روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

از وقتی که یادم میاد آدم رفیق بازی بودم.یعنی با همه می جوشیدم.برای همین دوست و آشنا زیاد داشتم.اینقدر هم این دوستان برام مهم بودند که اکثر مواقع اونها رو به خودم ترجیح می دادم.یادمه دانشگاه که می رفتم از در که وارد می شدم تا برسم به کلاس با کلی آدم سلام و علیک می کردم.کلا معاشرت با آدمها رو دوست داشتم.

خلاصه اینکه این دوستان تو زندگی من آدمهای مهمی بودند و همیشه می گفتم دوست دارم رابطه ام و تا آخر عمرم با دوستهام حفظ کنم.اما چند سالی که گذشت فهمیدم که نمی شه.یعنی می دونی چیه آدمها عوض می شن.طرز فکرشون ، دیدگاهشون و همین هم باعث می شه که رفتارشون با دیگران تغییر کنه.اکثر دوستهام از ایران رفتن و انگار این خاصیت رفتنه که هرکی می ره خودخواه و مغرور می شه و خودش و برتر احساس می کنه و فکر می کنه همه باید در خدمتش باشن.خوب این موضوع برای آدمی مثل من قابل هضم نبود.من آدمی نبودم که در هر جایگاهی باشم به کسی فخر بفروشم و این غرور کاذب این دوستان بدجوری آزارم می داد.کم کم فهمیدم که خیلی از دوستیها تاریخ مصرف دارند و نمی شه تا آخر عمر حفظشون کرد.اولش هضم این موضوع برام سخت بود و خیلی غصه می خوردم اما کم کم به این درک رسیدم که مهمترین شخص در زندگی هر کسی خودشه و اگه دوستی بخواد من و آزار بده باید قطع بشه.این بود که شروع کردم به غربال و امتحان دوستان.یه عده این تغییر رویه من براشون عجیب بود و فکر می کردند من همچنان باید در خدمتشون باشم و اونها هم هرجوری دوست دارند رفتار کنند که گفتم دیگه شرمنده و بعدشم کات.نمونه شم این دوستم بود.

خلاصه اینکه این روزهام با آقای همسر بیشتر دو نفره می گذره.البته دوستانی هم هستند که شامل این بحث نمی شن و همچنان با هم ارتباط داریم.تو فکر اینم که دوستان جدیدی را بر طبق شرایط جدیدم وارد زندگیم کنم. به قول یکی از استادهامون که گفت اگه امروز فلان شخص بهتون سلام نکرد غصه نخورین چون حتما بجاش شخص دیگه ای بهتون سلام می کنه.این روزها ارزش خودم و بیش از قبل می دونم و شدیدا معتقدم که دوستانم باید برای از دست دادن دوستی مثل من که همه جوره هواشون و داشت غصه بخورن نه من برای از دست دادن آدمهای مغرور و خودخواهی مثل اونها.لبخند

دوست دارم تجربه شما رو هم در این زمینه بدونم.شما هم به همچین دوستانی برخوردید؟؟

[ سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

من و اینهمه خوشبختی محالهنیشخند

خوبه نوشته بودم حالم خوب نیستا.مرسی از احوال پرسی های همگی.شرمنده ام کردین بخدا.قهر

یعنی اگه جای من بودین اونهم با اینهمه توجه ،باز هم حوصله داشتین بنویسین قضیه چی بوده؟؟

[ یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد . خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستانت و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.

 
 
گابریل گارسیا مارکز
 
 

[ سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

این چند وقتی که نبودم حالم بد بود.خیلی خیلی بد.اونقدر که همه نگران حالم شدن.حتی آقای همسر هم این بار جانب من و گرفت.می گفت یه نگاه به خودت بکن.داری می میری از غصه.می گفت بی خیال بابا گور بابای همه اصلا.اما من نمی تونستم بی خیال بشم. خیلی دلم می خواست یه نفر بود می تونستم باهاش حرف بزنم و دردل کنم که یکم سبک بشم.اما آدم مشکلاتش و به کی بگه که دو روز دیگه چماق نشه و نخوره تو سرت؟؟

شاید اومدم خصوصی یه چیزهایی در این زمینه نوشتم. راهنمایی نیاز دارم خیلی زیادناراحت

[ جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]