روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

راستش اینقدر اینجا از غم نوشتم که نسبت به خواننده های اینجا عذاب وجدان گرفتم که با نوشته هام باعث ناراحتی خاطرشون شدم.ینابراین سعی کردم این روزها از شادیهام بنویسم که جبران بشه.اما بنا به سفارش یکی از عزیزترین خوانندگان اینجا از این به بعد پستهایی که غم زیاد و خوشحالی زیاد داره رو حتما خصوصی می کنم که دوستانی که می شناسمشون بخونند.

مرسی از تذکرتون دوست عزیزم و ممنونم بخاطر نذری که برام کردین.ایشالله که هیچ وقت تو زندگیت مشکلی برات پیش نیاد.

[ یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

خیلی وقت بود که می خواستیم یه ساعت دیواری خوشگل برای پذیرایی خونه بخریم اما فرصت نمی شد.راستش یه بار تو سهره وردی چند تا ساعت دیواری فانتزی خوشگل دیدم که قیمتش اگه اشتباه نکنم حدوذ 60-70 تومان بود اما شانس من فروشنده تموم کرده بود اون مدل و.به آقای همسر که گفتم باز حس بازار دوستش گل کرد و گفت بابا اینها همه جنساشون و از بازار می یارن و تازه کلی هم اونجا ارزون تره ، با هم می ریم بازار و می خریم و این بازار رفتن ما تا چند روز پیش طول کشیدنیشخند

حالا رفتیم بازار سرجمع 10 تا مغازه ساعت دیواری فروشی بیشتر نیست.دو دور کل مغازه ها رو می گردیم ولی هیچکدوم از این فانتزی هاش و نمی پسندیم. ولی در آخر یه ساعت خیلی خوشگل تو نمایندگی سیکو چشم آقای همسر و من و می گیره. مدلش فانتزی نیست اما خیلی شیکه و با وسایل پذیراییمون کاملا سته .هر چی به آقای همسر می گم بی خیال این گرونه ولی گوش نمی ده و در آخر یه ساعت دیواری 250.000 تومنی می خریم.( مثلا رفتیم بازار که ارزون تر بخریم. فروشنده گفت ما فقط 5 درصد نسبت به سایر نمایندگیها ارزون تر می دیمنگران)

کلا من از روز اول عاشق همین دست و دلبازی آقای همسر شدم.یعنی شدیدا از مرد خسیس متنفرم. و الا خواستگار پرو پا قرصی هم داشتم که اصرار داشت با هم بریم کانادا و موقعیت بهتری هم نسبت به آقای همسر داشت ( می خواست اونجا دکترا بخونه و بورس خوبی هم گرفته بود) اما بخاطر اینکه حس کردم خسیسه جوابش کردم.

اما از دست و دلبازی آقای همسر هرجی بگم کم گفتم.آخه کی رو دیدین اولین باری که با یه نفر می ره بیرون یه کیسه بزرگ کادو براش بیاره؟؟ یعنی وقتی یاد اون روز می افتم دلم براش ضعف می ره که چطوری رفته بود و کلی گشته بود و اینهمه چیزهای خوشگل برای من پیدا کرده بود و خریده بود. باور کنید در طول این چند سالی که با هم دوست بودیم همیشه برای من گرون ترین هدایا رو می خرید و گرون ترین رستورانها من و می برد. با اینکه من هیچ وقت بهش اوکی ازدواجی نداده بودم و معلوم نبود اصلا باهاش بمونم یا نه؟.

خوشبختانه بعد ازدواج هنوزشم همین طوره.یعنی امکان نداره من از چیزی خوشم بیاد و به نظر اونم خوب باشه و پولش و جور نکنه و نخره. با این وضعیت اقتصادی و گرون شدن همه جنسها  هفته پیش رفته بود پنکیکی که آخرین بار چند ماه پیش من 30 تومن گرفته بودم و 60 تومن برام خریده. بهش می گم والا من راضی نیستم 60 تومن پول پنکیک بدم چرا خریدی؟؟ می گه آخه پنکیکت داشت تموم می شد. یعنی کشته مرده این توجهاتشم.الان چند وقته خودش کفش می خواد اما چون اینقدر جنسها گرون شده و چند ساله فقط cat می پوشه می گه گرونه و بگذار یکم ارزونتر شه و نمی ره بخره ولی برای من  خدا وکیلی از هیچی دریغ نمی کنه.

راستی همچنان بگم که آقای همسر اخلاقش این روزها حرف نداره.راه می ره و می گه بیا بوست کنم و کلی محبت های جورواجور بهم می کنه. الهی که همیشه همینطور مهربون بمونی آقای همسر.دوستت دارم عزیزمقلبماچ

 

 

[ یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

نمی دونم درباره دوست قدیمی اینجا چیزی نوشتم یا نه.شاید اونهایی که وبلاگ قدیمی من و می خوندند یه چیزهایی یادشون باشه.راستش اون زمانی که تازه با اینترنت آشنا شده بودم از طریق چت با یه پسری آشنا شدم که به نظرم خیلی آدم معقولی می اومد.با اینکه در مجموع در طول 1سال و نیمی که با هم صحبت می کردیم 6 بار بیشتر ندیدمش اما نمی دونم چرا احساس می کردم خیلی دوستش دارم .برای همین وقتی باهاش قطع رابطه کردم خیلی افسرده بودم و سعی می کردم احساسم و یه جوری تخلیه کنم و به همین علت بیشتر متن های وبلاگ قبلیم برای اون بود تا اینکه بهم خبر رسید که داره ازدواج می کنه.بهش زنگ زدم و تبریک گفتم و آدرس وبلاگم و دادم که بدونه من همیشه به یادش بودم و چقدر در نبودش براش نوشتم و بعد از اون دیگه هیچ وقت بهش زنگ نزدم.با اینکه فراموش کردنش برام سخت بود چون بقول خواهرم یه بت ازش تو ذهنم ساخته بودم که می پرستیدمش اما به هر حال با گذشت زمان کم کم یادش تو ذهنم کمرنگ شد.الان از اون زمان که من دیدمش 10 سال می گذره.

تا اینکه نمی دونم جرا دیشب با اینکه اصلا به فکرش نبودم بعد از چندین سال خوابش و دیدم.صبح که بلند شدم خیلی کلافه بودم بابت خواب دیشب .قبلا تو اف بی سرچش کرده بودم و نبود. اما امروز که سرچش کردم در کمال تعجب بود.وای خدای من چقدر عوض شده بود.یعنی  اگه تو خیابون می دیدمش عمرا می شناختمش. چقدر شکسته و لاغر شده بود.به نظرم قدیما که چاق تر بود خیلی خوشگل تر بود.با دو تا دختر کوچولو هم عکس داشت که فکر می کنم دخترهاش بودن.راستش اون از آقای همسر یکم کوچیکتره (حدودا 32 سالشه) و اصلا بهش نمی یاد دختراش 5-6 ساله باشن.

صبح به خواهرم می گم فلانی رو پیدا کردم بیا عکسشو ببین.بعد که دیده  می گه واه واه چقدر زشت شده همون بهتر که با این ازدواج نکردی خنده

حالا حکمت اینکه امروز بعد عمری یادش افتادم چی بود و هنوز نفهمیدم.البته تو اف بی هم براش یه چیزهایی نوشتم .نمی دونم اون هم هنوز من و یادش هست یا نه؟؟خلاصه اینکه چقدر این دنیا کوچیکه.دم این سازندگان اف بی هم گرم که باعث شدند همه دوستای قدیمیشون و پیدا کنند و از حالشون باخبر بشن.

 

[ چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلامممممم

بالاخره بعد کلییییییییییییییی وقت ما رفتیم دنبال فیلم و عکس عروسیمون. عکسهای باغمون فوق العاده شده.مامانم که هی قربون صدقه دست و پای بلوری بچش می رفت و می گفت عین کارت پستال شده خیلیهاش و منم عین عروسهای اروپایی شدمنیشخند

فعلا که عکسهامون و انتخاب کردیم (برای آلبوم دیجیتال) و دو تاشم سفارش دادیم بزرگ کنند که بزنیم به دیوار .امیدوارم تو چاپ و بعد روتوش هم عالی باشه.

تازه بعدشم با همسر رفتیم تجریش گردی و به یاد قدیم کلی قدم زدیم و زیر نم نم بارون کیف کردیم . خوب ما اولین قراری که با هم گذاشتیم تو رستوران راد بود (مهر 84 متاسفانه روزش یادم نیست) برای همین از تجریش خیلی خاطره داریم.

همسرانه:

دلم که هیچ

چشمانم هم هجوم سایه ای را نخواهد دید، با تو

دنیا هم زیر و رو شود ما همین گوشه اش کنار هم، تنگ در آغوش همیم...

و اما پیام انتهایی این پست:

[ یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

چه موجود عجیبی است این انسان

وقتی صدایش می کنی ، نمی شنود

وقتی به دنبالش می روی ، نمی بیند

وقتی دوستش داری ، به فکرت نیست

اما....

وقتی می شنود که دیگر صدایت گرفته

وقتی می بیند که خسته در راه افتاده ای

و وقتی به فکرت هست که دیگر نیستی!!

 

[ سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

بالاخره این سه روز تعطیلی هم تموم شد. به من که واقعا خوش گذشت با اینکه بیشتر وقتم و خونه بودم .راستش آقای همسر اینقدر خوب بود که واقعا می ترسم درباره اش بنویسم مبادا خودم یه وقت خودم و چشم بزنم.فقط همین قدر بگم که روز تاسوعا ساعت 5.30 صبح بدون اینکه من بهش حرفی بزنم بیدار شد و رفت رستوران راد که برای من حلیم بگیره که خوشحالم کنه.چون من خیلی حلیم دوست دارم.لازم نیست که بگم بعدش چقدر بوسش کردم و ازش تشکر کردم .

نذری هم مثل هر سال تاسوعا پخته شد اما امسال حاشیه زیاد داشت.یعنی مقدارش به نسبت هر سال کمتر بود و یه مقداری کم اومد.البته یه بحثی هم بین من و آقای برادر اونجا پیش اومد که رسما گفتم اگه سال دیگه برادر من جز بانی ها باشه و بخواد اینجوری برای همه تعیین تکلیف کنه من دیگه برای نذری نمی یام.راستش الان چند سالیه که برادر من نصف هزینه نذری مادرم رو شخصا پرداخت می کنه چون بقول خودش نذر داره و برای همینم سر تمام کارها خیلی دخالت می کنه و توقع داره هرچی می گه انجام بشه و همین باعث بروز مشکل می شه.

راستی یه بنده خدایی با اکانت پارس آنلاین مدام به اینجا سر می زنه بدون اینکه کامنتی بگذاره.حس ششم من می گه آشناست.چون شدیدا رو رفت و آمدهای این وبلاگ به لحاظ نوع نوشته ها که شخصی هستند حساسم از این دوست عزیز خواهش می کنم خودش و تو یه کامنت معرفی کنه وگرنه برخلاف میلم مجبورم کل نوشته های شخصی اینجا رو از این به بعد خصوصی کنم.

[ یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]