روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

شاید فراموشت شدم، شاید دلت تنگه برام
شاید بیداری مثل من به فکر اون خاطره ها

شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها
بگو توهم خسته شدی مثل من از فاصله ها

با هر قدم برداشتنت ، فاصله بینمون نشست
لحظه ای که بستی در رو شنیدی که قلب من شکست...؟!

یادت بیاد که من کیم؟ همون که می میره برات
همونی که دل نداره برگی بیوفته سر رات

نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام


از کی داری تو دور میشی ؟ از من که میمرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات

بگو من از کی بگیرم حتی یه بار سراغت رو؟
دارم حسودی می کنم به آینه ی اتاق تو

کاش جای اون آینه بودم هر روز تورو می دیدمت
اگر که بالشت بودم هر لحظه می بوسیدمت

نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام


از کی داری تو دور میشی ؟ از من که میمرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات

 

 

[ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

یادمه یه زمانی یه وبلاگی رو می خوندم که نویسنده اش نوشته بود فکر می کردم ازدواج کنم تنهایی هام پر می شه اما بعد ازدواج تنهاتر شدم.اون زمان تعجب می کردم که چطور چنین چیزی امکان داره اما الان شرایط خودم دقیقا همینه. روزها که آقای همسر تاعصر سرکاره و حتی بعضی از روزهای تعطیل مثل امروزم باز سر کاره.البته اجباری نیستا ولی خوب همه می دونند اضافه کاری چقدر رو حقوق تاثیر داره اینه که آقای همسرم بیشتر می مونه.

البته این تنهایی منم برای اینه که فعلا سر کار نمی رم.می دونم اگه سرکار برم دیگه حوصله ام به این صورت سر نمی ره.

اما اینها رو گفتم که بگم به لطف سپیده جون و اینکه من و لینک کرده آمار بازدید کنندگان اینجا خیلی بالا رفته.منم کلی تشویق شدم و این چند روزه زود به زود آپدیت کردم.اما آمار کامنت ها متاسفانه خیلی دلسرد کنندست.من تو این چند سال اخیر خیلی از دوستهام و به علت های مختلف از دست دادم و به نسبت گذشته تنها شدم. امیدم به این بود که از طریق این وبلاگ دوستان جدیدی پیدا کنم چون ذاتا آدم اجتماعی هستم و این کمبود دوست داره عذابم می ده.اما با این آمار کامنت ها دارم کم کم از این وبلاگ نا امید می شم.یعنی در بین اینهمه بازدید کننده کسی نیست که دوست داشته باشه در این دنیای مجازی با من دوست بشه؟؟ناراحتدل شکسته

[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

دیروز سر یه موضوع کوچیکی با آقای همسر بحثمون می شه.می دونم می خواد نازش و بکشم ولی عمدا اینکار و نمی کنم.راستش دوست ندارم لوس بشه و مثل خیلی از زنها کارم بشه نازکشی مداوم شوهر.برای همین هرچی می گه محلش نمی دم و می رم تو اتاق و شروع می کنم به زبان خواندن. اونم تلاقی می کنه و  قرار خریدمون و کنسل می کنه.آخه قرار بود شب بریم ش ه ر و ن د و برای خونه خرید کنیم.بعد حدود یه ساعت آقای همسر میاد که بخوابه.همچنان تو قیافه است ولی چون خسته است زود خوابش می بره.منم که طبق روال آخر شبها دارم تو اینترنت گشت می زنم.زیر چشمی یه نگاه به آقای همسر می کنم.چقدر مظلومانه خوابیده. نمی دونم چرا اینجور وقتها دلم می خواد کلی بوسش کنم.دلمم کلی واسه بغل کردنش تنگ می شه.لپ تاپ و خاموش می کنم و دست چپش و باز می کنم و آروم خودم و تو بغلش جا می کنم.صداش در میاد که آخ آخ دستم شکست.محلش نمی دم و دستش و حلقه می کنم دورم و سرم و می گذارم رو قلبش. هنوزم ناراحته چون دستش و از دورم باز می کنه.ولی من از رو نمی رم و خودم دوباره دستش و دورم حلقه می کنم و این بار نگه می دارم.یکم که می گذره یخش باز می شه و خودش دستش و محکم دورم حلقه می کنه. بوسش می کنم و ازش می پرسم هنوز ناراحتی؟؟ می گه آره. می گم می خوای خودت و واسم لوس کنی؟؟ می گه چقدرم که تو خریداری.می گم حالا ایندفعه استثناعا می خرم .بعدشم کلی نوازش و بوس از جانب من. عین این بچه ها ذوق می کنه و قند تو دلش آب می شه و من می مونم که این مردها با همه قدرتشون چطور اینقدر در برابر سلاح محبت شکننده و ناتوانند.

امروز صبح قبل اینکه بره سر کار با یه لبخند پت و پهنی گفت عصر بریم خرید؟؟  گفتم  حالا تا عصر. و به این ترتیب تمام دلخوری ها تموم شد.

بعضی اوقات فکر می کنم چقدر خوبه هر کدوم از ما بدونیم تو موقعیت های مختلف چه جوری رفتار کنیم . من خودم وقتی عصبانیم دوست دارم تنها باشم.معمولا هم هیچی نمی گم و فقط می رم تو اتاق و در و می بندم. اما آقای همسر همیشه دوست داشت موقع عصبانیت فقط حرف بزنه.اوایل آقای همسر ناراحت می شد از اینکه من وسط بحثش ول می کردم و می رفتم تو اتاق و اونم پشت سر من می اومد تو اتاق و دوباره بحث و ادامه می داد و همین باعث می شد که بحث بالا بگیره و دو تا دادم من بزنم و یه موضوع ساده یه وقتی می دیدی تا چند روز باعث ناراحتی بین ما می شد. اما الان هر دو فهمیدیم که اگه بعد هر بحثی یه مدت تنها باشیم و  قضیه رو کش ندیم خیلی زود ناراحتیمون برطرف می شه و حتما یکیمون برای آشتی پیش قدم می شیم.اینم یه پیشرفت دیگهنیشخند

[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]