روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

خسته ام .... خیلی زیاد

این چند هفته اخیر همش در حال بدو بدو بودم.نگران نباشید خیر بود. ایشالله سرم که خلوت شد یه پست درست و حسابی می گذارم فعلا همین و از من قبول کنید.

 
یادت باشـــــــــد :

دلت که شکست، سرت را بگیری بالا...

تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش...
...
حواست باشد ؛

دل شکسته، گوشه هایش تیز است...

مبادا...

که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین،

مبادا...

که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود...

شادیش٬آرزویت بود...
 

[ دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

امشب من تنهام.آقای همسر باید شب تو محل کارش می موند.کلا آقای همسر باید یکی دو شب در ماه بمونه.خوب این موضوع جدیدی نیست و من قبل ازدواج هم شرایط کاری آقای همسر و می دونستم .یادمه بعد ازدواج همیشه از اینکه تنها تو خونه بودم کلی هم ذوق می کردم اما حالا اینقدر دلم گرفته که خوابم نمی بره و نشستم دارم گریه می کنم.

آهای پسر حواست هست ؟؟ می بینی دارم کم کم عاشقت می شم.قول بده همیشه همینطور خوب بمونیماچ

[ پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

نشستیم با هم قسمت جدید سریال قلب یخی رو ببینیم.تازگیها آقای همسر علاقه زیادی به این سریال پیدا کرده و البته من می دونم علتش حضور م ه ر ا ن -م د ی ر ی  در سریه جدیدشه وگرنه قبلا اصلا نگاه نمی کرد.یه متکا گذاشتم پشتم و تکیه اش دادم به مبل و نشستم تا سریال شروع بشه.یهو میاد پیشم می شینه می گه زن خوب و خوشگل خودم.یکم چپ چپ نگاهش می کنم و هیچی نمی گم.می گه چرا اینجوری نگاه می کنی خوب تو دختر خیلی خوبی هستی.می گم دروغ می گی الکی داری ازم تعریف می کنی .می گه نه والا راست می گم .باز هم نگاش می کنم و هیچی نمی گم.می گه دیگه چی شده ؟؟ می گم دارم فکر می کنم.می گه به چی؟؟ می گم به زمانی که خیلی دور نیست.به اون موقع ها که همش غر می زدی و از من شاکی بودی و می گفتی از من راضی نیستی و این زندگی رو دوست نداری و بیا از هم جدا بشیم.چی شد که چند وقته اینقدر نظرت عوض شده؟؟

سرش و  می اندازه پایین و می گه من خر بودم من و ببخش!! 

خدایا داری با من چی کار می کنی؟؟ یعنی این روزها خوابه یا اون همه عذابی که تو اون یکسال کشیدم.اگه الان خوابه یه کاری کن اصلا بیدار نشم .باشه؟؟؟؟

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

این روزها زیاد حوصله وبلاگ خونی ندارم.چت هم با دوستهام خیلی کم می کنم چون آقای همسر دوست نداره و منم دوست دارم به خواسته اش احترام بگذارم.در عوض بیشتر سعی می کنم فکر کنم و به خودم برسم و رو پروژه ام کار کنم.آقای همسر هم که میاد خونه بیشتر دوست داره من پیشش بشینم و باهام حرف بزنه.همش می گه بیا بشین پیشم ببینمت اینه که کمتر تو اون تایم وقت آزاد دارم که به کارهام برسم.رژیم همچنان پابرجاست اما روند کاهش وزنم خیلی کنده.البته دلیلش هم مشخصه چون دکی جان دوست نداره غذام و یهو کم کنه و خیلی آروم اروم داره اینکار و می کنه.منم البته راضیم چون با اینکه چندین بار بد تخلف کردم و حسابی خوردم و از خجالت شکمم در اومدم اما چاق نشدم. با این وضع فکر نمی کنم تا عید بیش از 10 کیلو بتونم لاغر شم.باز هم خوبه و راضیم مانکنی هم به مرور باشه بهترهچشمک

از حال خودم بگم که خدا رو شکر خیلی بهترم.اونقدر که اکثرن قرصهام و خیلی کم می خورم . حالا باید برم دکتر ببینم نظر اون چیه.

نمی دونم شنیدم ویروس جدید اومده.منم چند روزیه گلو درد و گوش درد و سردرد دارم اما واقعا حوصله دکتر رفتن ندارم.چون دکتری که تشخیصش خوب بود و همیشه پیشش می رفتم نزدیک خونه مامان ایناست و کی می تونه این همه راه و برای یک دکتر بره.اینه که دارم سعی می کنم خوددرمانی کنم شاید ویروس باشه و دورش بگذره خودش خوب بشه.

دیگه اینکه بالاخره مامان اینا نقاشی خونشون تموم شد.من که گفتم حالا حالاها رو من حساب نکنید که عمرا بیام اتاقم و بچینم.قرار شده همه کارتونهای وسایل هام و بگذارن تو اتاق و درش و ببندن تا خودم یه روز برم بچینمشون.اتاقمم به سفارش خودم بنفش یاسی شده که هنوز ندیدمش اما شنیدم خوشگل شده.کلا از وقتی اومدم خونه خودم سختمه که زمستونها خونه مامان اینا برم.آخه اونطرف ها خیلی سرده.به قول مامانم انگار نه انگار که یه عمر اونجا با همون سرما زندگی کردم.به قول آقای همسر لوس شدم اساســــــــــــــــــــــــی

 

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

فکر کنم قبلا هم گفته بودم که خواننده خاموش خیلی از وبلاگها هستم.راستش از قلم بعضی از وبلاگ نویسها خیلی خوشم میاد اما معمولا چیزی به ذهنم نمی رسه که براشون بنویسم اینه که خیلی جاها رو می خونم اما بصورت کاملا خاموش.تو خیلی از وبلاگ هایی که می خوندم دیدم در رابطه با ساچلی عزیز مطلب نوشتن و تسلیت گفتن اونقدر که وسوسه شدم که برم ببینم قضیه چی بوده.وای باز هم غول سرطان و یه داغ بزرگ.یه تعدادی از مطالب وبلاگ و که خوندم واقعا داغون شدم.خدا بهش صبر بده واقعا داغ خیلی بزرگیه.هیچ وقت نمی تونم فکر کنم که بدون عزیزانم چطوری باید زندگی کنم.دیروز رفتم آقای همسر و بغل کردم و کلی بوسش کردم و همونجا تو بغلش آرزو کردم که اگه قرار به رفتن باشه من زودتر از اون از این دنیا برم چون تنهایی و با خاطرات زندگی کردن خیلی عذاب آوره.ناراحت

راستی گفته بودم آقای همسر چه دست گلی به آب داده بود.روی هاردمون  پ س و ر د گذاشته بود و بعد هم فراموشش کرده بود .منم کلی اونجا اطلاعات داشتم. هرچی هم پرسیدیم گفتن برای سخت افزار و نمی شه کاری کرد و این هم بخاطر امنیت اطلاعاته و این حرفها.خلاصه امروز یهو پسورده به ذهنش رسید و کلی هردومون ذوق کردیم .

 

[ جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]