روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

حرف خاصی برای گفتن نیست.گاهی اوقات سکوت بهتر از هر حرفیه.سکوتی که سرشار از ناگفته هاست.ناگفته هایی که دیگه نه حسی برای گفتنشون هست و نه شوقی برای نوشتنشون.

هستم مثل همه.درس می خونم زندگی می کنم و خدارو شکر سلامتم و خوشحال.

پی نوشت:یک سری از دوستان من چند وقتیه پیداشون نیست. درسا و پرستوی مهاجر

نمی دونم اینجا رو می خونید یا نه اما اگه می خونید یه خبری از خودتون به من بدید.

 

[ دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

امشب خونه بابام اینها هستم و قراره فردا صبح از اینجا برم دانشگاه.نمی دونم چرا وقتی میام اینجا اینقدر دلم می گیره و اینقدر دلم برای خونه خودم تنگ می شه.نمی دونم همه اونهایی که ازدواج می کنند اینجورین یا فقط من اینطورم.شاید باورتون نشه ولی من اون خونه نقلی خودمون رو از همه جای این دنیا بیشتر دوست دارم و توش احساس آرامش می کنم.حتی از همین اتاقی که سالها داخلش زندگی کردم.محل جدیدمون رو هم خیلی دوست دارم با اینکه محله ای که خونه بابام هست بالاتره و بقول معروف باکلاس تره اما آدمهایی که اینجا هستند خیلی سرد ترند.محل جدیدمون یه محل قدیمی تریه با آدمهایی با صفاتر و خونگرم تر.همین باعث می شه با اینکه ازخانوادم خیلی دورم اما توی اون محل هیچ وقت احساس تنهایی نکنم.اون روزهایی که من و آقای همسر با هم خیلی مشکل داشتیم تنها چیزی که من و به زندگی امیدوار می کرد همین خونه نقلی بود.اون زمانی که آقای همسر قهر کرد و 20 روز گذاشت رفت باز هم هیچ کس نتونست من و از داخل اون خونه بیاره بیرون و عین اون 20 روز و تنها تو همون خونه موندم.واقعا نمی دونم چرا این خونه رو اینقدر دوستش دارم شاید چون همیشه آرزو داشتم مستقل باشم و این اولین جایی بود که من و به آرزوم رسوند.شاید هم برای همینه که من و آقای همسر اسمش و گذاشتیم خونه آرزوها.تک تک وسایلش و هم خودم با کلی وسواس و عشق انتخاب کردم و می شه گفت کل دکوراسیون اون خونه سلیقه منه.

تنها چیزی که ناراحتم می کنه اینه که تو خونه ما مهمون خیلی کم میاد و منم عاشق مهمونم برعکس آقای همسر که از مهمون بازی زیاد خوشش نمی یاد.

بگذریم.

رژیم هم خیلی خوب پیش می ره و فکر کنم تا پایان هفته سوم بتونم 3 کیلو کم کنم.الان واقعا دلم هیچی نمی خواد بجز شیرینی.یعنی من برای شیرینی می میرم حاضرم شام و نهار بهم ندن ولی شیرینی بدن. اونوقت حساب کنید من چی کشیدم که این دو هفته لب به هیچ گونه کیک و شیرینی نزدم.اصلا علت لاغر شدن سریعم هم همین حذف شیرینیه.یعنی من ذاتا آدم غذا خوری نیستم و تنها چیزی که من و چاق کرد همین شیرینی جات بود.حساب کنید من صبحانه نوتلا می خوردم بعد در طول روز هم هرچی شیرینی به دستم می رسید می خوردم.یعنی هایپر استار که می رفتیم امکان نداشت دونات و مافین و باقلوا نخریم(این باقلواهای هایپر استار محشره اگه تا حالا امتحانش نکردین حتما اینکار و بکنید چون مطمئنم پشیمون نمی شین) تازه ماه رمضون که خودم و خفه کردم بس که ذولبیا و بامیه خوردم.با اینکه راه دور بود مدام می اومدیم ازگلبن دو کیلو دو کیلو می خریدیم و می رفتیم.البته آقای همسرم شدیدا شیرینی دوست داره ولی نه دیگه به اندازه من.کلا شیرینی خوردن من تو فامیل معروفه.فکر کنید فقط 5-6 کیلو از ذولبیا بامیه ها رو من تنهایی زدم تو رگ.بقول مامانم می گه اینقدر بامیه خوردی عین بامیه پف کردی. اینه که الان از دم هر شیرینی فروشی که رد می شم و بوی شیرینی بهم می خوره رسما می خوام بشینم زار بزنم.چند روز پیش هم آقای همسر بدجوری هوس شیرینی کرده بود دیدم بخره عمرا بتونم جلوی خودم و بگیرم و نخورم.اینه که پیشنهاد دادم خودم کیک درست کنم و بعدشم کیک و زدم زیر بغلش که ببره خونه مامانش و با هم بخورن که چشم من به کیک نیفته و همه زحماتم بر باد بره.

خلاصه اینکه این روزها ملالی نیست جز دوری شیرینیناراحت

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی. 
عمیق ترین
درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین
حالت شکسته است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است
که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.
عمیق ترین درد زندگی
مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی
. 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است


 

 

[ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند!

دکتر علی شریعتی

 

[ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

به قول طغرل هی وایــــــــــــــــــه من.یعنی خدا نکنه من نصف شبها بنا به دلایلی بیدار شم دیگه خواب بی خواب.حالا جالبیش اینجاست که خسته ام و از جام نمی تونم بلند شم اما خوابم نمی بره.اینه که گفتم بیام اینجا یه چند خطی بنویسم که چشمهام  خسته بشه و بعدش بتونم راحت بخوابم.

خوب اول با غرغر شروع می کنم.(به سبک برره ای ها در مراسم نخودچی خورون بخونید)اهههههههه اههههههههه این محمد حسین لطیفی چقدر آدم بدیه که با این سریال قلب یخیش اینهمه آدم و گذاشته سر کار. خوب آقای لطیفی این سریال و انصافا خوب شروع کرد اما متاسفانه فقط فصل اولش جذاب بود.از فصل دومش شروع کرد به بی مزه شدن و آدم واقعا وقتی می دید وسطهاش دیگه حوصله اش سر می رفت و محتوای خاصی هم نداشت.تازه از اون بدتر اینکه بعد فصل دوم دیگه ول کرد رفت یه سریال دیگه (ساخت ایران) و شروع کرد.یعنی اینهمه آدمی که بیننده سریال قلب یخی بودند و اینهمه هم براش هزینه کردند و هر سری دی وی دی اش و خریدن و نادیده گرفت و خوش و خرم رفت دنبال زندگیش و ساخت سریالهای بعدی.حالا هم که یه بنده خدایی اومده فصل سوم و ساخته باز هم بی خیال شعور تماشاگرها شده و اومده تمام بازیگر ها رو عوض کرده و موضوع رو هم کلا عوض کرده به این امید که احتمالا به خاطر بازیگرها سی دی ها فروش بره.من نمی دونم کجای دنیا رسمه که وقتی یه سیزن تموم می شه  تمام بازیگرهای اصلی سریال (به جز یک نفر) کلا حذف بشن و یه اکیپ بازیگر جدید روی کار بیان و داستان هم اصلا به کل عوض بشه و ....خوب عزیز من اسم این سریال و یه چیز دیگه می گذاشتی اتفاقا بخاطر این بازیگرها بخصوص مهران مدیری مطمئنم پرفروش می شد.چرا اصرار داری به عنوان فصل سوم قلب یخی مطرحش کنی و به شعور ما تماشاگرها توهین کنی؟؟

خلاصه اینکه بالاخره باید ایرانی بودن و متفاوت بودنمون رو همه جا یه جوری نشون بدیم دیگه.

راستی نمی دونم چرا امشب اینقدر دلم برای دیدن فیلم چهل سالگی تنگ شد.داستانش رو نمی دونم می دونید یا نه؟؟ دختر و پسری که عاشق هم بودن و بنا به دلایلی از هم جدا شدن و با هم ازدواج نکردن.دختره ازدواج می کنه وهمه چیز و فراموش می کنه و زندگی خوبی هم داره و پسره هم از ایران میره. تا اینکه خیلی اتفاقی پسره دوباره سر راه زندگیش قرار می گیره و ...

شاید از همه قشنگتر برخورد شوهر دختره(محمدرضا فروتن) بود که با اینکه داشت زجر می کشید اما به روی خودش نمی آورد و به زنش این فرصت و داد که خودش تصمیم بگیره که زندگی الانش و دوست داره یا می خواد به سمت عشق سابقش برگرده.با اینکه این فیلم جدید نیست اما اگه تا بحال ندیدینش به نظر من به یک بار دیدنش می ارزه.

فکر کنم برای امشب کافی باشه.دقت کردین تازگیها بیشتر دوست دارم درباره مسائل روز بنویسم تا اینکه خاطرات خودم و ثبت کنم.فکر کنم این تنوع برای خواننده های این وبلاگ  هم جذاب تر باشه.اینطور نیست؟؟

اینم پند انتهایی این پست:

[ دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلامممممم

وای اینقدر اینجا از مریضی و درد و غصه نوشتم گفتم حالا که همه چیز خوبه بیام دینمو ادا کنم و یکم از خوشیها براتون بنویسم.

اول اینکه حالم واقعا بهتر شده.یعنی خیلی وقتها قرصها رو هم می پیچونم و نمی خورم ولی باز خدا رو شکر خوبم.روحیمم خیلی بهتر شده.البته فکر کنم از نوع نوشته های اخیر باید متوجه این موضوع شده باشین.مژه

رژیم هم عالی پیش می ره.البته اینکه من گفتم 20 کیلو می خوام لاغر شم سوتفاهم نشه من قانونا 6 کیلو اضافه وزن داشتم که 1.5 کیلوشم تو همین یه هفته و نیمه از بین رفت.ولی چون می خوام هیکلم مانکنی باشه و تا مدتها دلم شور چاق شدن و نزنه می خوام 20 کیلو لاغر شم.البته ملکه که می گه شما اصلا چاق نیستی چرا رژیم گرفتیزبان

راستی بچه ها این سریال مهمان نواز و ماه رمضون می دیدین؟؟؟ ملکه دقیقا مثل عایشه خانومه.یعنی هم اخلاقش و هم چهره و فیگور بدنیش.فکر کنم اینطوری راحت تر بتونید تصورش کنید.دیگه اینکه آقای همسرم خوبه و رابطمون هم خوبه و هیچ مشکلی هم خوشبختانه نیست(اینم گفتم که دشمنان زیادی شاد نباشن چون چند وقت از آقای همسر چیزی ننوشتم فکر کنند ما رابطمون با هم خوب نیست.اتفاقا خیلی هم خوب و خوشیم به کوری چشم هر کی نمی تونه خوشبختی ما رو ببینهچشمک)

دیگه اینکه یه دوستی خیلی این چند وقت بهم کمک کرد.با حرفهاش واقعا دنیام و زیر و رو کرد و امیدوارم که خدا هرچی که می خواد بهش بده.البته این رو هم بگم که این دوست من اصلا آدرس اینجا رو نداره.

مارال عزیزم رو هم هفته پیش دیدم و یه روز خیلی خوب رو در کنار هم داشتیم.به امید دیدارهای بعدی خانومیماچ

کلا این بیماری من باعث شد من یه آدم در ظاهر دوست رو هم خیلی خوب بشناسم  و بفهمم که چقدر الکی در ذهن خودم بولدش کرده بودم در صورتی که اصلا اون آدمی که من فکر می کردم نبود.کلا در مواقع سختی هاست که عیار دوستی ها معلوم می شه وگرنه در موقع خوشی که همه دوستن.برای همین یه خط قرمز دورش کشیدم و کلا سعی کردم برای خودم تمومش کنم .از این بابت واقعا خدارو شکر می کنم که فرصتی در اختیارم گذاشت تا بتونم آدمهای اطرافم رو بهتر بشناسم.

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد
از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی . . .

 

[ شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

با کسی که دوستش داری فیلم نبین … آهنگ گوش نده …

به پیاده روی نرو …خاطره نساز !! …وقت نبودنش می فهمی

که چی میگم

 

 

 پی نوشت: آهنگ جدید وبلاگم و خیلی دوست دارم.یه جورایی بهم آرامش می ده

[ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

خاطرات را باید سطل سطل از زندگی بیرون کشید…
خاطرات نه سر دارند،نه ته!!!
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند…
میرسند گاهی وسط یک فکر،گاهی وسط یک خیابون…
و گاهی حتی وسط یک صحبت سردت میکنند؛
رگ خوابت را بلدند! زمینت میزنند…
خاطرات تمام نمیشوند،تمامت میکنند…!!!

 

پی نوشت: گاهی اوقات خیلی دلم می خواد یه شوکی بهم وارد شه و تمام خاطراتی که آزارم می دن ازذهنم پاک شه.متاسفانه یا خوشبختانه من حافظه تصویری خیلی قوی ای دارم و ذهن من مثل یک فیلم سینمایی جز به جز خاطرات و ضبط می کنه و یهو بی هوا برات نمایشش می ده.اونموقع است که دلت می خواد سرت و بکوبی به دیوارناراحت

[ دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

اینروزها خیلی خوشحالم.یکی از بزرگترین دلایلش تصمیم به لاغریه که گرفتم.خوب اونهایی که من و می شناسن می دونند من همیشه به وزنم اهمیت دادم و آدم متناسبی بودم.یعنی کسی نبود که من و ببینه و بگه چاق شو یا لاغر شو. البته همیشه پاهام یکم تپلی بوده که اونم واقعا فیگور بدنیمه.البته خودمم از پاهای خیلی لاغر خوشم نمی یاد.چیه مثل سمر پاهای آدم عین ماکارونی باشه.دیدین وقتی شلوار جذب می پوشید چقدر پاهاش بدفرم بود؟؟نگران خلاصه اینکه یه مدتیه اینقدر مشکلات داشتم که حسابی از وزنم غافل شدم.همینم باعث شد وقتی رفتم رو ترازو شگفت زده بشم و سریع اقدام بکنم برای لاغری.البته لباسهام قبلا بهم اخطار و داده بودند.کلا من معمولا لباسهام و همیشه یه سایز می خرم و این چند وقت چون سایزم تغییر کرده بود سعی کردم بجز مانتو هیچی برای خودم نخرم که بعدا بمونه رو دستم.معولا سایزم مدیوم هستش و سایز مانتوم هم 38-40و البته سایز شلوارمم 28.البته این چند وقته سایز مانتوم رسیده بود به 42 و سایز شلوارمم 30 که البته یک چند تا شلوار 29 دارم که اونها رو به زور می پوشم.نیشخند

این لباسهای خوشگل تو کمد که برام تنگ شده بدجوری چشمک می زنند.یعنی می شه من تا عید 20 کیلو لاغر شم؟؟ خوب اگه ماهی 4 کیلو هم حساب کنیم می شه 5 ماه و قاعدتا تا عید بین 15 تا 20 کیلو باید لاغر شده باشم.

از رژیم و دکی بگم که اصولا من آدم اهل رژیمی هم نیستم.فقط یه بار کلینیک ولنجک رفتم و اصلا هم راضی نبودم.به نظرم کارشون زیادی تجاریه.به مشکلی هم که رژیمشون داشت این بود که معتقد بودن چربی رو باید کلا از غذا حذف کرد تا چربی خود بدن آب بشه.اما این دیدگاه دو تا اشکال برای من ایجاد کرد.اولیش این بود که وقتی لاغر شدم کمر درد گرفتم چون تمام چربی های بین ستون فقراتم هم از بین رفته بود و تا یکم راه می رفتم خیلی اذیت می شدم.مشکل دوم این بود که باید غذاها رو کاملا بدون روغن می پختی و این بدرد یک زندگی عادی نمی خوره.یعنی وقتی رژیم تموم می شد چون به زندگی عادی برمی گشتی و قطعا غذاها تا حدودی روغن داشت سریع یه مقداری چاق می شدی. خوشبختانه رژیمی که الان به من داده اصلا این مشکل و نداره و می تونم غذای عادی با میزان چربی عادی بخورم ولی به میزان مشخص.در ضمن تو رژیمش از این قرص های مکمل و آب کرفس و اینها هم نداره که من شدیدا از آب کرفس بدم میاد و هیچ جوری نمی تونم باهاش کنار بیام .امروزم ناهارم آلبالو پلو بود.وای که من عاشق آلبالو پلو هستممممممممممقلب

یعنی می شه من تا عید این انگیزم و از دست ندم و 20 کیلو لاغر شم؟؟؟؟؟خیال باطل

 

[ شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

دارم آهنگ گوش می دم.چه حالی می ده تنها باشی و صدای داریوش تو خونه بپیچه:

ضیافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن دریا

چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

 

پی نوشت: بالاخره بعد از چند روز این آهنگ باعث شد من کلی گریه کنم و حالم بهتر بشه. الان خوبم

[ چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

دیروز بالاخره رفتم پیش یه دکتر تغذیه.فکر کنم کارش بد نباشه.راستش می خوام خیلی لاغر بشم.یه چیزی حدود 15 تا 20 کیلو. می خوام بشم شبیه بشرا(با همون Elif )در عشق ممنوع.

خوب واقعیت اینه که من تو زندگیم هیچ وقت چاق نبودم.همیشه متناسب بودم.البته یه بار حدود 4-5 سال پیش خیلی لاغر شدم و خیلی هم وزنم و دوست داشتم اما متاسفانه پام شکست و مجبور شدم 1.5 ماه فقط تو تخت بخوابم و غذاهای مقوی هم بخورم.همین باعث شد که به مقدرای چاق بشم و هیچ وقت دوباره نتونم به اون وزن برسم.یعنی هیچ وقت دوباره این انگیزه رو پبدا نکردم اما الان خیلی انگیزه دارم.البته اینکه بشرا رو گفتم علتش این بود که من قد و قواره و فیگور بدنیم به اون می خوره.دیروز که دکتر قدم و گرفت گفت 174 البته خودم فکر می کردم 173 هستم و ظاهرا یک سانت رشد قدی داشتم.فکر کن اونم تو این سننیشخند

بعد فکر کنید با این قدم عاشق کفش پاشنه بلندم البته فقط تو مهمونی ها.یعنی 10 سانتی هم می پوشم.کلا کفش پاشنه بلند به نظر من خیلی  ث ک ث ی تر و شیک تره.خوب چیه نبکول کیدمن هم قدش بلنده همیشه هم کفش پاشنه بلند می پوشه.مگه من چیم از اون کمتره؟؟؟ابرو البته من چون قد پامم بلنده کفش های پاشنه دار بهم خیلی میاد.گفتم کفش پاشنه بلند یه خاطره ای یادم افتاد.

حدود یک ماه پیش یه مهمونی دعوت شده بودم .منم کلی تیپ زدم و رفتم. یه دامن فون کوتاه طوسی- مشکی پوشیده بودم با بلوز بدون آستین ساتن طوسی رنگ که روش تور مشکی داشت با از این جوراب شلواری های طرح دار و یک کفش مشکی 10 سانتی فوق العاده ناز.بعد فکر کن از در رفتم تو دیدم مهمونی رو تو پارکینگ گرفتن و یه پله هایی هم داشت افتضاح.خلاصه تا اومدم از پله ها بیام پایین صاحب مجلس من و دید و از پایین پله ها شروع کرد به سلام و احوال پرسی.منم همون طور که داشتم با اون طرف خوش و بش می کردم و نگاهم به سمت اون بود پام و بلند کردم که بگذارم رو پله و بیام پایین که ماشالله اینقدر این پله هاش افتضاح و کوچیک بود که پام بجای روی پله رفت لب پله پاشنه کفشم گیر کرد به پله و سر خوردم و حدود 7-8 تا پله رو غلت زنان اومدم پایین.حالا تو این وضعیت عوض اینکه حواسم به سرو کلم باشه که جایی نخوره تمام حواسم به مانتوم بود که یه وقت نره کنار و لنگ و پاچم معلوم نشه.باز خدا پدر یکی از مدعوین رو بیامرزه که آخر پله ها من و بغل کرد و باعث شد سرم به اون در آهنی پارکینگ نخوره وگرنه احتمالا الان از اون دنیا براتون می نوشتم.ابله خدارو شکر با این که کل بدنم کبود شد اما جاییم نشکست.اما تا آخر مجلس شده بودم سوژه خنده پسرا و هی به من نگاه می کردن زیر زیرکی می خندیدنقهردیگه تا آخر مهمونی همه دور و برم بودن و مدام حالم و می پرسیدن و ازم پذیرایی می کردن و می گفتن عزیزم شما با این کفشت بلند نشو و هرچی می خوای بگو ما برات بیاریمنیشخند

خلاصه اینکه زدیم تو خط مانکنی اساسی.حریف هم می طلبیم.مارال جون حاضری با هم مسابقه بدیم؟؟

[ چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

دو سه روزه سردرد خیلی بدی دارم.گفته بودم خواب شبم بهم ریخته و نصف شبها بیدار می شم.معمولا هم یا دانلود می کنم چون شبها دانلودمون مجانیه و یا تو نت می چرخم.اما چند شب پیش در همین گشت و گذارهای شبانه آفلاینی خوندم که قلبم و شکست و کلیه باورهای ذهنی ام و از بین برد.اون شب تا صبح نخوابیدم و به این فکر می کردم که در جواب اون آفلاین چی بنویسم.اصلا جوابی براش بنویسم یا نه؟؟ اما اصولا چون دوست ندارم کسی پیفام من و بی جواب بگذاره من هم جواب اون آفلاین و دادم .ولی از اون روز تا حالا مدام سردرد و حالت تهوع دارم و هیچی هم از گلوم پایین نمی ره.دیدین وقتی توقع شنیدن یه حرفی رو ندارید چه جوری شوکه می شین؟؟ منم با خواندن اون آفلاین واقعا شوکه شدم چون چیزی که نوشته شده بود با تصور درونی من از اون شخص و باورهاش 180 درجه اختلاف داشت.

تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که سریعا ارتباطم و با همچین آدمی که هر روز یه جوره قطع کنم و ازش دور بشم. چون به نظر من اینجور آدمها خطرناکند و یهو حرفی می زنند که اینقدر دور از ذهنه که ذهنت اصلا قفل می کنه و خودشونم عین خیالشون نیست که چی به کی گفتند. 

خلاصه اینکه این دو سه روزه درس کلا تعطیل شد و من سعی کردم بیشتر بخوابم تا دوباره آرامشم و بدست بیارم.

چشمهایت را رها کن سهراب ....
آدمها را باید شست

 

[ سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

راستش آدم بعضی حرفها رو زیاد می شنوه اما شاید هیچ وقت تو زندگی واقعا تجربه شون نکنه.من همیشه شنیده بودم که فاصله بین عشق و نفرت یه پله است اما تا دیروز که اون پیغام زیبا!!! رو خواندم بهش نرسیده بودم.از دیروز تا حالا همش احساس می کنم دلم آشوبه.یعنی واقعا بعضی از این آدمها چه موجوداتی هستند؟؟

یه جائی نوشته بود:

آدمها در ارتباطاتشان
یک آستانه ی “تحمل” دارند
یک آستانه ی “تنفر”
و یک آستانه ی ” تهوع" !

و الان من با تمام وجودم درک می کنم آستانه تهوع یعنی چیلبخند

بنده گفت خدایا چرا آرزویم را بر آورده نمی کنی؟ مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام. خدایا همین یکبار .. همین یک آرزو....و این آخرین آرزوی من است....

فرشته خندید و با خود گفت: چه دروغ بزرگی آخرین آرزو!!! تا جائی که به یاد دارم آرزوهای آدمیان بی نهایت بوده...

خدا خندید و گفت: دو بار از کار انسان ها خنده ام می گیرد: یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا می کنند و هزاران هزار بار رو به سویم می آورند و طلبش می کنند و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است و ما بر آنان فرو می فرستیم نا شکری می کنند و طلب از بین رفتنش را می کنند! حال آنکه برای آنها بهتر است....

فرشته گفت: و آنها نمی دانند آن هنگام که آرزویی می کنند و خداوند همان زمان به آرزو و دعایشان پاسخ نمی دهد سه حالت دارد: اول آنکه به صلاحشان نیست، دوم آنکه می داند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید که پشیمان می شوند و سوم آنکه دارد بهترین چیز را برای آنها مهیا می کند....

و امروز من چقدر خوشحالم که خدا این آرزوی من و برآورده نکرد.خدایا ازت ممنونمقلب

 

از کـسی کِـه نِمیشنــاسـی گـــاهـی بُتــی میســـازی
آنقــدر بـُـــزرگـــ کــِــه حتــی از دَستـــ اِبـــراهیـــم هَـــم کـــاری بـَـر نِــمی آیـــد

[ دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

از وقتی این شبکه آی فیلم اومده عملا ما دیگه هیچ کانالی از تی وی رو نمی بینیم.مخصوصا که سریالهایی رو پخش می کنه که برای نسل ما سرشار از خاطره است.یکی از اون سریالها خانه سبزه.خانه سبزی که تو خیابان 11 سعادت آباد فیلم برداری می شد قبل از اینکه اونطرفها اینقدر شلوغ بشه. حتی وقتی روی پشت بام خانه هستند گنبد سبز مسجد کاج از اونجا معلومه و این نشون می ده که چقدر اون زمان این محل خلوت بوده.ما از سال 72 ساکن سعادت آباد بودیم و چقدر دلم برای اون زمانهای این محل تنگ شده.اون زمان اینقدر اینجا خلوت بود که بزور تاکسی پیدا می کردیم و همین خلوتی محل باعث می شد که برای فیلم برداری خیلی مناسب باشه.ناگفته نمونه که سریال همسران هم در همین خانه فیلمبرداری شد.تا سالها وقتی از جلوی خونه رد می شدی یدونه از این تریلی هایی که ماشین و برای فیلم برداری داخلش می گذارن پارک شده بود.یادش بخیر امتحان تعلیم رانندگی رو از ما توی همون خیابان 11 می گرفتند و این افسر بدجنس هم به من بیچاره گفت برو پشت اون تریلی پارک کن.والا ما همه جوره پارک و تمرین کرده بودیم الا پارک کردن پشت تریلی چون معمولا یه فرمول ثابتی برای چرخاندن فرمون در هنگام پارک داشتیم و اگه می خواستی پشت یه تریلی که عرض زیادی داره پارک کنی قطعا باید فرمون و خیلی بیشتر می چرخوندی که اون زمان من تجربه اش و نداشتم و این شد که با فاصله زیادی از جدول پارک کردم و تو امتحان رد شدم.

نمی دونم چرا سریال خانه سبز و می بینم یاد اون تریلی مذکور می افتم و به روح و روان اون گروه تدارکاتی که اون تریلی نازنین رو همونجا ول کردن و رفتن درود می فرستم.نیشخند

راستی چقدر دلم برای خسرو شکیبایی و بازی زیباش تنگ شده بود.هنرمندی که فکر نمی کنم هیچ کس بتونه جاش و بگیره.روحش شاد.

[ یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

این چند روزه رسما داغون شدم اینقدر که وسیله جابجا کردم.حالا فکر کن خاله پری هم مهمونت باشه با اینهمه کار دیگه چه شود.بالاخره انباری تموم شد و وسایلش چیده شد و کلی همه جا خلوت شد. مامان و بابام رسما هر دوشون مریض شدن. چقدر به این مامانم گفتم روزه نگیر گوش نداد. اصلا این مامان من خیلی غده.به حرف هیچ کسی هم گوش نمی ده.این اخلاقش متاسفانه به پدر بزرگم رفته.تو این اوضاع و احوال 9 روز روزه قرضی گرفته.میگه ثواب داره.من نمی دونم اینکه آدم به بدن خودش ضرر برسونه ثوابش کجاست؟؟ روزه در حالت عادی هم آدم و عصبی می کنه چه برسه به اینکه خونه و زندگیت اینطوری هم باشه. پارسالم این مامانم با این روزه گرفتنش من و بیچاره کرد.روزه که بود از خونه بیرون نمی اومد می گفت تشنه ام می شه.اونوقت بخاطر همین موضوع تمام کارهای جهزیه من موند برای لحظه آخر.حاضر هم نمی شد کم کم بخره بگذاره تو خونه و از اونجا بعدن ببریمش خونه خودمون. می گفت همه رو باید ببری مستقیم بگذاری خونه ات.خونه ما هم یه مقداری کارهای بناییش مونده بود و نمی شد برد اونجا و بخاطر همین با اینهمه وقت همه خریدها هول هولی شد.باز مامانم گیر داد که باید اول وسایل برقی رو بخری بعد چوبی و به لطف همین تزش تا روز عروسی وسایل چوبی رو به ما تحویل ندادن و کلی اعصاب همه بهم ریخت. بی خیال به پارسال و مشکلاتش که فکر می کنم اعصابم بهم می ریزه. خلاصه اینکه با این مادر جانمان درگیریم اساسی.

بالاخره هم رضابت دادن که طبقه بالا فعلا نقاشی نشه و یه تایم استراحتی به خود شون بدن تا بعد از محرم و درست کردن نذری.بلههههه یعنی عمرا این مادر من بی خیال نذری شه. گفتم که مرغش یه پا بیشتر نداره.

بگذریم

خوابم بهم ریخته. روزها می خوابم شبها بیدارم .همین باعث می شه همیشه خسته باشم چون واقعا خواب شب یه چیز دیگه است. اما چیکار کنم که عاشق سکوت شبم.فکر کنم حبیب باید یه "زن تنهای شب " هم برای من بخونه. الان هم ساعت 3:50 دقیقه صبحه :دی

پنجشنبه و جمعه تهران هوا عالی بود.مخصوصا پنجشنبه شب با اون بارون قشنگش. منم که تو ماشین بودم و ابی هم گوش می کردم و دیگه رفته بودم فضا.کلا هیچی به اندازه رانندگی من و آروم نمی کنه و البته این آهنگ ابی:

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست.

منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم.

هنوزم میشه عاشق شد تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست.

نبینم این دم رفتن تو چشمات غصه بنشینه همه اشکات و می بوسم می دونم قسمتم اینه

 

 

[ شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢۱ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

دو کاج

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت: ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ،دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیم بانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند

 

این شعر و یادتونه؟؟ چقدر پرمعنیه و ما وقتی بچه بودیم چقدر راحت ازکنارش گذشتیم.به نظر شما آدمهای اطراف ما چقدر شبیه این دو کاج هستند؟؟کسانی که تا وقتی خوبی تا وقتی در کنارت بهشون خوش می گذره ، تا وقتی که نفعی ازت بهشون می رسه باهات دوستند و خوشند اما وقتی مشکلی برات پیش میاد و ازشون کمک می خوای آدم و می پیچونند و کار دارند گرفتارند و خلاصه عمرا اگه پیداشون کنی. کجایی ای سعدی که می گفتی :

دوست آن باشد که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی

بیا دوستهای امروزی رو ببین و شعرت و عوض کن.این شعر دیگه به درد این دوره و زمونه نمی خوره.مثلا بگو:

دوست آن باشد که گیرد دست دوست

در خوشی در راحتی درعشق و حال

 

این روزها چقدر از واژه دوست بدم میاد.

[ سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]