روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

بابا دمتون گرم.چرا به من نگفتین این پست خصوصیه آخری باز نمی شه؟؟ رمزش و ظاهرا اشتباه وارد کرده بودم.خوب شد یکی از دوستان بالاخره بهم گفت .الان مشکل حل شده

[ دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام به همه دوستهای مهربونم

عجب هوایی شده این روزها.سرددد.هر چند که هیچ وقت سرما رو دوست نداشتم اما تازگیها به این نتیجه رسیدم که سرما خیلی بهتر از گرماست.تو سرما نهایتش لباس بیشتر می پوشی اما تو گرما هیچ کاری نمی شه کرد.مخصوصا ما خانمها که مجبوریم تو اون گرما مانتو و روسری هم بپوشیم دیگه این گرما برامون خیلی عذاب آوره.

بگذریم.

این روزها بسیار خدا رو شکر می کنم که خونه مامان اینا نیستم و در ارتفاعات تهران به سر نمی برم.چون حتما در این صورت تا بحال قندیل بسته بودمنیشخند.کلا اونجا یه برف میاد زندگی مختل می شه چون سربالایی هم هست و نمی شه ماشین و از خونه تکون داد.آژانس هم خیلی اوقات نمیاد.پرستوی مهاجر اگه اینجا رو می خونی کلی یادت کردم که چند سال پیش توی اون برف من و از شرکت به خونمون رسوندی.وقتی هیچ آژانسی حاضر نبود اون مسیر و بیاد.خجالت

خدمتتون عرض کنم که من و آقای همسر بسیار ددری تشریف داریم.مخصوصا وقتی هوا خوب باشه آقای همسر هم حسابی پایه گشت و گذاره.دوشنبه ظهر من قصد داشتم برم البسکو .من معمولا دوبار در سال می رم البسکو .یک بار تو مرداد و یکبار هم تو بهمن که حراج فصلشه.به نظر من لباسهاش با اینکه جنسش خیلی خوبه اما گرونه اینه که همیشه رو اون 20 درصد حراجی که در سال می کنه حساب می کنم.خلاصه آقای همسر که دید هوا خوبه( از نظر آقای همسر هوای خوب یعنی هوای برفی) گفت منم باهات میام و رفتیم البسکوی شعبه کوشک البته با آژانس.بعد که کارمون اونجا تموم شد آقای همسر پیشنهاد داد چون نزدیک منوچهری هستیم یه سرم بریم اونجا که یک کیف برای محل کارش بگیره.من هم تقریبا هیچ وسیله گرمایشی همراهم نبود.یه پالتو پوشیده بودم با یه روسری قلاب بافی و رسما داشتم از سرما یخ می زدم چون نه دستکش داشتم و نه شال گردن و نه کلاه.پالتو هم به نسبت کاپشن اصلا گرم نیست.اما بخاطر آقای همسر راضی شدم که یه سر هم بریم منو چهری و پیاده خیابون لاله زار و اومدیم پایین تا رسیدیم به منوچهری.خوشبختانه کارمون اونجا زیاد طول نکشید و آقای همسر زود یه کیف پسندید.بعد از منوچهری هم دیدیم به جمهوری نزدیکیم و یه اتوبوس سوار شدیم و رفتیم کافه نادری.من مثل همیشه کافه گلاسه سفارش دادم و آقای همسر هم قهوه ترک و رولت.واقعا رولت های اونجا حرف نداره.اتفاقا بعد یه ربع که اونجا نشسته بودیم یه آقایی هم با آکاردون اومد تو کافه و برامون زد و خوند.اینقدر صدای قشنگی داشت که آقای همسر اول باورش نمی شد که این آقا خودش داره می خونه و فکر می کرد نواره و داره لب خونی می کنه.اما وقتی آهنگ درخواستی ما که سلطان قلبها بود و خوند دیگه باورش شد. خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی فضای معرکه ای بود.بوی قهوه همرا با آهنگ عارف توی بافت قدیمی تهران و در کافه نادری.واقعا حس می کردیم توی همون دوران قدیم و حال و هوای دهه 40-50 هستیم.از کافه که بیرون اومدیم من یه پیشنهاد ویژه دادم.اونم اینکه الان چون نزدیک سپهسالار هستیم یه سر بریم اونجا و من چکمه هاش و ببینم.آخه شنیده بودم که سپهسالار چکمه هاش و حراج کرده. این بود که از اونجا یه تاکسی سوار شدیم و رفتیم سپهسالار.خلاصه بعد یه دور چرخیدن میون مغازه ها یه بوت انتخاب کردم و خریدیم.کلا بوتهاش ناقص شده بود.هر کدوم و که انتخاب می کردم یا مشکیش تموم شده بود و یا سایز من نداشت.البته قیمتهاش هم به نظر من اصلا ارزون نبود و فقط به نظر من اسمش حراج بود.اما اگه فکر کردین تهران گردی ما به همینجا ختم شد اشتباه کردید.چون بعدش آقای همسر پیشنهاد داد بریم پیتزا پنتری تو خیابون ویلا شام بخوریم.ما کلا عاشق مکانهای نوستالوژیک و خاص هستیم.خلاصه از ایستگاه سعدی یه مترو سوار شدیم تا دروازه دولت و از اونجا هم با تاکسی تا سر ویلا رفتیم و جای شما خالی یه شام خوشمزه هم خوردیم.دیگه بعد شام بود که باز هم آژانس گرفتیم و برگشتیم خونه.

خلاصه که یه روز خوب دیگه تو زندگیمون رقم خورد ولی فکر کنم منم سرما خوردم چون سرم از اونروز بدجوری درد می کنه و بی حالم.اما اون تهران گردی تو اون سرما وقتی دستهام تو دستهای آقای همسر بود اینقدر لذتبخش بود که به تمام عواقب بعدش(سرما خوردگی) می ارزید.

 

شاد باشید.تا بعد...

[ چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

این روزها گاهی دلم می خواد بنویسم اما وقتی این صفحه رو باز می کنم نمی دونم از

کی یا چی بگم.از دلتنگیها یا از خوشی ها؟؟ از غم ها یا از شادیها؟؟ انگار این خاصیت

زمستونه که هر وقت هوا ابری و گرفته است دل منم می گیره.پرده رو می زنم کنار و زل

می زنم به آسمون.این روزها تنها کاری که شادم می کنه ورزش کردنه ولی رسما

حوصله هیچ جمعی رو ندارم.منی که یه زمانی همه افتخارم به دوستهام بود این روزها

از هیچ کدومشون حتی خبری هم نمی گیرم و رسما تنهایی و خلوت دونفره خودم و

آقای همسر رو به بودن با هر آدمی و شرکت در هر جمعی ترجیح می دم.شاید حتی

بتونم بگم آقای همسر تنها کسیه که این روزها اگه نباشه واقعا جای خالیش تو زندگی

من حس می شه.

چرا آدمها وقتی ازدواج می کنند اینقدر عوض می شن؟ همیشه فکر می کردم کسانی

که ازدواج می کنند واسه بقیه کلاس می گذارند که خودشون و از خیلی از جمع ها جدا

می کنند و حاضر نیستند دیگه با خیلی از دوستهای سابقشون معاشرت کنند.اما الان

که خودم هم اینطوری شدم به این نتیجه رسیدم که ازدواج واقعا تحول بزرگی تو زندگی

همه آدمهاست.این تحول اونقدر عظیمه که می تونه حتی تا 180 درجه باعث تغییر در

تفکر و زندگی هر آدمی بشه.شاید اوایل مشهود نباشه اما هر چه بیشتز از عمر یک

زندگی می گذره این تغییرات روحی و فکری بیشتر خودش و نشون می ده.به هر حال

من که از این تغییرات عمیقا لذت می برم چون حس می کنم وارد فصل جدیدی از زندگیم

شدم.

بالاخره این موسیقی جدید وبلاگ به من اون حس نوشتنی که دوست داشتم و داد.

 

 

 

[ دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

باز هم ماه بهمن اومد و بدو بدو ها شروع شد.اصلا بین تمام ماههای سال این ماه بهمن و اسفند و فروردین یه چیز دیگست.آدم یه هیجان خاصی داره و به نظر من همه مردم خیلی با نشاط ترند.این و اگه یکم تو خیابونها بچرخی کاملا متوجه می شی.

تو این مدتی که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاده . هم خوب هم بد اما فعلا نه حس نوشتنش هست و نه وقتش.ایشالله تو یه پست خصوصی براتون می نویسم چه خبره. راستی قالب وبلاگم و دیدین عوضش کردم؟؟ اون عکس کنار صفحه رو هم دیدین دیگه.عکس مال شب عقدمونه تو فرحزاد.یادتونه دیگه اینجا کامل درباره اونشب نوشته بودم.این قالب جدید رو هم دوست دارم حس خوبی بهم می ده.

برای حسن ختام هم عکس درخت کاج خونمون رو می گذارم که برای کریسمس تزئینش کردیم.من همیشه از بچگی عاشق شخصیت بابانوئل و کاجهای کریسمس بودم.آقای همسر هم برام یه کاج مخصوص کریسمس خرید که همیشه تو بالکن خونمونه و فقط کریسمس به کریسمس میاد داخل و تزئین می شه و حدود یه هفته تو خونمون می مونه و دوباره برمی گرده تو بالکن(این کاج ها با کاج های مطبق که داخل خونه نگهداری می شه فرق می کنه.بهش کاج نوئل می گن و نمی شه داخل خونه نگهشون داشت.باید تو هوای آزاد و جای خنک باشند).این عکس هم برای کریسمس امساله:

 

یوسف مى دانست تمام درها بسته هستند اما به خاطر خدا و به امید او حتی به سوی درهای بسته دوید

و تمام درهای بسته برایش باز شد...

"اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شدن ، به طرف درهای بسته بدو؛ چون خدای تو و یوسف یکیست"

[ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]