم و سعی می کنیم با هم کنار بیایم.اما خوب یه موضوعاتی هم همیشه لاینحل باقی خواهد ماند.یکی از همین موضوعات قضیه خواب شبه.یعنی ما از روز اول دوستیمون سر این موضوع درگیری داشتیم و خواهیم داشت.قضیه هم به این صورته که آقای همسر اهمیت زیادی برای خواب شب قائله.یعنی می گه باید 7 ساعت کامل خوابید.از اون طرف هم صبحها ساعت 6 از خواب بیدار می شه.اینه که شبها ساعت 10 شب می ره آماده می شه برای خواب که تا 11 دیگه خواب باشه.این در حالیه که من عادت ندارم زودتر از ساعت 12-1 شب بخوابم.تازه اگه حسم بیاد که مثل الان تا 2 و 3 هم بیدار می مونم.آخه اصلا من نمی دونم حیف نیست آدم این روزهای جوونی شو همش بخوابه.حالا 7 ساعت نخوابه مگه چی می شه؟؟ خلاصه اینکه ما سر این موضوع به تفاهم نرسیدیم که نرسیدیم.همچنان بنده شبها تنها هستم.از صبح که تنهام شب هم که همسر میاد شام می خوره و یه ساعت می شینه و بعد هم می خوابه.یعنی عملا شبها هم تنهام.حالا این در حالیه که بنده ازدواج کردم که مثلا از تنهایی در بیام.چقدرم اینجوری دارم از تنهایی درمیام.

بی خیال حوصله غرغر ندارم.همیشه فکر می کردم چه جوری می شه که زنها بعد ازدواج بدون شوهرشون برای زندگیشون برنامه می چینند؛برای خودشون تنهایی مسافرت می رن ؛با دوستهاشون تنهایی گردش می رن و ...حالا کم کم دارم می فهمم که علتش فقط و فقط مردها هستند.یعنی این مردها هستند که تفریحات مشترک و دوست ندارن و با رفتارشون باعث می شن همسرشون روز به روز بیشتر ازشون دور بشه.

به هر حال این مشکل اکثر زنهای تاریخه و امیدوارم راه حلی براش پیدا بشه.

[ جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

همه آدمها یک سری خصوصیات خوب دارن و یک سری خصوصیات بد.شخصا آدمی هستم که خیلی روی خصوصیات اخلاقی خودم کار می کنم.یعنی کسانی که من و می شناسن می دونن که چقدر روی هر کاری که انجام می دم حساسم و بیشتر از هر آدمی به خودم و رفتارم گیر می دم و گاها بابت یک رفتار نادرستم از دست خودم حرص می خورم و غصه می خورم.

یک اخلاق دیگه ای هم که دارم که نمی دونم خوبه یا بد.اونم اینکه به هیچ چیز قانع نیستم.یعنی هر پله ای که توی زندگیم بالا می رم دنبال پله بالاترش هستم.شاید بشه اسمش و گذاشت یک جور بلند پروازی.البته این بلند پروازی خیلی باعث پیشرفت من شده ولی از طرفی هم باعث شده نتونم از اون چیزهایی که دارم لذت ببرم.یعنی تو زندگیم خیلی کم پیش میاد که من از ته دلم شاد باشم. با اینکه می دونم و دیدم که خیلی ها حسرت چیزهایی که من دارم و دارن اما نمی دونم چرا من نمی تونم بابت داشته هام شاد باشم و اینقدر بابت نداشته هام غصه نخورم.

قراره ملکه بیاد خونمون.فعلا که روابط حسنه است و امیدوارم که این دوری و دوستی جواب بده و تا آخر هم همینطور بمونه.خدائیش ملکه آدم بدجنسی نیست فقط کمی تا قسمتی نچسبه.منم که حساسسسسسسسس.یادمه یه دوستی قدیما بهم می گفت تو خیلی حساسی و بعد از ازدواج بابت این حساس بودنت لطمه می خوری. راستش حالا می فهمم که چی می گفت.

 

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

امشب داشتم یه ترانه از هایده گوش می کردم که فکر می کنم شرح حال این روزهای منه.

تو نیمه راه زندگی . دل من پر خونه
اینجا با این قشنگی هاش . واسه من زندونه

وای که تموم نمیشه . لجبازی هات زمونه

سر راهمو گرفتی . چه بد کردی زمونه
غرورم رو شکستی . چه بیرحمی زمونه
بازم این سو و اون سو . منو خوب میکشونی
زمونه . آی زمونه...
ببین کاسه صبرم . چه لبریزه زمونه
تو غربت خونه کردن . غم انگیزه زمونه
بازم این سو و اون سو . منو خوب میکشونی
زمونه . آی زمونه

هر چی باهات راه اومدم . تو باهام لج کردی
رفیق نیمه راه شدی . راهتو کج کردی

وای که تموم نمیشه . لجبازی هات زمونه

 

[ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

درد و دل که میکنی ضعف هایت و دردهایت رامیگذاری توی سینی و تعارف میکنی تا

هرکدامشان را که میخواهند بردارند،تیز کنند،تیغ کنند و بکشند بر روحت.

[ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]