روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام به همه دوستهای مهربونم

کمتر از دو روز به شروع سال جدید مونده و منم تصمیم گرفتم آخرین پست امسال و بگذارم و یه جمع بندی کلی از سالی که گذشت داشته باشم.

سال 91 سال کاملا متفاوتی بود.نیمه اولش به من خیلی سخت گذشت و می تونم بگم بدترین ماهها و روزهای عمرم و گذروندم ولی نیمه دومش در کمال ناباوری خیلی خوب بود.امسال در نیمه اول از لحاظ روحی افسردگی خیلی شدیدی رو تجربه کردم که علت اصلیش خستگی دو ساله بود.چون من همزمان که ارشد قبول شدم قضیه خواستگاری آقای همسر هم پیش اومد و آمادگی برای مراسم هایی که در این مدت باید برگزار می شد و کار کردن من تو شرکت جدید و بعدم پروژه خرید خونه و خرید جهزیه که کاملا هم در این دو مورد دست تنها بودیم و  بجز مادر و پدرم و آقای همسر هیچ کمکی نداشتم، کاملا در طول این دو سال من و از پا انداخت .اختلافاتم با آقای همسر به اوج رسید و حتی آقای همسر یه مدت طولانی به حالت قهر خونه رو ترک کرد و رفت.فقط خدا می دونه تو اون روزها چی به من گذشت.تو اون روزها که حتی پدرم نمی دونست چی به سر زندگی من اومده و فقط مادرم و یکی دو نفر از دوستان می دونستند.سفر مشهدی که در عرض دو روز جور شد  و اینقدر ماجرای جور شدن بلیط هواپیما در طی دو روز اونم وقتی پروازها کاملا پر بود برای همه عجیب بود که تمام همسفرانمون مطمئن شدند که امام رضا من و بدجوری طلبیده.اون روزها من تو اوج بیماری روحی و جسمی(مشکل کلیه ام) بودم.برای اولین بار تو حرم حتی نمی تونستم از روی یک کتاب دعا بخونم و فقط می تشستم یه گوشه حرم و ساعتها به آدمها نگاه می کردم. و روز آخر که نمی دونم چی شد که وقتی ضریح و دیدم تمام بغض هام یهو سر باز کرد و نشستم رو زمین و کلی گریه کردم و به خدا التماس کردم که زندگیم و نجات بده. 

بعد اون سفر انگار سبک شدم.یه جورایی حس می کردم که خدا صدای ضجه هام و شنیده و حتما بهم کمک می کنه و همینم شد. دکتری پیدا شد که فهمید بیماری جسمی من هم جنبه روحی داره و با دارو هایی که تجویز کرد رفته رفته هم حالم بهتر شد و هم افسردگیم از بین رفت و کم کم شدم همون آدم سابق.

تو نیمه دوم سال دوباره درس و دانشگاه و شروع کردم که ایشالله تز ارشدم رو هم بدم و فارغ التحصیل بشم.کلی به خونه و زندگیم رسیدم و با تغییر دکوراسیون و خریدن مقداری از لوازمی که تو این یه سال احساس می کردم نیاز هستند حال و هوای خونه رو عوض کردم.سعی کردم از لحاظ احساسی بیشتر به آقای همسر برسم و همین باعث بهبود خیلی زیاد روابط عاطفیمون و افزایش علاقه مون به همدیگه شد. دکتر تغذیه رفتم و 9 کیلو کم کردم و بدین ترتیب اضافه وزنی که بعد ازدواج گریبان گیرم شده بود کلا از بین رفت و باعث شد اعتماد به نفسم برگرده و خلاصه اینکه تونستم تو این 6 ماه دوم سال کم کم خودم و پیدا کنم و بشم همون آدم سابق.

در این یه سال دوستانی رو هم بیشتر شناختم.کسانی که همه جوره برای من عزیز بودند و همیشه سعی کردم کنارشون باشم اما متاسفانه این افراد مشکلات من و دیدن ولی حاضر نشدن کوچکترین قدمی برای من بردارند.در مورد این آدمها هیچی نمی تونم بگم و فقط سعی کردم به سرعت ازشون دور بشم که بیشتر از این ضربه نخورم و امیدوارم روزی برسه که خودشون متوجه بشن در حق من دوست چه کردند.

اما کسانی هم بودند که خیلی بهم کمک کردند.مادر عزیزم که این یه سال هر کاری از دستش بر اومد برام کرد تا زودتر سلامتیم و بدست بیارم. همیشه هم می گفت من هیچ آرزویی ندارم جز اینکه تو همون آدم سابق بشی. 

آقای همسر که واقعا صبوری کرد و سعی کرد همه جوره کمکم کنه و به من آرامش بده که زودتر سلامتیم و بدست بیارم.

و دوستان عزیزی که این مدت کنارم بودند و من و از دعاهاشون بی نصیب نگذاشتند و شاید خدا به پاکی دل اونها بود که زندگی من و به کلی دگرگون کرد و شد اون چیزی که امروز خیلی ها حسرتش و می خورند.

همین جا برای تک تکشون آرزو می کنم که  انشالله خدا هر چی که دلشون می خواد بهشون بده و بهترین ها رو تو زندگی براشون رقم بزنه.

و اما آرزوهای سال جدید:

امیدوارم که امسال برای همه سالی باشه سرشار از سلامتی و موفقیت در زندگی.آرزو می کنم که در سال جدید همه مردم ما شاد باشند و عصه مهمون دل هیچ خونه ای نباشه.از خدا می خوام که امسال هیچ دلی تنها نباشه و همه آدمها کسی رو داشته باشند که در کنارش احساس خوشبختی و آرامش کنند.

برای خودم هم امیدوارم که در سال جدید به تمام هدفهای کوتاه مدتم برسم و برای اهداف بلند مدتم بیشتر تلاش کنم و در کتار آقای همسر زندگی شاد و آرومی توام با سلامتی خودم و عزیزانم داشته باشم.

 

پیشاپیش سال نو همگی مبارک و ایشالله که تعطیلات نوروز کلی بهتون خوش بگذره و با انرژی مضاعف سال جدید و آغاز کنید.

موقع تحویل سال به یاد من هم باشید و برای خوشبختی من ، خودتون و همه جوونها دعا کنید.

 

 

 

[ سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

یعنی من اگه شب عید رفتم زندان نگین چرا ها

اگه معتاد شدم نگین چرا ها

اگه رفتم سر به کوه و بیابون گذاشتم نگین چرا ها

آخه من چه جوری تو این گرونی 300 تومان پول مش مو بدم هان؟؟؟؟ گریه

بابا آخه این چه وضعیتیه؟؟ طرف هیچی نمی شه رفت.به قول یه بنده خدایی اینقدر همه چیز گرون شده دیگه مردم امسال ترقه و نارنجک هم نمی زنند.هر سال این موقع همه جا عین میدون جنگ بود.

خسته شدم از این وضعیت.هر چی در میاری هر چی حقوقت می ره بالاتر بازهم هشتت گرو نهته.آخه اینم شد زندگی؟؟؟؟؟ 

[ دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

من از همه خواننده های اینجا چه خاموش و چه روشن معذرت می خوام.ولی احساس خیلی بدی دارم از اینکه پست هام و عمومی می گذارم و شاید کسانی بخونند که دلم نمی خواد هیچی از زندگیم بدونند.اینه که از این به بعد پست ها رو خصوصی می نویسم.می دونم تا بحال چندین بار این حرف و زدم اما عملیش نکردم.علتش اینه که قلبا به این کار راضی نیستم و دلم می خواد هر کسی برای خواندن اینجا راحت باشه اما چون اینجا تا حدی شناخته شده هستم و حوصله عوض کردن آدرس وبلاگ رو هم ندارم مجبورم خصوصی بنویسم که  برای هیچ کس شک و شبهه ای پیش نیاد.البته آخرین پست امسال که به رسم هر ساله جمع بندی کلی سالی که گذشت هست ، قطعا عمومیه .

 اگه از بین دوستان کسی هست که دلش بخواد دست نوشته های من و بخونه و رمز نداره آدرس وبلاگش و بگذاره تا براش رمز و بفرستم.

در مورد پست قبل هم چون چند نفر خصوصی پرسیده بودند یه توضیحی بدم.من این آهنگ خواجه امیری رو خیلی دوست دارم و واقعا هم معنی شعرش و باور دارم. به نظر منم یه عاشق واقعی کسیه که بخاطر خوشبختی کسی که دوستش داره از خودش بگذره. قبول ندارین؟؟

مرسی از همراهی همگیماچ

[ جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهیه دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوستش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه

که بیشتر از خودم قدرتو می دونه

چی کار کردی که با قلبم بخاطر تو بی رحمم

تو می خندی چه شیرینه گذشتن، تازه می فهمم تازه می فهمم

[ پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

امروز برای اولین بار با مامانم رفتیم نمایشگاه پوشاک حکیمیه.خوب ما هر سال معمولا یه سر به پارک ارم می زدیم ولی امسال گفتیم بیایم این سمتی.کلا از اون زمانی که این نمایشگاه پوشاک تو نمایشگاه بین المللی بود ما معمولا یه بار و هر سال می ریم که بقول مامانم دیگه همه جا رو واسه خرید سر کرده باشیم چشمکاولا این و بگم که مسیر افتضاح بود.یعنی صد رحمت به مسیر رفت. برگشت و که کلی دور دور زدیم و  از کوچه پس کوچه ها رفتیم تا تونستیم بیایم تو اتوبان همت.نمایشگاهم که دقیقا ته شهر بود.یعنی اون محله یه جوری بود که آدم واقعا شک می کرد که آیا اینجا هم جز تهرانه؟؟؟

خوب تیپ اونجا کلا با ارم متفاوت بود.علتشم این بود که قدرت خرید مردم اون سمت خیلی پایین تر بود و برای همین همه جور جنسی موجود بود.اما عجیب بود که  مانتوهاش به نسبت جنسهاش خیلی گرون بود.یعنی هفت حوض خیلی راحت تر می شد مانتو با قیمت های مناسب تر پیدا کرد تا اونجا.البته من یه مانتو برای دانشگاه گرفتم چون اصلا حوصله نداشتم دم عیدی تو خیابونها واسه یه مانتو بچرخم.کلا یه خوبی که اینجا به نسبت ارم داشت این بود که خیلی بزرگ تر بود و تعداد غرفه ها هم خیلی بیشتر بود در نتیجه می گشتی حتما جنسهای خوب هم می شد پیدا کرد.البته من غرفه لباس زیر که اصلا نرفتم .مدلهای کیف هاشم اصلا نپسندیدم.باز مدلهای کفش هاش بد نبود.یه چند تا غرفه شلوار هم داشت که خیلی خوب بود.من یه شلوار برمودای جین با یه قیمت خیلی خوب خریدم.یه خوبی بزرگ دیگشم به نسبت ارم خلوتیش بود.یعنی راحت می شد تو غرفه ها بچرخی.غرفه ملحفه هاشم خیلی خوب بود.البته چون تقریبا روزهای آخر نمایشگاهه ملافه دوخته دو نفره همه جا تموم شده بود.اما پارچه های خوبی داشت که من دو مدل خریدم که خودم روتختی بدوزم. راستی اگه اون سمتی رفتین حتما از اون حلیم و آش هایی که تو محوطه نمایشگاه داشتند بخورین.من که حلیمش و خوردم فوق العاده بود.یعنی من عشق حلیم هستماااا. خلاصه در مجموع خوب بود و راحت تر از ارم هم می شد خرید کرد.چون هم غرفه ها بیشتر بود و تنوع جنسها بیشتر بود و هم قیمتها مناسب تر بود و هم خلوت تر بود.اما خوب جنس های آشغال و بنجول هم زیاد داشت و باید جنس شناس باشین که سرتون کلاه نره.

گفتم یه اطلاع رسانی بکنم شاید به درد کسی بخورهلبخند

[ چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

این روزها همه چیز قشنگه.کلا من عاشق هیاهوی ماه اسفندم.یه شور و نشاطی بین همه هست که آدم و کلی سرحال میاره.خونه تکونی رو که دیگه نگو.یعنی وقتی همه چیز تمیز می شه و یه فنجان چای می ریزی و روی مبل می شینی با وجود تمام خستگیها انگار همه شادیهای دنیا میاد توی وجودت.من همیشه تو خونه تکونی به مامانم کمک می کردم اما اون ته های دلم همیشه آرزوم بود که خونه خودم باشم و اونجور که دوست دارم همه کارها رو انجام بدم.آخه کلا من شیوه تمیز کاریم با مامانم متفاوته.

این روزها حوصله هیچ کس جز آقای همسر و ندارم. به قول دوستهام در جمع های دوستانه زیادی کمرنگم. عاشق بعدظهرهام که آقای همسر از سر کار میاد و با هم قهوه می خوریم و از هر دری صحبت می کنیم.عاشق روزهاییم که با آقای همسر یه متکا می گذاریم جلوی تلویزیون و  منم گوله می شم تو بغلش و با هم سریال قلب یخی و ویلای من و  می بینیم.عاشق شام و نهارهای دو نفره مونم که با وجود اینکه برای اوپن صندلی گرفتیم و میز ناهار خوری هم تو خونه مون هست اما یه سفره دو نفره کوچولو می اندازیم و کلی مخلفات ریز ریز توش می چینیم .بعد غذامون و می کشیم توی یه دیس کوچیک و توی همون دیس با هم می خوریم. این روزها اینقدر بهش وابسته شدم که بعضی اوقات فکر می کنم من چطور تا به حال تونستم بدون آقای همسر زندگی کنم؟؟ کلا این روزها زندگیم یه رنگ و بوی خاصی پیدا کرده که تو این 30 سال نداشت.رنگ و بوی عشقلبخند

[ سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]



در چه ماهی هست که زنها در آن کمتر حرف میزنند !؟
جواب: ماه اسفند
آخه ۲۹ روزه !
**********
دو خصوصیت فقط و فقط تو رانندگی بانوان دیده میشه
۱ – راه نمیرن !
۲ – راه نمیدن !
************
زنها مثل کامپیوتر هستند یک بار خودش را میگیری و یک عمر لوازم جانبی آنرا !
************
گفت مردی به همسرش روزی.... من بمیرم چگونه خواهی زیست؟ گفت: از چند و چون آن بگذر.... تو بمیری برای من کافیست
************
زنها دو وقت گریه می کنن :
۱ - وقتی فریب می خورن !
۲ - وقتی می خوان فریب بدن!!
************
مردا تا وقتى زن نداره ، فقط زن نداره ، وقتى زن داره ، فقط زن داره !
************
نام مرد در موبایل زنها :
آشنایى: مرد رویاهام
نامزدى: عشقم
ازدواج: هم نفسم
1 ماه بعد: جان دلم
2 ماه بعد: سایه سرم
3 ماه بعد: شوهرم
1 سال بعد: آقا بالاسر
2 سال بعد: بخور بخواب
3 سال بعد: نره غول
4 سال بعد: لندهور
بعد از 5 سال: مرتیکه نفهم بى شعور، مفت خور نمک به حروم بى چشم و رو!
************
شوهره میاد خونه به زنش می گه: من برای شام دوستمو دعوت کردم خونه مون.
زنش می گه: چرا این کار رو کردی؟
ببین خونه چقدر به هم ریخته است، ظرفا کثیفن، هیچی هم برای خوردن تو یخچال نیست.
شوهره می گه: می دونم، ولی اشکالی نداره.
زنه می گه: اگه می دونی، پس چرا دوستت رو دعوت کردی؟
شوهر می گه: آخه اون زده به سرش بره زن بگیره !
************
اگه گفتید شباهت “زن” با “گردباد” چیه؟
جفتشون اول که میان با هیجان وارد زندگیت میشن.. و جفتشون موقع رفتن خونه، ماشین، و همه زندگیتو با خودشون می برن
************
همیشه پشت سر هر مرد موفق ، زنی است که نتونسته جلوی موفقیت شو بگیره .
************
زن مانند کروات است هم زیبایی به مرد می بخشد و هم گلویش را فشار می دهد
************
زن به شوهرش میگه : تو هندوستان یک زن رو به قیمت یک گوسفند فروختند.. به نظر تو این بی انصافی نیست؟؟؟ شوهره میگه : نه اگه زن خوبی باشه می ارزه...

************
خداوند دید مرد گرسنه است نان را آفرید. دید تشنه است آب را آفرید. دید در تاریکی است نور را آفرید. دید هیچ مشکل دیگه ای نداره زن را آفرید
********************
بیشتر مردها 2 آرزوی بزرگ دارند، اول داشتن خونه، دوم داشتن ماشین برای فرار از خونه
********************
سریع ترین دوربین جهان اختراع شد . این دوربین می تونه از خانوم ها در لحظه ای که دهانشون بسته است عکس بگیره 
********************
وقتی زنت خونه نیست چه کار می‌کنی؟ استراحت. وقتی هست چی؟ استقامت
********************
اگر دیدی مردی در ماشین رو بری خانمی باز کرد مطمئن باشید که یا ماشین نو است یا خانم
********************
اولی: امان از دست این زنها! زنم تمام دارائی ام را برداشت و رفت
دومی: خوش به حالت! زن من تمام دارائی ام رو برداشت و نرفت
********************
یه مرد احمق به یه زن میگه ساکت باش اما یک مرد دانا به یه زن میگه نمی دونی وقتی لبهات بسته اند چقدر خوشکل میشی
********************
زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه
گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم. زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه
********************
مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها دو دوستش را کشتند. وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی؟ گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند. خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند. وقتی نوبت به من رسید به آنها گفتم: لطفا زشت ترین شما مرا بکشد
********************
یک روز سه زن که سر یک چیز پیش پا افتاده دعوایشان شده بود در کلانتری با صدای بلند داد و بیداد راه انداخته بودند. طوری که کم مانده بود شیشه ها ترک بردارند. ظاهرا قصد ساکت شدن هم نداشتند. اما وقتی مامور پلیس به آنها گفت که اول کسی که بزرگ تر از دو نفر دیگر است، حرفش را بزند، همه آنها ساکت شدند
********************
قبل از رفتن به جنگ یکی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا کن.
یک دانشمند لهستانی
********************
قدرت دید خانوم ها: یک تار مو را روی کت شوهرشان می بینند اما یک تیر چراغ برق را هنگام رانندگی نمی بینند

********************
دو تا دختر داشتند با هم صبحت می کردند. دختر اولی: تو چرا اینقدر به نامزدت علاقه نشون میدی؟ دختر دومی: می‌دونی، آخه اون پولداره، ... مهربونه، ... پولداره، ... جوونه، ... پولداره، ... قد بلنده، ... پولداره
********************
دختره میره تعلیم رانندگی ... ازش میپرسند چطور بود ؟ میگه : بد نبود ! اما معلمش خیلی مذهبی بود. میگن : واسه چی؟ میگه : والا من هر کاری میکردم هر جایی می پیچیدم میگفت : یا اباالفضل ...یا حضرت عباس...یا امام حسین


[ سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

 
آنگاه که غرور کسی را له می کنی ،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی ،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی ،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خُرد شدن غرورش را نشنوی ،
آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده می انگاری !
می خواهم بدانم ،
دستانت را به سوی کدام اسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟
 
 

[ شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

یه حس بدی این چند روزه داره آزارم می ده.نمی دونم اسمش و چی بگذارم اما هرچی که هست نمی گذاره راحت بنویسم و ترجیح می دم در موردش با شما صحبت کنم.راستش ناراحتم.از دست همه خوانندگان اینجا .نمی گم تعداد خوانندگان اینجا خیلی زیاده اما کم هم نیستند.اکثرا هم خاموشند اما من به عشق همین خونده شدنهاست که می نویسم حالا چه فرقی می کنه که کسی نظرش و در مورد مطلب من بگه یا نگه؟؟ اصلا مگه همه باید در مورد هر مطلبی نظر داشته باشند؟؟  اما پستی که برای روز عقدمون گذاشته بودم فرق داشت. می دونید آدم تو خوشیها و نارحتیهاست که دلش می خواد یکی بغلش کنه و بهش بگه منم هستم، منم تو حس تو شریکم . دلم شکست از اینهمه آدمی که می دونم اومدند و مطلب من و خواندند اما فقط یکیشون بهم تبریک گفت.واقعا چرا؟؟.از کی تا حالا ما اینقدر بد شدیم که نسبت به شادی و غصه دیگران بی تفاوتیم؟؟ از کی تا حالا اینقدر خود بزرگ بین شدیم که اصلا بقیه رو نمی بینیم و هیچ کسی بجز خودمون برامون اهمیت نداره.از کی تا به حال اینقدر کینه ای شدیم که کامنت گذاشتنمون تو وبلاگهای همدیگه هم تبدیل شده به چشم و هم چشمی و اگر کسی برامون کامنتی نگذاره ما هم زورمون میاد براش دو خط بنویسیم.

کاش یکم بیشتر به رفتارهامون با همدیگه فکر کنیم.

 

[ یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

 

به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود
پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند
مادر ها در خانه ها با زندگی
گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت 
و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم
مادرانمان جای ایستادن پای آینه در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند
و آغوششان جای عطرهای فرانسوی بوی غذای گرم می داد
و سینه و باسنشان را حاملگی های چهار و پنج و شش باره ، پروتز می کرد.
سرخی لبهای مادرانمان را " حرمت خون شهدا " سپید می کرد
و سپیدی تنشان را سیاهی چادر ها پنهان

به دنیا که قدم گذاشتیم ، " سیاه "‌‌ رنگ زنانگی بود
و " زشت " وصف زنانگی
و "اشک " تبلور زنانگی
ما با صدای آهنگران اولین قدم های موزون زندگیمان را مردانه برداشتیم
و در فشار مقنعه های چانه دار ، اولین کلماتمان را " مردانه " ادا کردیم
در صبحگاه های مدرسه هر روز با دستور " از جلو...نظام " مردانه ایستادیم 
و با شعار "‌مرگ بر..." مردانه فریاد زدیم
در انشاهای مدرسه 
قرار بود همه مان دکتر و مهندس و معلم شویم تا به جامعه خدمت کنیم
اما قرار نبود همسر باشیم ، مادر باشیم و به خانواده هم خدمت کنیم
ما با حنا در مزرعه کار کردیم و زحمت کشیدن را آموختیم
با آنت برای خواهر و برادر کوچکترمان مادری کردیم
با زنان کوچکی که مثل خیلی از ما پدرشان به جنگ رفته بود ، برای سیر کردن شکممان کار کردیم
با پرین از بی خانمانی تا با خانمانی کوچ کردیم
ما دختران کار بودیم 
ما دختران عروسکهای گمشده زیر آوار خانه های موشک خورده ایم
ما دختران گوشهای تشنه برای دوستت دارم های پدر به مادریم
ما دختران چشمان تشنه برای دیدن بوسه های پدر روی لب! ...نه ! روی گونه های مادریم 
ما دختران دخترکی های ممنوعه ایم
ما همان دخترانی هستیم که به پر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم و مهر " نجابت " و " عفت " خوردیم
ما همان دخترانی هستیم که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان ، " محبوب " و "‌معصوم " شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم
ما دختران جوجه اردک زشتیم ، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم !
ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای "مردانه حرف زدن " ، " مردانه راه رفتن " و " مردانه کار کردنمان " آفرین گرفتیم
و با اینهمه مردانگی از آتش جهنم گریختیم !
آتش !
یادش به خیر !
چه شبها که از ترس آویزان شدن از یک تار موی شعله ور در جهنم ، خواب بر کودکیهایمان حرام شد !
چه روزها که از ترس ماشین های کمیته ، نفس زن بودن در گلویمان حبس شد و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم
ما نسل ترسیم
زاده ی ترسیم
هم خواب ترسیم
ترس ...تعریف تمام انچه بود که از زن بودنمان میدانستیم
و آتش ...پاسخ تمام سوالهایی که جرات نکردیم بپرسیم
چقـــــــــــــــــدر آرزو داشتیم پسر باشیم تا ما هم با دوچرخه به مدرسه برویم
تا ما هم کلاه سرمان کنیم
تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند
بدویم و بازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم
تا حق داشته باشیم کفش سفید بپوشیم
لباس های رنگی به تن کنیم
تا حق داشته باشیم کودکی کنیم
ما بزرگ شدیم
خیلی زود بزرگ شدیم
زودتر از آنکه وقتش باشد
سرهای زنانگیمان زیر سنگینی چادر ها خم شد
و برجستگی هامان در قوز پشتمان پنهان
ترس ، گناه ، آتش ، ابلیس
چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان !
هر چه زنانگی ما زشت تر ، مردانگی مردها جذاب تر 
زن معنای نباید ها و نا ممکن ها و نا هنجارها
و مرد معنای باید ها و ممکن ها و هنجار ها
ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم
ما وزن حجاب را خوب میفهمیم
ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست
و جشن تکلیفهایی که همیشه روی دوشمان سنگینی میکرد
اسطوره ی زندگی ما اوشین سانسور شده ی زحمتکش بود
و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش ، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید.
ما بزرگ شدیم
جنگ تمام شد
پدرهایی که زنده ماندند به جنگ زندگی رفتند
مادر ها از پدر ها مرد تر شدند
گو گو ش و هایده از ویدئو های ممنوعه بیرون آمدن 
و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند !
اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه ، زنانگی ما را خشک کرده !
وقتی روی تخت عروسی نشستیم در حالی که هنوز گمان می کردیم فقط باید غذا های خوشمزه بپزیم 
و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که خدا ! در شکممان بار می زند نگهداری کنیم
وقتی ازشوهرمان وحشت کردیم و خجالت کشیدیم از تمام آنچه به زن بودنمان معنا می داد
وقتی برای خوابیدن کنار شوهرمان هم از خدا طلب مغفرت کردیم و گمان کردیم به هویتمان توهین میکند
وقتی تمااااااااااااااااااااااام آن ترسها ، نباید ها و ناهنجاری ها را با خود به رختخواب زناشوییمان بردیم
صاعقه خشکمان کرد
ما زن هایی بودیم که به ما فقط آموختند چگونه شکم مردانمان را سیر کنیم
کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است
و شهوتشان تشنه 
ما باختیم
روزهای عشقبازیمان را باختیم
طراوت جوانی مان را باختیم
ما نسل زنان خسته ایم
خسته از تکلیفهایی که روی دوشمان سنگینی می کند
خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند
خسته از نامحرمانی که بارها به خاطرشان از پدر ها و برادر ها و شوهر ها کتک خوردیم
خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند 
در ما ریشه دواندند
در باورهایمان جوانه زدند 
و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند
ما خسته ایم
و با تمام خستگیمان 
حالا 
در آستانه ی سی سالگی
به دنبال شعله ی خاموش زنانگی هایی میگردیم که کم آوردیمشان 
دماغ عمل میکنیم
ایمپلنت می کاریم
پروتز میکنیم
کلاس رقص می رویم 
تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره رقابت کنیم
تا شوهرمان را نگیرند از ما با سلاح زنانگی هایی که کم آوردیمشان
و هنوووووووووووووز گیجیم که 
چطور هم آشپز خوبی باشیم
هم خانه دار خوبی 
هم مادر نمونه 
هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگی ای که مردمان به تنهایی نمیتواند بچرخاند 
هم به جامعه خدمت کنیم
هم فرزند تربیت کنیم
هم زیبا و خوش اندام و شاداب باشیم و مردمان را سیراب کنیم از زنانگی مان
و ما 
هنوووووووووووووووز لبخند می زنیم
نجیب می مانیم
به مردمان وفا میکنیم
مادرمی شویم
برای فرزندمان مادری می کنیم
خانه مان را گرم و پر مهر میکنیم
و برای زناشوییمان سنگ تمام میگذاریم
درس می خوانیم
کار می کنیم
به جامعه خدمت می کنیم
خرجی می آوریم 
صبوری می کنیم
برای سختی ها سینه سپر می کنیم
ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم
در راهرو های دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم
وبا اینهمه فقط...
گاهی در تنهاییمان اشک میریزیم 
گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم
گاهی گوشه ی امامزاده ای مسجدی می خزیم و بغض هایمان را 
لای چادر های رنگی میتکانیم
گاهی می خندیم به عکس 6سالگیمان با مقنعه ی چانه دار توی مهد کودک !
گاهی افسوس می خوریم 
برای زنانگیهایی که سنگسار شدند
و هنوز زن می مانیم 
و به زن بودنمان می بالیم.

 

 

[ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

(لطفا با لحن تقویم تاریخ بخونید)

دو سال پیش در چنین روزی ، اول اسفند ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و نه هجری شمسی برابر با شانزدهم ربیع الاول سال یکهزار و چهارصد و سی و دو هجری قمری که مطابق بود با شب تولد پیامبر اکرم (ص) در ساعت هفت و سی دقیقه شب من و آقای همسر رسما به عقد هم در اومدیمهوراهوراهورا

 یادش بخیر پارسال این موقع ما کیش بودیم و به مناسبت سالگردمون رفتیم یکی از این رستورانهایی که موسیقی زنده داشت و دوتایی با هم جشن گرفتیم.

در مورد روز عقدمون فکر نمی کنم تا بحال چیزی نوشته باشیم و برای ثبت در تاریخ بهتره یه یادآوری از اون روز بکنم.

خوب من و آقای همسر قرار گذاشته بودیم تا خونه نخریدیم عقد نکنیم.برای همین مرداد ماه یه مراسم نامزدی گرفتیم ولی عقد نکردیم.من همیشه دوست داشتم تاریخ عقدم یه تاریخ خاصی از لحاظ مذهبی باشه.برای همین خودم با خدا قرار گذاشتم که اگه تا عید غدیر خونه خریدیم عید غدیر عقد کنیم( آذر ماه 89) وگرنه عقدمون و بندازیم برای 17 ربیع الاول.اما این موضوع رو بجز مامانم به هیچ کس نگفتم.خوشبختانه ما تو بهمن خونه خریدیم ولی متاسفانه بین من و آقای همسر یه بحثی پیش اومد و با هم قهر کردیم و من از عقد تو این تاریخ پشیمون شدم. چند روز که گذشت با یکی از دوستهام که صحبت می کردم خیلی ملامتم کرد و گفت این تاریخ خیلی روز خاصیه و برای عقد  از دستش نده. یه لحظه به دل خودمم افتاد که من با خدا همچین قراری گذاشته بودم که اگه خونه خریدیم این تاریخ عقد کنم و نباید خلاف وعده ام عمل کنم. این بود که به مادرم اطلاع دادم و با مادر آقای همسر تماس گرفت و پیشنهاد این تاریخ و برای عقد داد و اونها هم موافقت خودشون و اعلام کردند.

ما کمتر از دوهفته فرصت داشتیم.خوشبختانه سر نامزدی حلقه هامون و خریده بودیم و بجز آزمایش و وقت محضر کار دیگه ای نداشتیم. پدرم اصرار داشت که محضر همین اطراف خودمون باشه که به آقای همسر اینها هم دور نباشه .منم فقط برام مهم بود که این تاریخ عقد کنم و برام مهم نبود که اتاق عقد خاص باشه چون بزودی قرار بود مراسم عقد و عروسی رو با هم بگیریم و اونجا سفره عقدم کامل بود.یه محضر رفتیم که برای این تاریخ فقط ساعت 9 صبح وقت داشت که اون ساعت خیلی بدی بود. محضر دومی که رفتیم اون روز وقت نداشت ولی شب قبلش ساعت 7 شب خالی بود و ما هم سریع یه بیعانه ای دادیم و رزرو کردیم.این محضری که ما رفتیم با اینکه اتاق عقدش خیلی ساده بود اما شدیدا شلوغ بود.بطوری که اون دو روز 1 ساعت به 1 ساعت به همه وقت داده بود و حساب کنید چند تا زوج اونجا مراسم عقدشون و انجام می دادند.سر دفترشم یه آقای دکتری بود و بعدا ما شنیدیم که حتی می شد بدون روسری و مانتو هم مراسم داشته باشیم و یکی از علت های شلوغی اون محضرهم همین بود و این که سر دفترش آخوند نبود .خلاصه به ما گفتن سریعا باید جواب آزمایشمون و بیاریم تا قرار عقدمون فیکس بشه. برای آزمایش رفتیم به آزمایشگاه فاضل (فاطمی پشت سازمان آب) چه جای درب و داغونی هم بود.داییم اونجا آشنا داشت و می تونستیم جواب آزمایش و همون روز بگیریم و برای محضر ببریم و تازه از زیر اون کلاس مسخره هم در بریم.چون قبل از نامزدی هردومون آزمایش کامل داده بودیم خیالمون راحت بود که هیچ کدوممون مشکل کم خونی نداریم و خلاصه صبح زود رفتیم آزمایشگاه .از من فقط آزمایش ادرار گرفتن ولی از آقای همسر هم خون هم ادرار.چون فرض بر اینه که خانمها یه مقداری کم خونی دارن و چون دو طرف نباید کم خون باشن اگه مردی کم خونی نداشته باشه دیگه از زنش آزمایش خون نمی گیرن.خلاصه تا ظهر جواب مثبت آزمایش ها رو گرفتیم و آقای همسر هم یه جعبه شیرینی تازه گرفت و اونجا بینن همه پخش کرد و برگشتیم.یه خوبی بزرگی که این محضر ما داشت این بود که تمام شرایط ضمن عقد و تو یک برگه نوشته بود و بهمون داده بودن که تو خونه با هم مطالعه کنیم و هر کدومش و قبول داریم تیک بزنیم و یه روز قبل عقد تحویل بدیم تا خودشون تو عقدنامه موارد و وارد کنند و موقع عقد فقط امضا بکنیم که معطل نشیم. من و آقای همسر هم تمام موارد ضمن عقد و تیک زدیم و قرار شد حق کار و تحصیل هم تو عقدنامه ذکر بشه اما حق مسکن چون اگه به من داده می شد از آقای همسر سلب می شد(طبق قانون فقط یه نفر می تونه حق مسکن داشته باشه) قرار شد که حق مسکن با آقای همسر بمونه.حق طلاق و خروج از کشور هم قرار شد که بعد از عقد بصورت وکالتنامه محضری تنظیم بشه که جای هیچ شک و شبهه ای توش نباشه.( حق طلاق اگه تو عقد نامه نوشته بشه در برخی شرایط قابل فسخ شدنه اما وکالت نامه محضری به این راحتی قابل فسخ نیست).

چند روز آینده من درگیر خرید لباس برای عقدم بودم و در نهایت یه مانتو و شلوار و شال سفید خیلی خوشگل خریدم.برای مراسم عقد در مجموع 15 نفر بودیم.چون همون دوستم که گفتم خیلی آدم معتقدیه بهم تاکید کرد که خیلی مراسم و خودمونی برگذار کنید و نگذارید هر کسی وقتی خطبه عقد خونده می شه اونجا باشه.چون وقتی خطبه عقد خونده می شه می گفت یه لحظه خاصیه و هر چی آدمهایی که اونجا هستند تعدادشون محدود تر باشه بهتره. این بود که ما هم با تعداد خیلی محدودی (فقط درجه 1 ها (پدر-مادر-پدربزرگ- مادربزرگ-برادر و خواهر )رفتیم.اتفاقا همون شب بارون خیلی قشنگی هم می اومد و ما این بارون و به فال نیک گرفتیم(البته عروس و داماد هر دو عاشق ته دیگ هم هستندنیشخند).

وقتی عاقد خطبه عقد و می خوند مادرم گریه کرد.(این صحنه رو من بعدا تو فیلم دیدم و خیلی متاثر شدم) من هم سنت شکنی کردم و همون بار اول بله رو گفتم که موجب تعجب همه شد و عاقد با خنده گفت عروس رفته گل بچینه و  دوبار دیگه هم به رسم معمول گفت و برای بار سوم هم دوباره از من بله گرفت.بعد از عقد هم کلی برامون دعا کرد و کلی هم نصیحتمون کرد که تو زندگی همیشه در کنار هم قدم برداریم.بعد هم کادوهامون و گرفتیم و شیرینی که آقای داماد خریده بود و خوردیم و از محضر اومدیم بیرون و رفتیم برای شام.البته قبل اینکه از محضر خارج بشیم خود آقای عاقد شخصا عقدنامه و شناسنامه هامون و بهمون داد و سفارش کرد که از همین الان دستهای هم و بگیریم و دیگه هم ول نکنیمچشمک.ظاهرا چون تعداد عقد کننده ها زیاد بوده یه نفر از ثبت هم اومده بود و همون موقع اسمها و مشخصاتمون و تو شناسنامه های همدیگه هم وارد کرده بودند و همراه با عقدنامه بهمون تحویل دادند و همه چی در همون یک ساعت تمام شد.از این نظم و ترتیبشون خیلی خوشم اومد.برای مراسم شام می خواستیم یه سفره خونه بریم که موسیقی زنده هم داشته باشه اما چون شب عید بود و ما هم برای رزرو دیر اقدام کرده بودیم همه جا پر شده بود و مجبور شدیم به همون رستوران بسنده کنیم و رفتیم نایب سعادت آباد.بعد از شام هم من و آقای همسر از همه تشگر کردیم و با بقیه خداحافظی کردیم و دوتایی رفتیم فرحزاد رستوران آبشار.چون من لباسم تماما سفید بود و دسته گل هم دستم بود و آقای همسر هم با کت و شلوار و کراوات بود از در رستوران که وارد شدیم همه ما رو بهم نشون می دادند و می گفتند اینها عروس دومادند و همه بهمون لبخند می زدند.خلاصه که خیلی حس خاصی بود.تا آخر شب هم اونجا بودیم به صرف چای و قلیون بعدشم یکم با آقای همسر تو خیابونها گشتیم و آقای همسر من و رسوند خونه مون و خودش هم رفت خونه خودشون(این جدایی اش از همه بدتر بود) و بدین ترتیب من و آقای همسر از اون روز به بعد رسما مال هم شدیم و به هم قول دادیم که همیشه و در تمام مراحل زندگی یار و یاور هم باشیم.لبخند

 

[ سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]