روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

نمی دونم چرا با اینکه آدمها رو می شناسم و می دونم نصیحت کردن اکثرشون آب در هاون کوبیدنه باز هم در مورد اشتباهاتشون باهاشون صحبت می کنم.آخه یکی نیست بگه اصلا به تو چه؟؟ بگذار طرف زندگیش و به گند بکشه با این افکارش.بگذار فکر کنه همه کارهاش درسته و به راهش ادامه بده تو این وسط چی کاره ای.یادم نمی یاد از کسی انتقاد کرده باشم و خوشحال شده باشه اما نمی دونم چرا باز هم این دلسوزی لعنتی دست از سرم بر نمی داره و نمی گذاره که از روی زندگی آدمها مثل بقیه خیلی راحت بگذرم و الکی ازشون تعریف و تمجید کنم که حال کنند و بگن من چه خوبم!!! در عوض ایراداشون و از دید خودم تا جایی که می تونم بهشون می گم که بشم غرض ورز و بخیل و مشکل دار و هزار تا چیز دیگه.یعنی  کسی که میاد همش از غم و غصه می نویسه و از زمین و زمان و شوهر و قوم شوهر گلایه می کنه واقعا از دید یه خواننده چی داره که من نوعی بخوام بهش حسادت کنم؟؟؟؟؟؟؟ اصلا به این موضوع فکر کردی؟؟

حکایت اون بنده خداییه که بهش گفتن فلان کار و نکن عقلت زایل می شه.گفت اصلا عقل چی هست؟؟؟ گفتن ببخشید اشتباه شد شما هر کاری دوست داری بکن.

والا.شما تو بی شعوری و خود بزرگ بینی خودت بمون عزیزم.به من چه که نصیحتت کنم؟؟ مگه وقتم و از سر راه آوردم یا قوم و خویشمی که بخوام برات دل بسوزونم.اینقدر فکر کن از شوهرت سری و تو این ازدواج حروم!!! شدی و تو سرو کله خودت بزن و غصه بخور از این بیشتر.من خواننده هم می شینم با لبخند تماشات می کنم و به زندگی خودم می رسم.اینطوری برای هردومون بهتره مگه نه؟؟

[ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

اگر می بینید کمرنگم برای اینه که حرف خاصی برای نوشتن ندارم. ترجیح می دم وقت آزادم و فیلم ببینم.(مارال جان دارم سریال و دانلود می کنم و هر روز تقریبا یک تا دو قسمتش و می بینم.)

هفته آینده هم مهمون دارم .من کلا عاشق مهمون و پذیرایی از مهمونم اما با آشپزخونه کوچیکی که دارم سرو غذا برام مشکله.اینه که همیشه باید کلی فکر کنم که ببینم چه غذاهایی درست کنم که تو این فضای کوچیک هم درست کردنش امکان پذیر باشه و هم همزمان بشه همه غذاها رو هم برای سرو روی میز آماده کرد.در این راستا و اینکه چون هیچ وقت غذای جدید برای مهمانها درست نمی کنم و حداقل قبلش باید خودم یه بار مزه اش و تست کنم و از خوشمزگیش مطمئن بشم امروز تارت پیتزا درست کردم که ببینم به درد مهمونیم می خوره یا نه .که باید بگم هرچند که قیافه اش خیلی خوب بود اما مزه اش یه چیزی تو مایه های افتصاح بود.نگران

فعلا دیگه حرف جدیدی نیست.

مواظب خودتون باشید

تا بعد....

[ پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

دو روز پیش با مارال قرار داشتم که یه ربع دیر رسیدم.تازه آینه ماشینم گرفت به در پارکینگ و شکست.واسه خوردن یه صبحانه کل تهران و گشتیم .قکر کنید از سیدخندان رفتیم کاخ نیاورون بعد پارک نیاورون بعد رفتیم تجریش و آخرم سر از راد در آوردیم.به هوای کافی شاپش رفتیم اونجا اما کافی شاپش و جمع کرده بود.حیف من خیلی از کافی شاپ اونجا خاطره داشتم.اولین بار هم با آقای همسر اونجا قرار گذاشتم و هم با دوست قدیمی.

خلاصه که بالاخره یه ظرف حلیم و یه لیوان چای نصیبمون شد و ساعت 11.30 بالاخره صبحانه خوردیمنیشخند

از این رسم دید و بازدید عید اصلا خوشم نمی یاد.یعنی چی باید حتما بری خونه کسی تا بیان خونت؟؟ یعنی ما ایرانیها آخر گرو کشی هستیما.بابا هر کی هر جا می خواد بره دیگه ایعنی این بزرگی و کوچیکیش من و کشته.طرف نشسته حساب می کنه دو ماه بزرگتره توقع داره اول ما بریم خونش.به نظر من که خیلیییییییییی مسخره است.

خلاصه که یه عده که مسافرت بودن تازه دید و بازدیداشون شروع شده و ما هم به همین مناسبت فردا دو جا دعوتیم که البته یکیش و فقط می ریم.

این شهر کتاب هفت حوض رو هم من تازه کشف کردم.از شهر و کتاب ابن سینا(ایران زمین) خیلی بهتره.یه سری کتاب می خواستم اونجا پیدا نکردم اما هفت حوض داشت.تازه پیتزا پرپروک هم چند وقتیه یه شعبه تو سهروردی زده و باعث شده ما کمتر دلتنگ محل قبلی خودمون بشیم. خداییش این طرفها خیلی آباد تر از سمت غربه مخصوصا برای من که همیشه تو پاسداران و میرداماد و ونک و تجریش می چرخم این سمت خیلی بهتره. حداقل دیگه لازم نیست ترافیک اتوبان نیایش و همت و حکیم و برای رفتن به هر کدوم از این محل ها تحمل کنم.یه خیابون شریعتیه دیگه هر ور بخوام می چرخم.کلا کم کم داره از محل جدید خوشم میاد.

تا بعد....

[ پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

چند روز پیش باز آقای همسر یه نامردی کرد و من و جلوی داداشش خراب کرد.البته تا کار به جاهای باریک نکشیده بود یه جورهایی خراب کاری ایشون و  خودم ماست مالیش کردم ولی باز از دست آقای همسر خیلی دلخورم.یه جورایی هم تقصیر خودمه نباید موقعیت در اختیارش قرار می دادم.

امشب خونه نیست منم تلفن هاش و جواب ندادم و تنهایی تو خونه مون نشستم.نمی دونم با همچین آدمی که اینقدر بچه است و نمی فهمه چه حرفی رو باید بزنه و چه حرفی رو نباید بزنه چه رفتاری باید در پیش گرفت.خنثی

[ سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

بالاخره این دوست ما در پروفایل فیس ب و ک یه عکس از بچه اش گذاشت که منم بتونم اینجا در موردش بنویسم.هرچند که در حال حاضر باهاش ارتباطی ندارم اما به واسطه دوستان مشترک تقریبا از احوالش باخبر هستم و عکس بچه شم از همون ابتدای تولد دیده بودم.بامزه است اما فکر کنم بیشتر شبیه پدرشه.خدا برای پدر و مادرش حفظش کنه.آخرین باری که باهم صحبت کردیم هم می گفت بعد عید یه سفر میاد ایران.نمی دونم الان اومده یا نه اما کلا یه جورایی خوشحالم که این بار دیگه مجبور نیستم خونشون برم.دروغ چرا فامیلاشون عین قوم یجوج مجوج می مونند و ماشالله اینقدرم فضول هستن که دماغشون مدام تو زندگی آدم باشه. قوم شوهرش رو هم که دیگه نگو.یعنی آنتیککککککک به تمام معنا. البته که خودشون از پس هم خوب بر میان( چون هر دو طرف از پایین نقشه ایران هستند) اما من تو این جمع ها خیلی غریبه ام.

نمی دونم چرا الانم که عکستو دیدم هیچ حسی نسبت بهت ندارم.کمتر پیش میاد که با دیدن عکس دوستانی که حتی باهاشون قهرم دلتنگشون نشم.اما تو با حرفها و رفتارت خیلی من و از خودت رنجوندی و دور کردی.امیدوارم بتونی دوستانی بهتر از من برای خودت پیدا کنی تا هیچ وقت جای خالی من و تو زندگیت حس نکنی.لبخند

[ سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

یعنی از صبح تا حالا معطل  درست کردن یه تارت میوه هستم.

قالب تارت و خیلی وقته خریدیم ولی تا حالا تارت درست نکرده بودم و معمولا داخلش پیتزا درست می کردیم اما این بار گفتم خود تارت و درست کنم ببینم چطور می شه. یه بار صبح خمیرش و درست کردم اما وقتی می خواستم از تو قالب درش بیارم شکست و چندین تکه شد.اینقدر عصبانی شدم که گفتم عمرا دیگه چیزی به اسم تارت درست کنم اما وقتی از همون خمیر تکه شده که عین بیسکوییت هم بود یکم خوردم کلی از طعمش خوشم اومد و تصمیم گرفتم یه دونه دیگه درست کنم.

اینم شد نتیجه کار

 

 

با اینکه خیلی زحمت داشت ولی فکر کنم نتیجه کار بد نشده باشه.نظر شما چیه؟؟

[ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

واقعا برای خودم متاسفم.

برای منی که نفر چهارم ورودی های خودمون در آزمون ارشد بودم و بخاطر مشکلاتی که برام پیش اومد نتونستم یک سال روی پایان نامم کار کنم و بجای اینکه الان ترم دومی باشه که پایان نامم و برمی دارم ترم چهارمه و از اون بدتر اینکه هر کس و ناکس و هر آدم بی سوادی که من دوزار هم قبولش ندارم به خودش اجازه بده که بهم پوزخند بزنه و بگه واااااااااااااااااا تو هنوز دفاع نکردی؟؟؟؟؟؟؟ چقدر دیگه می خوای طولش بدی؟؟؟؟؟؟

متاسفم که نمی تونم واقعیت قضیه و جریان مریضیم و به کسی بگم و فقط مجبورم در مقابل این صحبتها شرمنده بشم و دندونهام و از عصبانیت بهم فشار بدم و سکوت کنم.

باید بیشتر برای پایان نامم وقت بگذارم و زودتر تمومش کنم تا بیشتر از این دهن گشاد یه عده آدم الاف بیکار باز نشه. 

به من می گن آلیس.نشده کاری رو شروع کنم و ناتموم بگذارمش.اینم می گذره ببینم دیگه چه حرفی می خواین برام دربیاریننیشخند

 

[ شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

امروز هم مهمون داشتم اما بعدش سریع خونه رو تمیز کردم که همچنان خونه مون عین دسته گل باشهلبخند

بالاخره این تعطیلات مزخرف عید هم تموم شد.به جز روز اول عید که کلی از دیدن پیغامهای تبریک تولد در فیس ب و ک  شگفت زده شدم و همچنین بابت تلفن یه بنده خدایی کلا شوکه شدم و می تونم بگم روز جالبی بود بقیه روزها خیلی خیلی عادی گذشت.حتی کلاه قرمزی هم امسال نتونست من و جذب کنه با اون گاو مسخره اش.خدایی جیگر و ببعی کجا و اون گاوه کج و کوله بی مزه کجا؟؟ به نظر من تنها قسمت جالب امسالش همون اتاق خوابشون بود که همه لباس خواب می پوشیدن و می خوابیدن.یعنی هلاک این فامیل دورم با این زیر پیرهنی رکابی پوشیدنشنیشخند.وقتی می دیدم همش فکر می کردم این عروسکها که مثلا رو زمین خوابیدن و چه جوری حرکتشون می دن؟؟.به این نتیجه رسیدم که احتمالا این اتاق یه ماکتی بالاتر از سطح زمینه و در حقیقت یه ماکت مستطیل شکله که عروسک گردانها دارن از زیرش عروسکها رو تکون می دن.یه جایی هم خوندم که همزمان تصاویری که داره ضبط می شه از یه ال سی دی بزرگ سر صحنه پخش می شه و عروسک گردانها از طریق همون ال سی دی هست که حرکات عروسکهای دیگه رو می بینند و واکنش نشون می دن.روش جالبیه نه؟؟

 

 

در مورد غیر فعال کردن کامنت ها هم یه توضیحی بدم.راستش علت اصلیش اینه که منه تنبل یه مدتیه حوصله کامنت گذاری تو وبلاگ هایی که می خونم و ندارم .وقتی هم می بینم شما لطف می کنید و برام کامنت می گذارید شرمنده می شم اینه که فعلا کامنت دونی اینجا رو بستم .لبخند

اما قول می دم این غیبت زیاد طولانی نباشه

دوستتون دارم و برای همتون شادی آرزو می کنم که به نظر من تو زندگی یه گنج واقعیه

تا بعد....

[ جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سرم به شدت درد می کنه.چشمهام پف کرده از بس گریه کردم.امروز روز خیلی بدی بود خیـــــــــــــلی.فقط نوشتم که یادم بمونه و شما هم یادتون نره که هر زندگی داخلش هم روزهای خوب هست و هم روزهای بدناراحتناراحت

[ جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

یه مدتی بود می خواستم این مطلب و بنویسم شاید به درد کسی بخوره اما وقت نمی شد. بعد عروسی تصمیم گرفتم از این قرصهای ضد بارداری بخورم که حالا حالاها نگران نی نی و اینها نباشیم. البته قبلش با دکتر مشورت هم کردم.انواع و اقسامش و خوردم تا اینکه به این نتیجه رسیدم که ی ا س م ی ن  برای من از همشون بهتره.هرچند که دکترم می گفت تو این زمینه قرص گرون انتخاب نکن چون باید حالا حالاها بخوری اما آقای همسر هم مثل من معتقد بود بهتره از یک کارخونه خوب باشه تا بعدها مشکل هرمونی ایجاد نکنه.

خلاصه که اینها رو گفتم تا به اینجا برسم که یه مدتی بود که احساس می کردم هیچ میلی به روابط ز ن ا ش و ی ی ندارم. فکر می کردم علتش مشکلاتی بود که بین من و آقای همسر پیش اومده بود که من اینقدر سرد شده بودم.حتی ج ن س ی ن گ هم خوردم اما انگار نه انگار.آقای همسر هم که شدیدا شاکی بود که این چه وضعیه منم بهش می گفتم تقصیر خودته اینقدر اذیتم کردی سرد شدم.تا اینکه یه بار که با آقای همسر دعوام شده بود لج کردم و گفتم این ماه اصلا قرص نمی خورم و نخوردم. یعنی برای خودمم باور کردنی نبود که چه جوری صد و هشتاد درجه عوض شدم.منی که فکر می کردم هیچ حسی نسبت به آقای همسر ندارم همش چسبیده بودم بهش و ولش نمی کردم. لازم نیست بگم که آقای همسر هم از خوشحالی تو آسمونها داشت بال بال می زد دیگه.

خلاصه اینکه ما کشف کردیم علت سردی روابط بین ما این قرص کوفتی بود و فعلا خوردنش و گذاشتیم در فهرست ممنوعه ها. درسته که خوردنش یه مزایایی هم داشت مثلا مدت دوران خونریزی کم می شد و زمانش دقیق مشخص بود و  درد هم نداشتی و خیالت هم از بابت نی نی راحت بود و  ... اما واقعا به این بی حسی که در بدن بوجود می آورد و باعث می شد آدم عین روبات بی احساس باشه و از زندگیش و روابطش و ... هیچ لذتی نبره ، نمی ارزید.

این اواخر اگه می بینید رابطه من و آقای همسر خیلی بهتر شده یکی از علت هاش همین قطع کردن قرصه و مهر و محبتیه که به واسطه احساسی که تازگیها من به آقای همسر ابراز می کنم بینمون بوجود  اومده. چون آقای همسر فکر می کرد من دوستش ندارم و بهش هیچ احساسی ندارم اونم کم کم نسبت به زندگیمون سرد شده بود.کاش همه آدمها مثل ما بفهمند اشکال زندگیشون از کجاست و بتونند هر چه سریعتر حلش کنند تا روابط بینشون به شکل عادی برگره.

کامنت دونی این پست و باز می گذارم تا اگر کسی در این زمینه سوالی داشت بتونم بهش جواب بدم.

شاد باشید و پر احساسنیشخند

تا بعد.....

[ چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

یه سلام بهاری خدمت تمام خوانندگان عزیزم

امیدوارم که تعطیلات خوبی رو سپری کرده باشید.من که خوشحالم تعطیلات تموم شد چون واقعا تمام روال زندگیم بهم ریخته بود.حتی یه خط هم نتونستم درس بخونم.ناراحت 

اما الان حس خیلی خوبی دارم.خوب من دختر بهارم و توی فصل بهار واقعا حالم خیلی خوبه.به جز این هم بالاخره این خونه ما بعد مدتها شد خونه.یعنی اگه بگم کل خونه و وسایلش و شستم و تمیز کردم دروغ نگفتم. دوست داشتم تا قبل از سال تحویل کارهام تموم بشه اما این مسافرت شمال باعث شد که نشه. اما به هر حال الان تموم شده و منم یه آلیس خوشحالم که نشستم روی مبل و لپ تاپم رو هم گذاشتم روی پام و دارم تلویزیون می بینم و هم زمان هم این پست و برای شما می نویسم.

به امسال خیلی امیدوارم یعنی یه حسی بهم می گه امسال برای من سال خیلی خوبیه.امیدوارم که واقعا همینطور باشه.تا الانش که بد نبوده.

از ملکه جان بگم که با این عروس گیس بریدشون(خودم و می گمچشمک) رفیق شده اساسی.یعنی همچین تازگیها هوای من و داره تماشایـــــــــــی.حالا اون بی مهری اولیه چی بود و این علاقه الان چیه ما که نفهمیدیم.البته این و اضافه کنم که یه مقدار زیادی از مشکلات بین ما بخاطر بی سیاستی آقای همسر بود که برای توجیه خودش من و جلوی مادرش خراب کرده بود اما الان چون خودم مستقیما با ملکه در ارتباطم دیگه این مشکل خدا رو شکر پیش نمی یاد. ای وای از این بی سیاستی و لوس بازی آقایون.

تا بعد....

[ چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

دلم گرفته.

پنجشنبه کامی رو بردم نمایندگی.خوشبختانه سی دی رام رو موجود داشتند و همونجا تعویض کردن و بهم دادن.اما باتریش.....ناراحت

یعنی قیمتی بهم گفتن باور نکردنی.مخم سوت کشید.اینطوری بگم براتون که تقریبا به اندازه قیمت یه لپ تاپ باید پول باتری بدم.

البته تو خونه مشکلی نیست چون همیشه به برقه اما وقتی می برمش دانشگاه برام بدون باتری سخت می شه چون همش باید دنبال پریز برق بگردم.

به یه دوستی هم اس ام اس دادم که برام یه قیمت باتری بپرسه که اصلا جواب هم نداد.یعنی صد رحمت به دیوار.خیلی ناراحت شدم از رفتارشنگران

خواهرم هم اگه بخواد بیاره خیلی گرون در میاد.آخه ارزش پول اونها هم برخلاف ما خیلی بالا رفته.حالا یه سر پایتخت هم می زنم شاید ارزونتر گیر بیاد.اما آخه ارزونتر هم فایده نداره چون من حداکثر نصف اون مبلغی که نمایندگی گفت و می تونم برای باتری هزینه کنم. 

این نیز بگذرد

تا بعد.....

[ جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

می خوام کامی جون و ببرم نمایندگی.اون دفعه که فن اش مشکل داشت و بردم وقتی تحویل گرفتم سی دی رامم پر خاک بود.از همون موقع سی دی رام تو خوندن مشکل پیدا کرد. الان که دیگه دی وی دی رو اصلا نمی خونه.تازه نماینده محترم باتریمم گفت روش باشه که اونم چند ماه بعد از تحویل رسما مرخص شد.یعنی دو تا ایراد کامی در حقیقت مقصرش همین نماینده محترم شرکت مذکوره.هرچی فایل داشتم و جمع کردم ریختم رو هارد اکسترنال. حالا ببینم تا کی جور می شه که ببرمش.ما هم که هرچی عیدی می گیریم یه گیر و گوری پیش میاد خرج می شه.نیشخند

نمی دونم چرا گیر دادم به روزانه نویسی.اینم از اون هوس هاست.کامنتدونی هم که فعلا عطیله.هم شما شاد باشین هم من که نمی تونم محبت کامنت گذارها رو جبران کنم و براشون کامنت بگذارم. چیه تنبل ندیدین؟؟

دیگه اینکه قدیمیا حرفهای خوبی می زنند ها.می گن زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند.نتیجه اینکه قهر ما هم چند ساعتی بیشتر به طول نیانجامید و توسط آقای همسر بوس بارون شدیم و این بار از سر تقصیراتشون گذشتیملبخند

خلاصه که اینجوریاست.

تا بعد...

[ چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

بالاخره سال جدید هم اومد.تا حالاش که بد نبوده.یعنی از لحاظ مالی که فوق العاده خوب هم بوده و کلی عیدی و کادوی تولد گرفتم. 25 اسفند با آقای همسر یه سفری به شمال داشتیم.البته روز 28 برگشتیم که سال تحویل خونمون باشیم و به شلوغی های جاده هم نخوریم.در مجموع خوش گذشت.مخصوصا اون شبی که رفتیم لب آب و زیر انداز و قلیون و چایی هم بردیم و کلی تو اون هوای خنک و مه آلود صفا کردیم.یعنی فک کن بجز ما هیچ کس تو ساحل سی سنگان نبود. خلاصه که آقای همسر در مجموع 10 روزی تعطیل بود.یعنی از 25 تا 5 فروردین.تو این 10 روز من واقعا همه وقتم و براش گذاشتم و سعی کردم همه جوره به دلش راه بیام که بهش خیلی خوش بگذره.ولی.....

 دو سه تا حرکت ناجور کرد که بدجوری اعصاب من و بهم ریخت. مخصوصا یکیش که دقیقا سر سال تحویل بود و شروع کرد به جیغ و داد کردن سر یه موضوع مسخره.منم شدیدا از جیغ و داد بدم میاد و تحملش و ندارم و معمولا اینجور مواقع یا یه داد بلندتر خودم  می زنم و یا قهر می کنم و اصلا محلش نمی گذارم و به قول خودم آدم حسابش نمی کنمنیشخند خلاصه که در مجموع از اینکه اینقدر به دلش راه اومدم پشیمون شدم اساسی و فهمیدم اصلا جنبه اینهمه محبت و نداره.باشد که در سال جدید برای ما درس عبرتی شود که به هر کسی به اندازه ظرفیتش محبت کنیم.                              

تا بعد...

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]