روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

اوفففففففففف که چقدر کار سرم ریخته.یعنی این یک ماه آخر سال دوست داشتم شبانه روز عوض 24 ساعت 48 ساعت بود بس که کار دارم.دارم به قول آقای همسر خونه عشقمون و می تکونم اساســـــــــــــــــــی.فرشها رو که دادم برای شستشو پرده ها رو هم به زودی می دم خشکشویی. دکوراسیون خونه رو هم می خوام یه مقداری تغییر بدم.

اگه از من بپرسن به چه چیزی خیلی علاقه داری می گم لباس.به قول مامانم عاشق اینم که عین این مانکن ها لباس های متنوع بپوشم و هی باهاش قر بدم خندهیعنی باور کنید اینقدر من لباس دارم که کمدم داره منفجر می شه.حالا فکر نکنید من هر روز در حال لباس خریدن هستما.نه کلا همه لباسهام و خوب نگه می دارم.یعنی شاید یه پالتویی رو 4 سال پیش خریده باشم اما هنوز عین روز اولش نو و تمیز هستش.چون وزنمم معمولا ثابته و لباسهامم معمولا یه سایزه اینه که لباس 10 سال پیشم هم الان اندازمه.حالا اینها رو گفتم که بگم روزی که می خواستم وسایل هام و از خونه پدری بیارم خونه خودمون یه سری لباسهای خاصی برای پوشیدن توی خونه با خودم آوردم.کلا من یه سری لباسهای کوتاه و اجازه نداشتم تو خونه خودمون بپوشم چون یه برادر داشتم و درست نبود جلوی اون.اینه که چون عاشق لباسهای تنگ و کوتاهم هستم هر لباسی که خوشم می اومد و خریدم و نگه داشتم برای خونه خودم.حالا این لباسهای خاصی که می گم با خودم آوردم همین ها بود.اما کلی لباس های دیگه هم هنوز تو خونه مون داشتم .خلاصه یه تعدادیش که قابل بخشیدن بود بخشیدم و یه تعدادیشم نگه داشتم همونجا که اگه یه زمانی شب خونه مامان اینها موندم بپوشم. اما به همین جا ختم نشد که.باور کنید هنوز هم مامانم هر جای خونه رو می ریزه بیرون یه کیسه از لباسهای من و پیدا می کنه.چند روز پیش دیدم یه کیسه داد دستم که اینها لباسهای توه. نگاش کردم می بینم اوههههههه بابا من اینها رو حداقل 3-4 ساله خودم ندیدم.یعنی واقعا یادم رفته بود این لباسها رو هم دارم.حالا از کجا پیداشون کرده خودمم نمی دونم.نیشخند

تازه امسالم می خوام کلی لباس جدید برای عید بخرم.کلا تو این حراجهای آخر شهریور و آخر بهمن من خودم و خفه می کنم همیشه.احتمالا اگه بریم شمال می رم البسکو و کلی خودم و خجالت می دم.البته یه پالتوی آبی نفتی کوتاه و یه مانتو بافت قرمزم تو حراجهای ماه پیش گرفتم. دیگه یه جوری شده که این حراجها که شروع می شه خودم و تو خونه زندانی می کنم که نرم و چشمم به لباسها نیفته که بخرمخجالت.به همین  منظور ماه پیش که میلاد نور حراج بود اصلا نرفتم.الانم منتظرم این نمایشگاه پوشاک شروع بشه.پارسال ملافه های خوبی از اونجا خریدم. تک و توک لباسهای بدرد بخوری هم اونجا پیدا می شه ولی یه اعصاب فولادین می خواد که تو اون شلوغی بری و تک تک غرفه ها رو بگردی.تا حالا همیشه پارک ارم و رفتم اما امسال قصد دارم سمت شرقش که فکر کنم تهرانپارس باشه رو برم ببینم چه خبره.راستی کسی هست که اونجا رفته باشه و بدونه چه جوریه؟؟

 

[ یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

من یک زنم….

از نظر تعداد زیادی از مردها وقتی :

به مردی احترام میذاری یعنی  بهش علاقه داری !

احترام نمیذاری یعنی بی شخصیت هستی و تربیت خانوادگی نداری !

لبخند می زنی یعنی جلفی !

نمی خندی یعنی بد اخلاقی و بیچاره اونی که قراره تو رو تحمل کنه ! 

وقتی حرف می زنی و معاشرت می کنی  و از خودت دفاع می کنی یعنی هفت خطی !

وقتی سکوت می کنی یعنی منزوی هستی و روابط عمومی خوبی نداری و شاید مشکل روانی داری !

وقتی گریه می کنی یعنی سست و ضعیفی یا داری اشک تمساح می ریزی !

گریه نمی کنی یعنی بی احساسی و زنانگی نداری و رفتارت مردونه هست !

وقتی قصد ازدواج داری یعنی می خوای یکی پیدا بشه آویزونش بشی و خودت رو بهش بندازی !

وقتی قصد ازدواج نداری یعنی داری کلاس میذاری و از خداته که یکی بیاد تو رو بگیره !

وقتی مردی خیانت کنه همه براش دلسوزی می کنن و میگن : طرف براش کم گذاشت و رفت سراغ یکی بهتر !

و اون طرف حتی اگه همسرش هم باشه باید مردش رو ببخشه و خودش رو اصلاح کنه !

وقتی زنی خیانت میکنه میگن : ای فاسد بی چشم و رو!

و گذشتی در کار نیست و سنگسار !

و… و… و…

و با تمام اینها من یک زنم ! میگم و می خندم و اشک می ریزم و می جنگم و عشق می ورزم !

و تو مرد باش! مردی که با تمام مردانگی ات حتی یک روز نمیتونی زیر بار این فشارها و قضاوتهای بی ربط به جای یک زن زندگی کنی… !!!

 

پی نوشت:سردردم خوب شد.مرسی از احوال پرسی های خصوصی و عمومی همگیماچماچ

[ شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سرم از دیروز شدیدا درد می کنه.کلا من اینجوریم یعنی وقتی به کسی یه حرفی می زنم که می دونم ناراحت می شه خودم بیشتر عصبی می شم.اما چاره ای نیست ترجیح می دم سردرد بگیرم تا اینکه حرف حق و نزنم.

دیروز رفتم پیش دکتر تغذیه مذکور. نمی خواستم برم اینقدر منشیش زنگ زد که چرا نمی یای مجبوری رفتم.آخه پولش رو هم از قبل داده بودم (پول سه جلسه رو پیش می گیره) و یکم هم زورم میومد پولم هدر بره.از در اتاق جناب دکتر که رفتم تو سعی کردم خیلی جدی باشم و اصلا مجال شوخی بهش ندم.اولش اومد دوباره هره و کره راه بندازه که همسرتون اومد چرا شما نیومدین که منم خیلی جدی بهش گفتم معلومه چون از روند کاری شما راضی نیستم.خوشم میاد که تیزه فوری فهمید اوضاع خوب نیست و خودش و جمع و  جور کرد.اتفاقا یه خانومی هم به عنوان دستیارش اونروز بود که خوشم اومد جلوی اونم بد ضایع شد.اومد مثلا درست کنه کارش و گفت خانم شاخص حجمی بدن می دونید چیه دیگه ببینید روز اول که اومدید نرمال نبودید اما الان تو برنامه من زده نرمالید.منم یه لبخند ژوکوند بهش زدم که یعنی خر خودتی.گفتم نیازی نیست برنامه کامپیوتری تون بگه وزن من نرمال هست یا نه .با مقایسه قد و وزنم بدون هیچ محاسبه ای کاملا مشخصه که من نرمالم موضوع اینه که 7.5 کیلو برای 3.5 ماه کاهش وزن جالبی نیست.

بعدشم بهش گفتم که ترجیح می دم از این به بعد پولی که اینجا خرج می کنم و صرف ورزش بکنم چون مطمئنم اونجوری بیشتر نتیجه می گیرم و خداحافظی کردم اومدم بیرون.اما واقعا از مطب دکتر که اومدم خونه احساس کردم سرم داره منفجر میشه.شب همه چیز و برای آقای همسر تغریف کردم و اونم تصدیق کرد که متوجه شده که این دکتره نرمال نیست و زیادی خود شیفته است و به منم گفت که دیگه حق ندارم پام و اونجا بگذارم و خودشم سه جلسه ای که پولش و داده تموم بشه دیگه نمی ره.

خلاصه گذشت تا دیشب نصفه شب طبق عادت همیشگی داشتم فیس و چک می کردم که اون کامنت زیبا رو دیدم .یعنی اینقدر لحن نویسنده بد بود که یه لحظه شوکه شدم.بقول آقای همسر امروز که داشتم در مورد این کامنت باهاش صحبت می کردم می گفت برو برای اون پسره بنویس اگه تو سه ماه دیگه می خوای تازه عقد کنی ما دوسال پیش عقد کردیم و خیلی هم همدیگر و دوست داریم. اینکه دیگه شاخ غول شکستن نیست که طرف نوشته به کوری چشم همه حسودا من دارم ازدواج می کنم.کلا نوشته بودم که کامنت خنده داری بود.

البته قبل از اینکه آقای همسر بهم بگه چی بنویس خودم همون نصفه شب جواب کامنتش و داده بودم و از خجالتش در اومده بودم اما باز هم از صبح سردرد بدی گرفتم چون گفتم که هروقت حرفی به کسی بزنم که می دونم ناراحت می شه حتی اگه حقیقت هم باشه و طرف شایستگی اش و هم داشته باشه، باز خودم بیشتر عصبی می شم.

الانم آقای همسر و فرستادم خونه ملکه دید و بازدید و خودم تو خونه ولو شدم رو تخت و چشم هام و از سردرد نمی تونم باز کنم. آخه من نمی دونم وقتی به کسی اصلا کاری نداری و حرفی با هم ندارین مرضش چیه که یه حرفی بزنه که مجبور شی اینجوری جوابش و بدی و بعدش سردرد بگیری.لااقل یه کاری کن اگه تو خبابون دیدمت رومو ازت برنگردونم و یه سلام خشک و خالی باهات بکنم.اینم از روز تعطیل ما.ای بر باعث و بانیش..........عصبانی

[ جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

یه بنده خدایی تو فیس برام پیغام گذاشته بود خنده دار. فکر کنم به اولین نفری که خبر نامزدی شو داده بود من بودمنیشخند.نمی دونم چرا هنوز فکر می کنه با کارهایی که کرده علاقه ای بین ما مونده.شاید چون فکر می کنه من هنوز همون آدم ساده گذشته هستم که خوبیهاش و برای خودم بولد می کردم و بدیهاش و ریجکت.نه عزیز من دست تو یکی برای من خیلی وقته رو شده .با اینکه دیده بودم دخترهای زیادی رو که تو عذابشون دادی و با احساساتشون بازی کردی اما نمی دونم چرا اینقدر احمق بودم و فکر می کردم با من اینکار و نمی کنی. خدا رو بابت اینکه چشم و گوشم و به موقع باز کرد و زندگیم و نجات داد خیلی شاکرم.امیدوارم با همسرت تو زندگی روراست باشی.

 

[ جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

دیدین بعضی از آدمها چقدر بی رویه از القاب استفاده می کنند؟؟ مثلا طرف دکتره دیگه زنش اسمش و صدا نمی کنه فقط بهش می گه دکتر.من که خیلی از این کار بدم میاد بنظر من که خیلی بی کلاسیه.کلا ما به اینجور آدمها می گیم ندید بدید البته تو فامیلمون هم تک و توک از این دسته آدمها پیدا می شننیشخند.کلا استفاده از القاب اصلا بد نیست .من خودمم بارها پیش اومده دوستهام و مهندس خظاب کردم و به نظر من کمش هم خیلی جذابه هم خیلی جالب. اما اگه قرار باشه کلا طرف فقظ دکتر یا مهندس خطاب بشه از جانب دیگران و خانوادش دیگه یه جوراییه.قبول دارین؟؟

یا یه نمونه دیگه براتون بگم.همین دوست عزیز بنده که ایران هم نیست و منم زیاد ازش می نویسم(همون که نوشته بودم تا حدی لوسهچشمک) مراسم عروسیشون چند سال پیش بود.سر عقد بجای اینکه فقط اسم طرف و بگن گفتن آقای دکتر فلان و خانم مهندس فلان.نمی دونم شاید خیلی ها این مدلی رو بپسندن ولی من از این مدل خطاب کردن متنفرمسبز.بابا یه زمانی بود دکتر و مهندس بودن افتخار بود الان دیگه همه یه مدرک و دارن .اینطور خطاب کردن این احساس و در آدم بوجود میاره که انگار بقیه بی سوادن که این دو نفر و دارن با القاب دکتر و مهندس صدا می کنند و برای القابشون فخر می فروشن.برای همین یادم بود سرعقد خودم اصلا عنوان شغلی به عاقد نگفتم و ترجیح دادم فقط  به اسم و فامیل خطاب بشیم.

اینها رو به عنوان پیش زمینه گفتم که بگم یه مدتیه پیش آقای دکتر تغذیه نرفتم.یعنی یه جورایی ازش بدم اومده.به نظر من زیادی احساس خودمونی بودن می کنه و اینم برای یه دکتر جوان اصلا جالب نیست. این حس وقتی بیشتر در من بوجود اومد که آقای همسر و بردم پیشش و دیدم که اینبار برخلاف همیشه چقدرم رسمی رفتار کرد.اینجا بود که فهمیدم این خودمونی بودن جز رفتار عادی ایشون نیست و ظاهرن وقتی با خانمها تنها هستند خودمونی می شن.بابا ما یه غلطی کردیم سر برنامه کامپیوتری که ایشون استفاده می کردن باهاش بحث کردیم و آخر بحثم گفتم که چون شغلم اینه رو این برنامه ها حساسم.دیگه ول نکرد که.یعنی این کلمه خانم مهندس از زبون ایشون نمی افته که نمی افته.منم که حساسسسسسسسس اصلا یه حس بدی پیدا می کنم وقتی هی خانم مهندس خانم مهندس می گه.خلاصه اینکه ما فعلا دکتر نمی ریم و رو همون 7 کیلو لاغریمون موندیم .این یه مدت باقیمونده تا عید شدیدا سرم شلوغه اما سعی می کنم از اینجا غافل نشم.راستی دقت کردین که قالب وبلاگم و عوض کردم؟؟

 

[ دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

دارم آهنگ گوش می دم.بی اختیار می رم به سالهایی دور.تابستان 83 ، خیابان ونک مقابل مرکز خرید آینه ونک.همون روز که برای اولین بار دستهای هم و گرفتیم و آهنگ اندی رو باهم گوش کردیم.

قصه از کجا شروع شد از گل و باغ و جوونه

از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه

اومدم به مهربونیت که بگم با تو یه رنگم

تا بگم چه نازنینی  ای شکوفه قشنگم

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه

عشقمون کاشکی همینجوری بمونه

 

و حالا زمستان 91 و این بار باز یه آهنگ قشنگ دیگه از اندی که بدجوری شرح حال این روزهای منه.

 

اگر زندگیم شد سراپا حدیثت
ترحم نمی خوام تو چشمای خیست

تو وعشق خوبت اگر قسمتم نیست
به زانو نیفتم که این خصلتم نیست

 

نمیخوام تو چشمام بخونی احساسم
نمیخوام ببینی که در التماسم
اگر عاشق هستم هنوز که هنوزه
نمیخوام دل تو واسه من بسوزه

 

من از تو نمیخوام دلیل و بهونه

گناهی نداری همینه زمونه

تو نیستی به قلبم جوابی بدهکار
منم که اسیرم تو نیستی گرفتار

 برو موندنت رو به اصرار نمی خوام

نه هرگز من عشق و به اجبار نمی خوام
هنوزم عزیزم دلت نازنینه
دیگه نیستی عاشق حقیقت همینه


خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل
خدا حافظ ای عشق برو به سلامت
مثه من به غصه نداری تو عادت

 

خواهش می کنم درباره این پست هیچی نپرسید.

آهنگ  اندی رو می تونید از اینجا دانلود کنید.

[ دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

نمی دونم چرا همش دلم می خواد بنویسم. از خودم از احساسم از زندگیم اما همش می گم بی خیال از خوشی بنویسی دل یه عده می سوزه از ناخوشی هم بنویسی دل یه عده رو می سوزونی.روزمره نویسی هم که لطفی نداره پس چه فایده داره این نوشتن؟؟ 

این روزها همش دلم می خواد حرف بزنم.همیشه آخرهای سال که می شه دلم بدجور می گیره. نه اینکه این روزها رو دوست نداشته باشم اتفاقا عاشق بدو بدو های ماه بهمن و اسفندم.عاشق بوی عیدم که تو تک تک خونه ها می پیچه اما یه جورایی هم هرچه به پایان سال نزدیک می شیم دچار استرس می شم.نگرانی از این جهت که یه سال دیگه هم داره تموم می شه و من یکسال بزرگتر می شم.آیا تو سال گذشته آدم مفیدی برای خودم و زندگیم بودم یا نه؟؟ می دونید خیلی بده که تولدت با سال تحویل یکی باشه.همیشه تا می خوای شیرینی شروع یه سال جدید و مزه مزه کنی غم سپری شدن یه سال دیگه از عمرت می شینه تو نگات.اینو فقط کسانی می تونند درک کنند که مثل من در همچین روز خاصی بدنیا اومدن.

آقای همسر الان خوابه.تازگیها یخاطر من شروع کرده به رژیم گرفتن و کلی داره سختی می کشه.می دونم برای کسی که تابحال تو زندگیش رژیم نگرفته تحمل گرسنگی چقدر سخته اما بخاطر من داره همه سختی ها رو تحمل می کنه.ممنونم همسری.روز به روز بیشتر برای داشتنت خدا رو شکر می کنم عزیزم.

[ یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

یه مدتیه به نظر خودم آدم عجیبی شدم.شاید بهتر باشه بگم عاقل شدم.الان بهترین دوستم همسرمه و برام در اولویت اوله.در روابطم با بقیه سعی می کنم کاملا جانب احتیاط و رعایت کنم.یعنی زیاد به کسی نزدیک نمی شم که لطمه بخورم.به قول معروف "دوری و دوستی".می دونی به این نتیحه رسیدم که همه آدمها جنبه خودمونی شدن و نزدیک شدن و ندارن و بهتره تا در مورد جنبه دار بودن کسی مطمئن نشدم فاصله ایمنی رو باهاشون حفظ کنم.در مورد ملکه که خوب جواب داده.تازگیها خیلی به من محبت می کنه و می گه من مثل دخترش هستم و مدام اصرار می کنه برم پیشش.اما من سعی می کنم بهش زیاد نزدیک نشم چون می دونم صمیمت زیاد برامون مشکل ایجاد می کنه و ممکنه چیزهایی ازش بشنوم که برام خوشایند نباشه. یه دوستی داشتم به اسم شین که خیلی هم دوستش داشتم.اتفاقا چند وقت پیش بعد مدتها باهاش تلفنی حرف زدم اما نمی دونم چرا از اینکه ببینمش می ترسم.راستش می ترسم دوباره با شوهرش مواجه بشم و منم شدیدا از این آدم بدم میاد.دوستم سین هم می دونم بعد عید حتما یه سفر میاد ایران اما اونم دوست ندارم برم ببینمش.گذشت اون دورانی که من براش همیشه آماده به خدمت بودم و هروقت می اومد همش خونه شون بودم که تنها نباشه. الان دیگه اونقدر سرم شلوغ هست که وقتی برای خودش و لوس بازیهاش ندارم.بسه هرچی این چند ساله با اخلاق افتضاحش ساختم و تحملش کردم .شاید اینجوری بره خودش و اصلاح کنه و دست از لوس بازیهاش برداره هرچند که با مادری که اون داره و اینقدر نازش و الکی می کشه بعید می دونم این اتفاق بیفته.فکر کن دختره لوس با شوهرش دعواش شده زده عکسهای عروسیش و پاره کرده. با من حرفش شد زد تو فیس دیلیتم کرد.که چی مثلا؟؟؟؟ کلا از آدمهای لوس متنفرم چه دختر باشند و چه پسر.

خلاصه اینکه اینها رو نوشتم که یادم بمونه چقدر افکارم عوض شده و مشکلات بوجود اومده چقدر باعث تغییرم شده.البته در جهت مثبت.

راستی یه جا یه جمله ای خواندم که خیلی ازش خوشم اومد.نوشته بود:

"پست ترین مردم کسانی هستند که خوبیهای دیگران و به حساب زرنگی خودشون بگذارند."

من که شدیدا باهاش موافقم.نظر شما چیه؟؟

پی نوشت: عجیب با این آهنگ شادمهر که رو وبلاگم گذاشتم حال می کنم.خیلی دوستش دارم

[ پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

بعضی وقتها بعضی آدمها کاری در حقمون می کنند که نمی تونیم ببخشیمشون و دوباره باهاشون همکلام بشیم.در واقع یه جوری انگار دلمون باهاشون صاف نمی شه و وقتی هم دلت با کسی صاف نباشه نمی تونی دیگه باهاش مثل قبل راحت باشی و حرف بزنی.

دیشب تا صبح بعد مدتها خواب کسی رو دیدم که خیلی دوستش داشتم اما کاری کرد و حرفهایی بهم زد که دلم از دستش هزار تکه شد.توی خواب مثل همیشه کلی از دست خودش و کارهاش و شوخ طبعیش که من عاشق همین روحیه اش بودم خندیدم و شاد شدم اما صبح که بیدار شدم و یاد  کارهایی که کرده  بود افتادم  دوباره دلم گرفت و کلی گریه کردم.آخه باور کنید من هیچ بدی در حقش نکرده بودم و همیشه برام خیلی عزیز بود.

دروغ چرا هنوزم وقتهایی هست که دلم براش تنگ می شه اما متاسفانه این رابطه مثل یه آبی بوده که ریخته شده ودیگه نمی شه جمعش کرد. اینم می دونم که دیگه هیچ وقت هیچی مثل قبل نمی شه. هیچی.....

 

[ سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

این روزها همه چیز خوبه جز مسائل مالی و استرسی که داره بخاطر گرونیهای اخیر به همه وارد می شه. به قول آقای همسر شدیم عین اصحاب کهف.هر روز که می ریم خرید قیمتهایی می بینیم و می شنویم که شک می کنیم به اینکه دیشب که خوابیدیم یه شب خوابیدیم یا چند سال.بعد از افزایش سرسام آور قیمت خونه و دلار و سکه اینبار نوبت ماشین بود.206 تیپ دو بالای 30 میلیون.خنده داره نه؟؟این وسط بعضی کاسب ها هم خوب حالش و بردن.جنس های مونده تو انباراشون و سه چهار برابر قیمت فروختن و جیبهاشون و پر کردند. تازه میگن فاز دوم هدفمندی هم در راهه.بنزین 1500 تومان و برق و آب و گاز سه چهار برابر.حالا حقوق کارمندای دولت چقدر می خواد اضافه بشه خدا می دونه. خیلی جالب می شه اگه عین پارسال فقط 10 درصد اضافه بشه نه؟؟؟.

با این وضعیت یه مسافرت هم دیگه نمی شه رفت. تازه ما جز قشر متوسط رو به بالای مملکتیم. تازگیها به آینده که فکر می کنم افسردگی می گیرم.خدایا خودت به دادمون برس.

[ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

این روزها یکم عصبیم.چون درسهام مونده و همش مجبورم دنبال کارهای دیگه باشم.این عکس و فیلم عروسی هم برای ما شده مکافات.همش داریم دمو می بینیم و اصلاحیه می فرستیم.آقای همسر هم که خودش و راحت کرده و همه رو گذاشته گردن من.فکر کنم یه 5 باری دموی فیلم عروسی رو دیدم  و بعد سه تا برگه بزرگ اصلاحیه تایپ کردم و فرستادم.کفشون بریده بود می گفتن بابا شما جقدر دقیقین.مهندسی گفتن مثلازبان

دیگه اینکه یه چند وقتیه با این همسایه بالاییه مشکل پیدا کردیم.لوله کشی خونش مشکل پیدا کرده بود و حاضر نبود درستش کنه و از سقف ما آب می چکید .خلاصه کار رسید به دادگاه و شکایت و کارشناس اومد دید و کلی برای آقا خسارت بریدن تا راضی شد لوله کش بیاره.حالا متاسفانه از سقف دستشویی هم آب می چکید و کلا این چند وقته هم ما اینقدر کشیک می کشیدیم که یه وقت آب رو سر و کله مون نریزه تا چند دقیقه بتونیم بریم دستشویی.یعنی مصیبتی بودا.دیگه از دیشب که رسما دستشویی تعطیل شد چون لوله کش آورد و سقف کاذب ما رو خراب کرد و بالاخره مشخص شد اشکال از لوله سیفونه و کف دستشوییش و باید کلا جمع کنه.حالا باز خوبه آبی که می ریخته ظاهرا آب سیفون بوده و تمیز بوده و آب فاضلاب و اینها نبوده.خلاصه اینکه ما از دیشب به علت تعطیلی دستشویی خونه ملکه جان هستیم تا این لوله کشه کارش تموم بشه. البته لوله هاشم  ظاهرا ایراد داشته و نشتی داشته که اونم داده براش از رو کشیدن.خلاصه اینکه درگیریم اساسی.واقعا این آپارتمان نشینی دردسره.من که تا قبل ازدواج اصلا عادت به خونه های آپارتمانی نداشتم چون خونه خودمون که تک واحدی بود و قبلشم خونه پدربزرگم بودیم که اونم دو واحد بیشتر نبود و برای همین هیچ وقت گیر همسایه بد تا به حال نیفتاده بودیم.کلا الان یه سالی هست که ما با این طبقه بالایی ها درگیریم.قبلا مستاجر می نشست و یه زن و شوهر جوون بودن با بچه که همش دعوا داشتن.یهو خوابیده بودیم نصفه شب صدای گرومب گرومب از بالا می اومد و جیغ و داد.واقعا نمی دونم قابلمه به هم پرت می کردن که اینقدر سروصدا می اومد؟؟البته آقای همسر یه بار رفته بود تو خونشون می گفت در اتاق خوابم انگار با لگد شکسته بودند. البته صدای شکستن ظرف و ظروف هم بود.کلا اعجوبه هایی بودنا.همیشه هم دعواهاشون ساعت 2و3 نصفه شب بود و صداشونم از کانال کولر می اومد پایین.حالاالان که چند ماهیه اونها رفتن و ما خلاص شدیم از سر و صدا ، اینبار گیر خود صاحب خونه افتادیم و خرابی لوله ها و اینها.خدا خودش بعدیش و بخیر بگذرونه.

[ سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]