روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

از عشق نگو ،  از عشق نگو ، من دیگه ساده نیستم

نخواه که با تو بمونم، من دیگه عاشق نیستم

دنیای تو ارزونیه هوسهای خودت باشه

دیگه نمی خوام که دلم قربونی تو باشه

از من دیگه هیچی نخواه ، تو چشم من نگاه نکن

نخواه که با تو بمونم ، من و دیگه صدا نکن

یادت میاد اون لحظه رو که رفتی و بغضم شکست

پشت سرت اشکی چکید دلم شکست از این شکست

گفتم نرو تنهام نگذار بی تو تمومه کار من

اما تو رفتی و هتوز یه دردیه تو  قلب من

از عشق نگو ،  از عشق نگو ، من دیگه ساده نیستم

نخواه که با تو بمونم، من دیگه عاشق نیستم

 

[ شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

ببخشید اگه پست ها مبهم بود. از پست بعد خصوصیش می کنم که بتونم بیشتر توضیح بدم.

درسا جان آدرسی نگذاشتی که برات رمز بفرستم

[ پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

فقط از خدا خواستم بهم اینقدر قدرت بده تا بتونم بدیهات و جبران کنم و انتقام زندگی که به گند کشیدی رو ازت بگیرم.

برات متاسفم آقای همسر .خیلی متاسفم.

 

پی نوشت: تا زنده ای در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی ، مسئولی

[ چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

خدایا دارم دیوونه می شم.در حق کی بد کردم که داری اینطوری ازم انتقام می گیری؟ من که همه رو به خودم ترجیح دادم.از خودم گذشتم که دل کسی رو نشکونم.حالا چرا همه دارن دل من و می شکنن؟؟

به خدا منم آدمم.خسته شدم از این زندگی . از اینهمه نامردی.

پس کو اون عدالتت؟؟ کو اون انصافت؟؟ مگه نگفتی از حق خودت می گذری ولی از حق بنده هات نه؟

یکی باید تو زندگیش فقط خوشبختی باشه و تو زندگی یکی فقط بدبختی؟ فقط زجر؟ فقط اعصاب خوردی؟عدالتت اینه؟ آره؟؟؟؟؟؟؟؟

پس چرا هیچ کاری نمی کنی و اون بالا نشستی فقط من و نگاه می کنی؟ چرا عدالتت و نشون نمی دی؟ چرا هیچ کدوم از مشکلاتم و حل نمی کنی؟مگه تو خدا نیستی؟ مگه نمی گی هر کاری می تونی انجام بدی؟ مگه نمی گی بنده هات و دوست داری؟ مگه نمی گی من برای کسی بد نمی خوام.پس کو؟؟؟نکنه اصلا من و نمی بینی.ببین من اینجام.این پایین رو زمین.اصلا پایین و نگاه می کنی خدا؟؟

خسته شدم.اینقدر غصه خوردم و اشک ریختم دیگه جونی برام نمونده.دیگه دارم به بودنت شک می کنم.راستش باور نمی کنم که تو اون بالا باشی و رو زمین اینهمه ظلم باشه .باور نمی کنم تو باشی و آدمها اینهمه بد باشن.

کاش برای منم یه معجزه می فرستادی.این روزها واقعا کم آوردم.

 

[ چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

این روزها همه چی آرومه.با اینکه دز قرصی که دارم می خورم بالاست اما نمی دونم چرا هنوزم استرس دارم.البته این استرس مشکل همیشگی من بوده و همیشه سر امتحانات و کنکور بخاطرش ضرر کردم و امیدوارم که این بار دیگه کلا از بین بره.

چند زوزه آقای همسر زود میاد خونه و با هم ناهار می خوریم.البته زود که می گم منظورم ساعت 3.5-4 هستش.راستش اگه آقای همسر نباشه من اصلا ناهار نمی خورم.یعنی حوصله ام نمی یاد برای خودم تنها غذا درست کنم.زمانی هم که مجرد بودم هروقت مامانم می رفت مسافرت من هیچی غذا درست نمی کردم و همیشه یه چیز حاضری می خوردم.به قول مامانم واسه بدن خودم ارزش قائل نیستم. برعکس خواهرم که کلییییی به شکمش می رسه.

تازگی ها تنهایی خیلی اذیتم می کنه.یعنی وقتهایی که آقای همسر نیست بهم خیلی سخت می گذره.آقای همسر بخاطر کارش چند شب در ماه خونه نیست.این ماه بیشتر هم شد چون یه سری دوره براشون گذاشته بودند و باید می رقت.یعنی پنج شنبه و جمعه پیش من کلا تنها بودم و آقای همسر از صبح تا شب کلاس بود.این هفته هم جمعه صبح می ره و تا شنبه عصر نیست.خیلی تنهایی سخته خیلـــــــــــــــــــــــی .

راستی ملکه کلی با آقای همسر دعوا کرده.یغنی بهش گفته تقصیر تو بوده که اینقدر از این دختر پیش من گله کردی.کلا این اخلاق آقای همسر خیلی افتضاحه. نه تنها به مادر خودش بلکه به مادر منم گله می کنه و من متنفرم که کسی (حتی مادرم) از زندگیم خبر داشته باشه .من معتقدم حرف نباید از خونه بیرون بره.چندین بار با مادرم دعوا کردم که اگه آقای همسر بهت زنگ زد و خواست حرفی بزنه دعواش کن و گوش نکن به حرفهاش که این عادت از سرش بیفته.اما کو گوش شنوا. انگار مامان منم بدش نمی یاد بفهمه تو خونه ما چه خبرهقهر خلاصه امیدوارم مشکلی که من با ملکه پیدا کردم برای آقای همسر درس عبرتی شده باشه و این اخلاق زشتش و بگذاره کنار. چند روز پیش می گفت مادرم مریضه گناه داره باهاش آشتی کن.گفتم حرفش و نزن من خودم الان مریض ترم.تهدیدشم کردم که اگه بخواد اجبارم کنه به پدرم می گم که مادرشون چی فرمودند و اونوقت مطمئن باش که دیگه پدرم نمی گذاره باهات زندگی کنم.گفت نگییییییییییییییی ها.گفتم پس دیگه حرف آشتی را نزن.

خیلی دوست دارم بدونم آخر این قصه چی می شه.فقط این و می دونم که آدمی هستم که غرورم و شخصیتم برام خیلی مهمه و اگه کسی نادیده بگیرتش دیگه هیچ جایی در زندگی من نداره

 

[ دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

فکر می کنم گفتن یه موضوعی رو هم به شما و هم به آقای همسر بدهکارم.اونم اینکه اگه من اینجا از شادیهام نمی نویسم این حس برای کسی بوجود نیاد که تو زندگی من هیچ شادی نیست.من هم تو زندگیم شادیهای خودم و دارم و آدمی هم نیستم که تو زندگی که فقط رنج و عذابه بمونم و بگم تحت هر شرایطی باید زندگی کرد و تحمل کرد.این و باید از این که حق طلاق دارم فهمیده باشین.

آقای همسر مرد خوبیه.مهربونه و خیلی پاکه.اما همونطور که گفتم بی سیاسته و اکثر مشکلاتی که امروزه ما با هم داریم به همین بی سیاستیش مربوط می شه و من خیلی امیدوارم که کم کم با زیاد شدن تجربه اش تو زندگی این مشکل حل بشه.

اما اینکه من از خوشیهام اینجا کم می نویسم چند علت داره که شاید برای هرکسی قابل قبول نباشه اما به هر حال این نظر منه. اول اینکه کلا آدم نیستم که بخوام بابت خوشیهام به کسی فخر بقروشم.به نظر من خوشیهای هر کسی مال خودشه و بس. دوم اینکه نمی خوام واقعا اینجا حرفی نوشته بشه که یه لحظه کسی آه بکشه و یا دلش بگیره.به هر حال همه ما تو زندگیمون مشکلاتی داریم و من معتقدم اگه سعی کنیم اینجا یک زندگی واقعی رو به تصویر بکشیم نه اینکه فقط بخواهیم از خوشیها یا فقط از ناراحتیها بگیم خیلی بهتره.من واقعا به این قضیه چشم زدن اعتقاد دارم و اصلا نمی خوام حرفی بزنم که زندگیم به هم بریزه. از طرف دیگه معتقدم نباید فقط از مشکلات نوشت چون ممکنه خواننده ها رو ناراحت کنه .شرمنده ام که این چند وقت فقط در مورد بیماری نوشتم چون این موضوع واقعا زندگیم و تحت الشعاع قرار داده ولی حتما سعی می کنم از این به بعد تصویر زیباتری از زندگیم را به تصویر بکشم. 

مرسی از همراهی همگی

 

 

یه جوری بغضم و بشکن ،بگذار راحت شم از این درد

دلم می خواد بیای اما نمی تونم بگم برگرد

خیال می کردم از چشمات به این زودی نمی افتم

وگرنه هرگز از عشقم بهت چیزی نمی گفتم

[ یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

تو این مدتی که من مریض بودم عملا خونه مون کن فیکون شد.یعنی نمی تونید تصورش و بکنید خونه ای که همه می گفتن از تمیزی برق می زنه به چه روزی افتاد.عملا حوصله انجام هیچ کاری رو نداشتم و آشغال و لباس کثیف تو خونه مون بیداد می کرد.به قول آقای همسر شده بود عین چمنزار و مقر حشره ها.گاهی یه حشره هایی پیدا می کردیم که خودمونم نمی دونستیم چی هستند.خلاصه که هنوز هم خونه ما مثل اولش نشده ولی خیلی بهتر شده.یعنی من امیدوارم با بهبودم روحیه ام بهتر بشه و خونه مون دوباره بشه همونی که بود.بنده خدا آقای همسر هم این چند وقت خیلی زحمت کشید.تو همون اوج مریضیم یه روز من و از خونه بیرون کرد و تمام زباله ها رو از گوشه و کنار خونه جمع کرد و آشپزخونه رو هم تمیز کرد.کلا خیلی سریعتر از من کار انجام می ده و اگه من می خواستم این کارها رو بکنم بیشتر از اینها طول می کشید.

اینهایی که گفتم هنوز یک صدم مشکلاتی نیست که تو این مدت داشتم.دیگه اینقدر اتقاقات غیر منتظره برام می افتاد که همش می گفتم یکی جادوم کرده.چون واقعا دیگه از چشم زدن گذشته بود و داشت زندگیم از هم می پاشید.احساس می کنم اگه الان بهترم فقط به این خاطره که یه نیروی ماورایی بهم کمک کرد.حدود یک ماه و نیم پیش مشهد بودم و حالم به قدری خراب بود و افسرده بودم که حتی نمی تونستم یه خط قرآن بخونم و فقط مردم و نگاه می کردم.روز آخری که رفتم دم ضریح بغضم شکست و فقط از خدا سلامتی خواستم و اینکه زندگیم و نحات بده.نمی دونم تا حالا شده یه حالی بشین که حس کنید حاجتتون و گرفتین؟ منم دقیفا همون حال بودم و احساس کردم همون موقع حاجتم و گرفتم و خدا رو شکر که کم کم دارم سلامتیم و دوباره بدست میارم. بابت ننوشتن اون پست رمزی عذر خواهی می کنم.یادآوری اون اتفاقات حالم و شدیدا بد می کنه.یه روز اومدم بنویسم اینقدر گریه کردم و به آقای همسر پریدم که بعدش خودم شرمنده شدم.اجازه بدین یکم از نظر روحی بهتر بشم حتما جریان و براتون می نویسم.

مرسی از همه خوانندگان خاموش و روشن که همیشه به من لطف داشتین و نوشته هام و می خونین.دوستون دارمقلب

[ شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

ممنونم از همه دوستانی که نگزان حال من بودن.دوستون دارم هوارتاقلبماچ

هیلا جان دلت برای آقای همسر نسوزه چون بیماری من کاملا تقصیر اونه.یعنی هم تقصیز اونه و هم تقصیز ملکه.من مدتیه که با ملکه قطع رابطه کردم چون حرفهای زشتی بهم زد که واقعا نمی تونم ببخشمش.یه مدت راحت بودیم اما ظاهرا ملکه جان دوباره داره پاش تو زندگی ما باز می شه.اینو وقتی من خونه مادرم بودم و آقای همسر هم رفت به ملکه سر بزنه از عوض شدن رفتارش فهمیدم.متاسفانه آقای همسر دو تا خصلت بد داره.یکی اینکه خیلی دهن بینه و حرف دیگران روش خیلی تاثیر می گذاره و یکی هم اینکه خیلی بی سیاسته و خیلی اوقات حرفهایی که اصلا نباید بزنه می زنه و کارهایی که نباید انجام بده انجام می ده.بعضی اوقات حس می کنم من از آقای همسر بزرگترم اینقدر که بچه بازی درمیاره.یعنی خدا نصیب کسی زن یا مرد با اخلاق بچه گانه نکنه که واقعا عذاب آوره.ناراحت

درباره ملکه و اتفاقاتی که افتاده  و داره می افته براتون می نویسم ولی تو یه پست خصوصی. در مورد رمز شرمنده تمام دوستانی هستم که وبلاگ ندارن و یا وبلاگ هاشون تازه تاسیسه. به من حق بدین که نگران باشم چون واقعا اتفاقاتی که داره می افته بسیار بسیار خصوصیه.بقیه دوستان کسانی که رمز می خوان حتما تو همین پست کامنت بگذارن.

سعی می کنم تا فردا پست جدید و بگذارم  چون انگشتم گرفت به در سی دی رام  و بدجوری آش و لاش شد.متاسفانه یا خوشبختانه پوست بدن من خیلی نازکه و سریع زخم می شه و کبود می شه.منم عادت دارم تایپ فارسی را ده انگشتی انجام بدم و برای همین الان سرعت تایپم خیلی پاییه.

[ سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

چقدر اکتیو شدم من.از اثرات بیکاریه دیگه.دو روزه اومدم خونه مامانم .اینجا هم می خوان بنایی کنند اینقدر شلوغ پلوغه که اصلا دوست ندارم از اتاقم بیرون برم.ارتباطم با دنیای خارج شده یه اینترنت و یه تلفن. این اومدن من به اینجا هم داستان داره.راستش ما وقتی برای تختمون تشک خریدیم یه محافظ تشک هم گرفتیم که خیلی باحاله.نمی دونم این محافظ تشک های رویا رو دیدین یا نه از اونهاست.چون تشکمون هم سفید بود از اول این محافظ و روش کشیدیم که کثیف نشه. هر دو ماه یک بارم من این محافظ و می شورم.حالا از جمعه که شستمش هنوز خشک نشده.اینم یعنی اینکه تخت بی تخت.آقای همسر که با رو زمین خوابیدن حال می کنه منم اومدم خونه مامانم که رو تخت دوران مجردیم بخوابم آخه واقعا برام عذاب آوره رو زمین خوابیدن اونم بدون تشک.آخه ما چون خونمون کوچیکه و جا نداشت من اصلا تشک تو جهزیه ام نبردم. اما اینقدر دلم واسه آقای همسر تنگ شده که امشب هرطور شده می رم خونمون و پیش آقای همسر حتی رو  همون زمین می خوابمقلب

خوب در مورد ام× آر× آی یه چند نفر پرسیده بودند که اومدم بگم قضیه چی بود. راستش از چند ماه قبل عروسی من تا حدودی تکرر ادرار پیدا کردم و این موضوع روز به روز بدتر شد.اول فکر کردم مشکل از قرص ی ا س م ی ن هست که دکتر گفت چنین عوارضی نداره.دکتر کلیه رفتم سونوگرافی داد هیچی نبود.قرص داد واسه اعصاب کلیه ام و به مدت خوب شدم اما دوباره با یکم اعصاب خوردی شد همون آش و همون کاسه.رفتم آزمایش دادم یکم خون تو ادرار دیده شده بود اما هیچ نشانی از عفونت و این حرفها نبود.با این حال یه دوره آنتی بیوتیک خوردم ولی بازم خوب نشدم.خلاصه این اواخر وضع خیلی بد شده بود.عملا بخاطر این موضوع نمی تونستم از خونه بیرون برم چون یه ربع به یه ربع باید می رفتم دستشویی. دیگه واقعا اشکم در اومده بود.از طرف دیگه در کنار این موضوع چند تا مشکل دیگه هم پیش اومد.اونم اینکه به محض اینکه عصبی می شدم دست و پاهام وحشتناک درد می گرفت.هر بارم یه جاش.دقیقا انگار رگش بگیره اینقدر دردناک می شد که نصفه شب از خواب بیدار می شدم و از درد گریه می کردم.یه مقداری هم احساس می کردم تو بدنم لرزش دارم و بی خودی می لرزم.خلاصه یه دکتر مغز و اعصابی رو پدر بزرگم پیشش می رفت و مامانم هم خیلی قبولش داشت.یه وقت بین مریض گرفتیم و رفتیم پیشش.وقتی قضیه رو براش گفتم گفت سونوگرافی رفتی گفتم بله چیزی نبود.گفت شاید بخاطر مهره های کمرت باشه.وقتی در مورد درد دست و پام هم گفتم گفت برو بشین رو تخت.با چکش یکم به استخوان های دست و پام زد و جالب بود که وقتی به پام می زد پام بی اختیار می اومد جلو.گفت دستهات و صاف بگیر که متوجه لرزش دستهام هم شد.گفت باید بری ام× آر× آی.ماشالله یه ام× آر× آی هم نوشت از کل بدن.یعنی 4 تا ام× آر× آی با هم بود.به آقای همسر نگفتم که رفتم دکتر اما وقتی ام× آر× آی داد بهش گفتم.شدیدا مخالفت کرد گفت نمی خواد بری چیزیت نیست.می دونستم می ترسه برم و مشکلی باشه.ترس هر دومونم بیشتر از بابت بیماری ام × اس بود که این روزها خیلی شایع شده.خلاصه بهش گفتم ترجیح می دم هرچی باشه الان بفهمم نه بعدا.بهشم تاکید کردم که اگه مشکلی داشته باشم ازت جدا می شم (من حق طلاق دارم) چون نمی خوام یه عمر برام دلسوزی کنی.گفت هر چی باشه من پات وایسادم.شوهر که فقط مال مواقع خوشی نیست.گفتم نه امکان نداره اگه مریض باشم باهات بمونم.تو هم می ری یه زن سالم می گیری.

خلاصه که دو هفته طول کشید تا بهمون وقت برای ام× آر× آی دادند.واقعا اونهایی که می گن دستگاهش عین قبره راست می گن.با اینکه یه پد دم گوشم گذاشته بود باز هم صداش وحشتناک بود.حالا خوبه تزریقی نبود .خلاصه قسمت کمر و که گرفت و می خواست سرم و بگیره هی از پشت بلندگو خانمه غر می زد خانم سرتو تکون نده چونه ات نلرزه عکسهات خراب می شه.منم تعجب می کردم این چی می گه من که سرم و تکون نمی دم.خلاصه آخر من و آورد بیرون و کلی گله که چرا اینقدر سرت و تکون می دی من نمی تونم بگیرم.منم دیگه عصبانی شدم گفتم خانم اگه من مشکل نداشتم که ام× آر× آی نمی اومدم.اینقدر این دستگاه صداش آزار دهنده است که احتمالا ناخوداگاه بدن من می لرزه.دیگه خانمه کلی عذر خواهی کرد و گفت چرا تو برگه ات ننوشتی که لرزش هم داری و برام این بار یه گوشی آورد که صدا رو کمتر احساس کنم و یه پد هم گذاشت بالای سرم که سرم تکون نخوره و بالاخره موفق شد به قول خودش عکسها رو بگیره.چند روز بعدش جوابش و دادن اما چون انگلیسی بود و همشم اصطلاحات پزشکی ما چیزی ازش نفهمیدم.فقط دیدیم آخر بیشتر خط ها نوشته نرمال و اینطوری یکم خیالمون راحت شد.بردیم پیش دکتر و اونم خوشبختانه گفت تو ام× آر× آی هیچ چیز غیر عادی وجود نداره.گفتم من از ام × اس می ترسیدم که گفت نه مشکلی نداری و  بهم یه سری قرص های ضد استرس داد و گفت فقط عصبیه و از لحاظ پزشکی سالمی.

از اون روز که قرص ها رو می خورم خیلی بهتر شدم اما هنوز کامل خوب نشدم.خوب مشکل اینجاست که یه آدم عادی باید حدود 3/2 مثانه اش پر باشه تا احساس کنه باید بره دستشویی اما مال من با چند قطره هم این حس بهم دست می داد و خیلی اذیتم می کرد.

از اون روز به بعد آقای همسر خیلی مراعات حال من و می کنه که استرسی به من وارد نشه و زودتر خوب شم.دستش درد نکنه خیلی وقتها خونه رو تمیز می کنه و غذا هم درست می کنه.منم سعی می کنم   وقتی روزها نیستبیشتر بخوابم تا آرامش بیشتری داشته باشم و زودتر خوب بشم.فقط نگرانیم بابت پروژه ام هست که باید برم دانشگاه پیش استاد و بخاطر حالم از بعد عید اصلا نرفتم و  حالا هم نمی دونم بهش چی بگم!!

شرمنده همه دوستانی هستم که نگرانشون کردم.انشالله همیشه سلامت باشین که سلامتی بزرگترین نعمته.آدم وقتی مریض می شه می فهمه چه نعمتی رو داشته و قدر ندونسته.

[ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

اینم آخر و عاقبت اینهمه سال خوب بودن و پاک بودن و خطا نکردن.می بینی خدا چه جوری دل بنده هات و می شکنند.اون از ملکه اینم از...ناراحت 

موندم که چه جوری یه حس پنهانی که فقط واسه دل خودم آشکارش کردم اونم عمدا در زمانی که دیگه دیر شده بود می تونه باعث بشه آدم اینطوری به لجن کشیده بشه. متاسفم برای اینهمه بی جنبه گی ما آدمها.

خوشحالم که شوهرم به من اطمینان داشته و داره با اینکه همه چیز و در مورد من و زندگی من می دونه.

ببخشید این پست گنگه نمی تونم بیش از این مطلب و باز کنم.

[ شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده
بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری‌ از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت!(خدا سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت!(خدا سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(خدا سکوت کرد)

به پرو پای فرشته و انسان پیچید!(خدا سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم خدا سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد!

این بار خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت .تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کاری می‌توان کرد...؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد و زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند...

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما... اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ،لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.

 

پی نوشت: دیروز زنگ زدم و گفتن جواب ام آر آی من حاضره اما هنوز نرفتم بگیرم.نمی دونم یکم می ترسم که مشکلی باشه برای همین دست و دلم نمی ره که برم بگیرم.
آقای همسر می خواست خودش تنها بره نگذاشتم گفتم حتما خودم هم باید بیام چون اگه چیزی باشه تو به من نمی گی.گفت تو ضعیفی تحمل شنیدن هر چیزی رو نداری.گفتم من دلم نمی خواد مثل مادر بزرگم باهام رفتار بشه که از سرطان فوت کرد اما خودش هیچ وقت نفهمید که سرطان داره.دوست دارم اگه مشکلی دارم چه الان و چه هر وقت دیگه خودم هم بدونم.احتمالا فردا برم جواب و بگیرم.

[ دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

امروز رفتم ام آر آی.الانم از سردرد دارم می میرم.اینقدر این دستگاهه صدا داشت که سرم  ترکید.دو روز دیگه جوابش و می دن.یکم نگرانم.برام دعا کنید.ناراحت

[ جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]