روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

 اندوه که از حد بگذرد

جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن !

دیـــگـر مـهـم نـیـســت :

بودن یا نبودن،

دوست داشتن یا نداشتن...

آنچه اهمیت دارد

کشداری رخوتناک حسی است

که دیگر تو را به واکنش نمی کشاند!

در آن لحظه فقط در سکوت غرق می شوی

و نگاه می کنی و نگاه

 

[ یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

این روزها زندگی آروم می گذره.مامانم بدجور افتاده به جون خونه و همه چیز و ریخته بهم.طبقه پایین و کلا تغییر داد و تازه کارش تموم شده.لوله کشی ها رو عوض کرد،آشپزخونه رو اپن کرد ، کف و سرامیک کرد، کاشی ها و کابینت ها رو عوض کرد و البته نقاشی هم شد و دیگه کارش تموم شده.خیلی وقت پیش باید اینکار انجام می شد اما بابام قبول نمی کرد و می خواست کلا خونه رو بکوبه و بسازه.اما با این وضعیت اقتصادی فعلا منصرف شده و ترجیح داد که یه بازسازی بکنیم تا بعد ببینیم چی پیش میاد. در مجموع باید بگم قشنگ شده.یه باربیکیو هم تو حیاط زدیم .طبقه بالا رو یادمه سال 80 بازسازی کردیم.الان کار خاصی قرار نیست روش انجام بشه فقط در دستشویی و در ورودی رو کلا عوض کردیم و قراره نقاشی هم بشه.قراره هرکدوم از اتاقها یه رنگ بشه.منم خواستم که اتاقم بنفش یاسی بشه که رنگش ملایم باشه.الان همه وسایل و جمع کردیم تو کارتن و فقط کمد لباسها مونده که همه رو بگذارم تو چمدون و ببریم طبقه پایین تا نقاشی بالا تموم شه.چند روز دیگه هم باید با مامانم بریم سروقت انباری پشت بوم و یه سری چیزها رو بریزیم بیرون که خلوت بشه.از دست این بابام که هر چی دستش میاد می ریزه تو این انباری.خلاصه که کلی کار سرم ریخته.تا هفته آینده هم باید یه گزارش کار تحویل استاد بدم و حسابی دارم یکی تو سر خودم می زنم و یکی تو سر مقاله ها.

خیلی به مامانم گفتیم که امسال از خیر پختن نذری بگذره.با اینکه هرسال کمکش می کنیم اما واقعا اون چند روز خونه کن فیکون می شه و بعدشم اینقدر هممون خسته ایم که تمیز کاریش می مونه برای خودش.مادر بزرگم بهش گفت این گوشت و برنج و روغن و کلا هر چیزی که استفاده می کنی رو اگه خودش و بدی به مستحق والا ثوابش بیشتره تا اینکه با این زحمت قیمه بپزی و بدی این ور و اون ور.اونم امسال با این وضع اقتصادی خراب.حالا باید دید بالاخره این مادر ما راضی می شه امسال بی خیال نذری شه یا نه

 

[ دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

اینروزها دلم می خواد از صبح برم تو کتابخونه بشینم تا شب فقط درس بخونم.شاید اینجوری به هیچی فکر نکنم، شاید یکم آروم بشم ، شاید غمهام و تنهایی هام و فراموش کنم.

خدایا من و می بینی؟؟؟

[ یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

من زنی را می شناختم

مهربان و صمیمی

می خندید و قلبش را با صداقت می بخشید

آسمانی را به دوش می کشید

خسته می شد

و می خندید

مثل بهار بود

بارانیه بارانی

و باز به زندگی می خندید

زنی که شکست

زنی که دیگر نمی خندد

قلب های شکسته عچیب درد دارند

و  درد

این دردهای مزمن کشنده

عجیب یک زن را می شکند

عجیب قلب یک زن را می شکند

کاش یکی قدر این زن

قدر عشقش

قدر دوست داشتن را می دانست

کاش یکی خنده هایش را می فهمید

کاش....

من زنی را می شناسم

 که روزی عاشق بود

زنی که دیگر نیست

زنی که دیگر نمی خندد

 

[ یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

 متنفرم از انسان هایی که دیوار بلندت را می بینند ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که تو را فرو بریزند...!

تا تو را انکار کنند...!

تا از رویت رد شوند...!

 

 

[ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

میدونید چیه این محیط مجازی خیلی جالبه؟؟.برخی آدمهایی که داخلش هستند.یعنی روزی نیست که تو همین محیط مجازی دعوا نشه و علتشم اکثرا تجاوز به حریم خصوصی همدیگه است. حداقل خودم که 10 سالی هست وبلاگ می نویسم این موضوع رو بارها دیدم.آقا طرف میاد می گه اینجا صفحه منه و چهاردیواری اختیاری.بعد میاد هرچی به دهنش اومد می نویسه.حالا اگه دوست داری راجب خودت و جد و آبادت بنویسی به من ربطی نداره و به قول خودت صفحه خودته و اختیارش و داری اما اینکه بیای  درباره من نوعی بنویسی دیگه اسمش چهار دیواری اختیاری نیست.تجاورز به حق من به عنوان یه خواننده است.واقعا کی به شما اجازه داده که هر چیزی که من برات کامنت خصوصی گذاشته بودم و تمام سوالاتی که ازت کرده بودم و تو وبلاگت بنویسی؟؟؟به اجازه کی در چهار دیواری اختیاری خودت حریم خصوصی من و شکستی؟؟و بدتر اینکه هر چی دوست داشتی گفتی ولی حرفهای من و سانسور کردی و نگذاشتی کسی بفهمه که خودت چی هستی؟ اگه برات نظر خواننده ها مهم نیست پس چرا حرفهای من و عین یه پست تو وبلاگت گذاشتی و یه طرفه واسه خودت قضاوت کردی؟؟به جز اینکه اینها رو برای خوب جلوه دادن خودت و متهم کردن من برای خواننده هات نوشتی؟؟ اگه قصدت فقط خواندن من بود که برای خودم پیغام می گذاشتی نه اینکه علنی اش کنی.پس قصدت این بود که همه بدونند که شما چقدر خوبی و حق با شما بوده.همین و بس . هر کسی یه طرفه به قاضی بره معلومه که راضی برمی گرده.

خانم عزیز شما حق این و نداشتی که درباره من بدون اجازه من تو وبلاگت چیزی بنویسی و من و نقد کنی و حالا که نوشتی باید کامنت های من هم که جواب نقد شماست ضمیمه اش باشه.این یه اصله متعجبم که چطور نمی دونی؟؟

[ سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]