روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

یه مدت می خوام اینجا چیزی ننویسم.نمی خوام تمام حس های بدم و به اینجا و به شما منقل کنم.

کامنت های این وبلاگ و حتما چک می کنم.نگرانم نباشید فقط برام دعا کنید.

دوستتون دارم.مواظب خودتون باشید

[ چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

این روزها یه جورایی دارم با دم شیر بازی می کنم.ولی تمام تلاشم اینه که پایان این قصه رو من تعیین کنم.هرکاری کردم نتونستم اون پست خصوصی رو بنویسم.چون باید تمام اون حرفهای گفته شده رو به یاد بیارم و بدجوری اذیتم می کنه.فقط در این حد بگم که بدونید کلا قضیه چی بوده.ملکه خانم جلوی چشم آقای همسر هرچی که لیاقت خودش بود به من گفت و آقای همسر هم لال.تازه جدیدا رو شده که ملکه جان گفتند که آقای همسر خودش اومده از من گله کرده و گفته به ملکه که با زن من دعوا کن.و این یکی واقعا یعنی فاجعه.من خیلی ملکه رو تحمل کردم.از وقتی که من پا تو این خانواده گذاشتم مدام با کارهاش کاری کرد که اعصاب من و بهم ریخت و من و آقای همسر و با هم دعوا انداخت و بعد خیلی راحت خودش و کشید کنار.ما زمان دوستی که ملکه ای در کار نبود واقعا این مشکلات و با هم ندشتیم اما از وقتی که پای ایشون اومد وسط همه حرمتها رو از بین برد.به آقای همسر هم گفتم که من دیگه مادر شما رو نمی شناسم و حتی برای مردنشم تو هیچ مراسمی نمی یام و اگه منم مردم مادر شما حق نداره تو هیچ مراسمی بیاد.دیگه از این بالاتر؟؟

ولی حساب آقای همسر جداست.باید بدونم جایگاه من تو زندگی ایشون کجاست.اگه به این نتیجه برسم که احترامی برام قائل نیست مطمئن باشین یک ثانیه هم تو این زندگی نمی مونم.به اندازه کافی بخاطر مریضی که اینها باعثش شدن زجر کشیدم و تا حالا هم اگه کوتاه اومدم برای این بود که حالم یکم بهتر شه.ولی حالا مطمئن باشین جواب تمام کارهاشون و می دم.

در وهله اول به آقای همسر گفتم باید انتخاب کنی.یا من یا مادرت.چون مادر شما به من توهین کرده و شما هم به عنوان شوهر من باید از من دفاع کنی و جلوش وایسی.اگه مادر منم به تو توهین کرده بود منم همین کار و می کردم.قرار بر این شده که اگه مادرش و انتخاب کرد من فعلا فقط اسما زن ایشون باشم و دیگه هیچگونه توقعی نباید از من داشته باشه چون مادرش و به من ترجیح داده.خودم می دونم این حرفی که زدم زیاد منطقی نیست و بین مادر و زن انتخاب بی معنیه ولی منم باید بدونم تا چه حدی برای شوهرم مهمم و حداقل حاضره بخاطر توهین هایی که به من شده جلوی مادرش وایسه یا نه؟ منتظرم ببینم جواب این حرکت من چی می شه و بقیه راه بستگی به نتیجه این کار داره.کلا یه شطرنج باز ماهر هیچ وقت حرکت بعدیش و لو نمی ده.منم می خوام تو زندگی شطرنج باز ماهری باشم و یهو مات کنم.امیدوارم همه چیز همونطور که من انتظار دارم پیش بره.

پی نوشت: من امسال خیلی دلم می خواست روزه می گرفتم اما بخاطر قرصهام نمی تونم .می شه دم افطار منم دعا کنید.خیلی محتاج دعای همگی هستم.

[ سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

آخر هفته پیش بصورت کاملا برنامه ریزی نشده تصمیم گرفتیم که بریم شمال .در عرض دو روز آقای همسر جا گرفت و اتفاقا همون جایی بود که پارسال رفتیم منتها ما پارسال ویلای دوخوابه گرفتیم که برامون خیلی بزرگ بود و امسال یه خوابه گرفتیم.منم که سرما خورده بودم و حالم خوب نبود اما گفتم آنتی بیوتیک ها رو بخورم جتما بهتر می شم.راستش خودمم خیلی دلم مسافرت می خواست و آقای همسر هم همینطور اینه که وقتی آقای همسر پیشنهادش و داد با وجود مریضی مخالفت نکردم و گفتم بریم.اما دقیقا یک روز قبل رفتنمون آقای همسر هم مریض شد و می خواستیم کنسل کنیم که رفتیم پرسیدیم دیدیم از پولمون زیاد کم می شه و بی خیال شدیم.گفتم نهایتش اینه که اونجا برای تو هم سفیکسیم می گبریم و با هم می خوریمنیشخند البته خوشبختانه به اینجاها نرسید و آقای همسر با تجویز دکتر آلیس با چند تا کلداکس خوب شد.

قرار بود چهارشنبه بریم و شنبه هم برگردیم.با اینکه همیشه وسایل و شب قبل جمع می کنم اما این بار چون مریض بودم حوصله نداشتم و همه چیز موند برای چهارشنبه صبج.اول با آقای همسر یه لیست نوشتیم و موادغذایی و کلا وسایلی که برای غذا نیاز داشتیم و جمع کردیم. برای ناهار هم از همین الویه آماده ها گرفتیم که من خیلی دوست دارم و با نان باگت بردیم که ساندویچ کنیم.یه ساک کوچیک هم لباس برداشتیم و زدیم به جاده.رفت و از هراز رفتیم چون به خونمون نزدیک تره.آخ که عجب جاده بی آب و علفیه.همشم این آفتاب تو چشممون بود.ساعت 11 راه افتادیم و حدود  5 رسیدیم به ویلا.(بین نور و نوشهر) کلا آقای همسر زیاد تند نمی ره منم اصراری نداشتیم تو جاده تند بره و برای همینم اینقدر طول کشید وگرنه جاده شلوغ نبود.هوای شمال بسیار گرم بود و کلی سر همین موضوع حالمون گرفته شد. یکم که استراحت کردیم برای شام رفتیم بیرون و یه کته کبابی حسابی خوردیم.بعدشم به پیشنهاد من رفتیم ساحل سی سنگان و لب آب چایی و قلیون زدیم بر بدن.البته منم تازگیها یه چند باریه آقای همسر و در قلیون کشیدن همراهی می کنم اما راستش زیاد از قلیون خوشم نمی یاد و برام این قل قل کردنش فقط جالبه و جنبه سرگرمی داره.بار اول که خواستم قلیون و امتحان کنم رفته بودیم فرحزاد و آقای همسر هم هی انرژی منفی می داد که بار اولته و الان سرفه می کنی و سردرد می گیری و این حرفها.منم واسه رو کم کنی گفتم حالا ببین.آقا این قلیونه همچین قل قل کرد و دود کرد که از دهن و دماغم و خلاصه همه جام عین این حرفه ایها دود اومد بیرون.آقای همسرم که منتظر بود من سرفه کنم همچین با دهن باز نگاهم می کرد که بیا و ببین. عین این خرچنگه تو پری دریایی این دهنه باز شده بود دیگه بسته نمی شد.هی هم می گفت بابا اینکاره حرفه ای و این حرفها.خلاصه اینکه رو کم کردیم حسابیزبان

ازبحث خارج نسیم داشتم می گفتم که شب هم رفتیم لب آب و سرگزم قلیون و چایی شدیم و کلی هم از هوای خنک لب آب لذت بردیم و ساعت حدود 12 بود که برگشتیم ویلا.برای روز پنجشنبه از قبل تدارک کباب دیده بودیم و گوشت و مرغش و از تهران برده بودیم.این بود که برای ظهر کار خاضی نداشتیم و فقط من یه برنج درست کردم و بقیه اش به استراحت گذشت.کلا روزها چون خیلی گرم بود سعی کردیم از خونه بیرون نریم و بیشتر داخل ویلا استراحت کنیم.عصر هم به پیشنهاد آقای همسر رفتیم سمت نمک آبرود تا من از البسکو خرید کنم.این البسکو رفتن ما هم یه قصه ای داره.اونم اینکه پارسال که اومدیم شمال البسکو حراج بود و من ازش یه تاپ و شلوارک و یه بلوز شلوار گرفتم.بعد از عروسی یه دفعه نمی دونم سر چی شد اومدم آقای همسر و بگیرم (از این زیرپیراهنی رکابیها تنش بود) خلاصه بند این رکابش و گرفتم و کشیدم قشنگ جر خورد و کنده شد.اونم که کم نمی یاره اومد تلافی کنه منم همین تاپ شلوارک البسکو تنم بود من اومدم دربرم از پشت این شلوارک من و گرفت کشید.حالا مگه پاره می شد؟؟ کشت خودشو آخر یه درز کوچولوش باز شد فقط.از اون روز به بعد این لباسهای البسکو تو خونه ما معروف شده به لباسهایی که پاره نمی شن.ولی خدایی دوامشونم خیلی خوبه.کلا من برای خونه لباسهای تعطیلات و البسکو رو ترجیح می دم چون هم نرم هستن و هم رنگشون ثابته و با شستن زیاد خراب نمی شه.منم که حساس یه وقتهایی روزی یه دست و بعضی اوقات هم دو دست لباس عوض می کنم و سوت می کنم تو ماشین.اینه که لباسهای من نباید جنسش جوری باشه که با شستشوی زیاد خراب بشه.خلاصه اون روز هم رفتیم البسکو و من کلی خرید کردم و شام هم پیتزا خوردیم و برگشتیم .می خواستیم باز مثل شب قبل بریم لب آب و اومدیم خرید ها رو بگذاریم ویلا و بعد بریم که هرکاری کردیم در ویلا گیر کرده بود و باز نمی شد.دیگه تا تاسیسات اومد و درستش کرد دیگه دیر شد و نشد بریم. برای ناهار جمعه از قبل قرار گذاشته بودیم که سبزی پلو و ماهی بخوریم و من سبزی و برنج هم از تهران آورده بودم .حدودای ظهر یه سر رفتیم بازار نوشهر و از این قزل آلاهای توی آکواریوم به دونه خریدیم و دادیم اونجا خرد هم کرد و آوردیم.کلا این مدل قزل آلاش جالب بود هم بزرگ بود (حدودا یک کیلو و نیم بود) و هم گوشتش نارنجی بود و هم تیغاش کمتر بود.اونجا بهمش می گفتن قزل آلای سالمون.کلا فکر می کنم پزورشی نبود چون کیلویی 4000 تومان از قزل آلای معمولی گرون تر بود.سیر ترشی و زیتون پرورده که من عاشقشم رو هم خریدیم و اومدیم.دیگه تا رسیدیم من رفتم سراغ سبزی پلو و آقای همسر هم ماهی رو داخل توری کباب کرد.حدودا فکر کنم 4 بود غذا خوردیم ولی جاتون خالی هم پلو و هم ماهیش خیلی خوب شده بود و چسبید.پیشنهاد می کنم از این قزل آلاها اگه تا حالا  تستش نکردین حتما یه بار امتحان کنید .من که از طعمش خیلی خوشم اومد.باز یکم استراحت کردیم و شب دوباره رفتیم لب آب و قلیون کشیدیم. کلا من این چند روز با اینکه دلم می خواست اما اصلا تو آب نرفتم.راستش تازه یکم بهتر شدم و ترسیدم دوباره یه مریضی تازه گریبانم و بگیره و دیدم به ریسکش نمی ارزه.آقای همسر هم اصراری برای توی آب رفتن نداشت.فقط شبها که می رفتیم لب آب من یکم می ایستادم جلوی موجها و می گذاشتم موج بخوره به پام که اون حس دریا بهم منتقل بشه.آخه من از دریا خیلی آرامش می گیرم. شنبه هم که باید ظهر ویلا رو تحویل می دادیم و بعد صبحانه وسایل و جمع کردیم و حدود 12 راه افتادیم و این باز از جاده چالوس برگشتیم که من خیلی دوستش دارم.توی راه هم فقط یه بار رستوران آبی وایسادیم و ناهار خوردیم و یه بارم برای چای و قلیون وایسادیم.کلا این سه روزه آقای همسر خودش و خفه کرد با قلیون.من که تازه کارم و چند تا پک بیشتر بهش نمی زدم و همه اش می موند برای آقای همسر.دیگه حدودا دیشب ساعت 7 بود که خسته و کوفته رسیدیم خونه و فقط مواد غذایی رو گذاشتیم تو یخچال و شام نخورده جفتمون غش کردیم.

اگه یه چمع بندی بخوام بکنم این سقر سومین سفر مشترک من و آقای همسر بود و دومین سفر مشترکمون هم بعد عروسی به حساب می اومد.به نسبت دو سفر قبلی که ما حداقل یک بار مشاججره رو داشتیم و همون یک باز کلی اعصابمون و به گند می کشید خوشبختانه در این سفر هیچ مشاجره ای بینمون پیش نیومد و به هردومون خیلی خوش گذشت.کلا سعی کردیم مثل دفعات قبل خودمون و با بیرون رفتن زیاد  خسته نکنیم و این سه روز و بیشتر کنار هم باشیم و از کنار هم بودن لذت ببریم و اعتراف می کنم که تجربه خیلی خوبی بود اینقدر که نیومده آقای همسر تو فکر سفر بعدیه هر چند که یه روزه باشه.

 

[ یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

والا خسته شدم دیگه اینقدر از مریضی و این حرفها نوشتم.فعلا سرما خوردم بدجور.الان یه 5-6 روزی هست.روزهای اول فقط تب و لرز داشتم و بی حال بودم.دست آقای همسر درد نکنه که عوض اینکه بهم برسه باهام قهر کرد و گفت دارم براش نقش بازی می کنم.حالا خودش که تب کرده بود من کلی پاشویه اش کردم و براش آبمیوه گرفتم که تقویت بشه و زودتر خوب بشه.اما اون...

بی خیال حوصله ندارم اصلا به کارهاش فکر کنم.هرچند دو روز بعدش که حالم بدتر شد و کلا صدام گرفت خودش فهمید چه اشتباهی کرده و اومد یه سوپ برام درست کرد.مامانم هم هی غصه می خوره که دوری و من نمی تونم بهت برسم.بنده خدا می گفت نگاه کن همه دختر شوهر می دن دختره رو میاد اونوقت دختر ما داره روزه به روز آب می شه.شدی عین این گربه مردنیا که یه گوشه میفتن هر روز مریضی تو خونه افتادی.

گفتم دستت درد نکنه مامان با این مثالات.بابا خوب تقصیر خودته دیگه بچه ات و ضعیف بار آوردی یه باد بهش می خوره مریض می شه.گفت پس چرا اینجا بودی اینقدر مریض نمی شدی؟؟ گفتم دیگه بحث و س ی ا س ی اش نکن .اگه بخوای غصه بخوری دیگه هیچی بهت نمی گم.

خلاصه از اینها که بگذریم الان بهترم.دیروز رفتم خونه مامانم و عصر هم رفتم دکتر بهم سفیکسیم داد.منم که کشته مرده این سفیکسیم هستم وقتی می خورم دیگه نای بلند شدن از جام رو هم ندارم.در همین راستا دیشب نتونستم رانندگی کنم و برگردم خونه و همون خونه مامان اینها موندم تا امروز.

الانم اومدم خونه و ماشالله خونه رو هواست اینقدر که ریخت و پاشه.ببین چند روز من خوابیدما از دست این آقایون.خوب من برم یکم خونه رو تمیز کنم. پست رمزی هم نوشتم چشم به همه دوستان رمز می دم.

دوستون دارم هوارتاااااااااقلب

 

[ دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]