روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

دیشب رفتم خونه دوستم.یه کادو برای نی نی اش خریده بودم که می خواستم بهش بدم. حالا هی به من گیر داده بودن که بچه دار شو.یعنی این ملت ایران بیکارنا.خدارو شکر نه خانواده من و نه آقای همسر همچین گیرهایی نمی دن و می گن هرجور خودتون راحتین.

دیگه اینکه امشب هم آقای همسر نیست و منم کلی نقشه کشیدم که خونه رو تمیز کنم و کارهای عقب افتادم و انجام بدم.امروز صبح هم کلی کارهای بانکی انجام دادم و اسفناج پاک کردم و الانم می خوام بپزمش و یه بورانی خوشمزه واسه خودم درست کنم.آخه آقای همسر بورانی دوست نداره و منم وقتی نیست از این جور غداها درست می کنم.

خوشبختانه این روزها همه چیز رو روال و تحت کنترله.

 تا بعد...

[ سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

همسرم با صدای بلند گفت: “تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟” روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد؛ اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: “چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.”

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: “باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید..” مکث کرد. ”بابا، اگر من تمام این شیربرنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟”

 

دست کوچک دخترم را که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: “قول میدم.” بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم: “آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟”
“نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.” و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن، عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت: “من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.” تقاضای او همین بود. همسرم جیغ زد و گفت: “وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه.” و مادرم گفت: “فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملاً نابود میشه.” گفتم: “آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟” سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: “بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟” آوا  اشک می ریخت. “شما به من قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟”

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش. مادر و همسرم با هم فریاد زدن: “مگه دیوانه شدی؟” آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود. صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت: “آوا، صبر کن تا من بیام.” چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه..

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت: “دختر شما، آوا، واقعاً فوق العاده ست” و ادامه داد: “پسری که داره با دختر شما میره پسر منه. اون سرطان خون داره.” زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. “در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن. آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه. آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.”
سر جام خشک شده بودم.. گریه‌‌م گرفت!


خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که اونجور که می خوان زندگی می کنن؛ بلکه کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

[ یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

در مورد پست قبلی خواستم یه موضوعی رو بگم.اینکه پدر و مادر من هر جوری باشند و هر اخلاقی داشته باشند درسته که من دلم می گیره و غصه می خورم اما بالاخره پدر و مادر من هستند و برای من عزیزند و قابل احترام.مشکلی که این وسط هست آقای همسره و اینکه برای اون این رفتارها تعریف نشده و مدام به من گله می کنه و منم مگه چقدر می تونم به قول معروف روی رفتارهاشون ماله کشی کنم و دلیل براش بیارم که ناراحت نشه؟؟ اینه که مطمئنم در آینده نزدیک آقای همسر نسبت به پدر و مادر من حس خوبی نخواهد داشت و هر چقدرم من دارم بهشون جز می زنم و راهنمایی می کنم که لااقل با آقای همسر چطور رفتار کنند که این مشکل پیش نیاد به حرف من گوش نمی دهند که نمی دهند.

بگذریم.

می خوام دوباره کتابخونه رفتن و شروع کنم چون بازدهیم اونجا خیلی بیشتره.یکی از بزرگترین مشکلات من این روزها خوابه.راستش تازگیها اینقدر خوابهایی رو که می بینم دوست دارم که همش دلم می خواد بخوابم.اینه که خوابم زیاد شده و البته فکر کنم علت اصلیش بخاطر فصل بهاره ولی خوب این خوابیدن کلا آدم و از کار و زندگی می اندازه دیگه.

این روزها در شرایط روحی خوبی هستم و جالب اینجاست که هیچ قرصی هم دیگه مصرف نمی کنم.یکم نگرانم که یهو قرصها رو گذاشتم کنار و آقای همسر هم معتقده که نباید یهو مصرف قرصها رو قطع کنی و ممکنه عوارض خوبی نداشته باشه.خلاصه که باید در این مورد با دکتر مشورت کنم.این روزها فقط می گم آدم هیچی نداشته باشه فقط سلامتی داشته باشه که بزرگترین نعمته.فقط کافیه کوچکترین بیماری داشته باشی تا دنیا پیش چشمهات تیره و تار بشه.دیدم که می گم.

تا بعد...

 

[ شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

هر آدمی یه جوریه.یاد گرفتم که مجبورم آدمها رو همون طور که هستند قبول کنم.دیروز داشتم به مارال می گفتم که حاضرم تمام اخلاقهای بد آقای همسر و تحمل کنم اما یک روز دیگه تو خونه پدرم زندگی نکنم.نه اینکه بد باشند نه ولی باید بچه اون خانواده باشی تا حس من و درک کنی و بفهمی بی عاطفگی یه پدر و مادر برای بچه هاشون چقدر سخته.جالبه اونهایی که از دور می بینند فکر می کنند پدر و مادر من فداکار ترین آدمهای روی زمین هستند چون جلوی مردم اینطور وانمود می کنند اما واقعا باید بچه شون باشی تا بفهمی من چی می گم. وقتی دیروز دوستم تعریف می کرد که مادر و پدرش از ماهها قبل زایمانش پیشش بوده تا الان که بچه اش 5 ماهشه و کمکش بودن و تازه باز هم باهاش برمی گردن که تنها نباشه با یه بچه کوچیک دلم برای خودم سوخت.برای تمام تنهاییهام.برای تمام روزهایی که پدر و مادر داشتم اما تنهای تنها بودم و هیچ کس و نداشتم که برام دل بسوزونه. برای تمام اون روزهای گندی که دنبال خونه می گشتیم و  چه خونه های آنتیکی واسه من پیدا می کردن و در جواب اینکه می گفتم من بچه تونم چطور قبول می کنید بیام همچین جایی زندگی کنم میگفتن خوب پولتون همینقدره و خلاص . برای خودم که مادرم یک ماه تمام که ماه رمضون بود و غر زد که من روزه ام و از خونه نمی یام بیرون و تمام خریدهامون عقب افتاد و شد لحظه آخر و چه اعصابی ازمون داغون شد.برای خودم که هیچ کس تو چیدن این خونه کمکم نکرد و شب بعد عروسی فقط یه اتاقمون فرش شده بود و بقیه چیزها هنوز تو کارتن بود و چه جوری مهمونها رو پیچوندیم که اونشب خونمون نیان و خودمون روزهای بعد عروسی عوض رفتن به مسافرت وایسادیم همه خونه رو چیدیم. برای خودم که پدرم مهندس عمران بود اما من مجبور شدم  بعد دانشگاه بیام بالا سر کارگرا وایسم تا تعمیرات خونه مون تموم شه.برای تمام زجرهایی که اون زمانی که مادر بزرگم مریض بود کشیدم که من بودم و آقای همسر و کلی کار  اما  پدر و مادرم عوض اینکه کمک مایی باشند که بجز اونها هیچ کس و نداشتیم خونه مادربزرگم پیش اونهمه آدمی بودند که برای کمک به مادربزرگم اومده بودند!!!

باور نکنید اما اینها حقیقته.خیلی مسائل دیگه هم هست که نه من حوصله نوشتنش و دارم و نه شما حوصله خوندنش و.هیچ وقت نفهمیدم خدا چرا به چنین آدمهایی بچه می ده و کسانی که در حسرت بچه هستند و در همون حسرت باقی می گذاره.خدا رو شکر که خانواده آقای همسر اینطوری نیستند و مادرش جونش و برای بچه هاش می گذاره.

[ دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

هر چیزی نوشتن نداره.دوستم امروز اومد.نی نیش و بغل نکردم یه وقت مریض نشه هرچند که فکر نمی کنم بیماریم واگیردار باشه چون یه سرما خوردگی ساده است.

کلی حرف زدیم. از همه جا.وقتی داشتم براش تعریف می کردم خیلی چیزها یادم افتاد.تمام سختیهایی که تو این یک سال کشیدم و تمام نا مهربونی های پدر و مادرم که هیچ وقت اینجا ننوشتمشون.

واقعا آرزو می کنم اگه قراره با بچه هام عین پدر و مادرم برخورد کنم هیچ وقت بچه دار نشم.

امروز دوستم یه حرف جالبی زد.گفت من یادمه که تو همیشه همه کارهات و خودت انجام می دادی و کسی کمکت نمی کرد.این حرفش یادم انداخت که چقدر برای هر چیزی که تا الان دارم زحمت کشیدم و خدا هیچ چیز و بدون زحمت بهم نداده. شاید برای همینه که الان اینقدر خسته ام.

[ یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

به شدت مریضم.گلوم، گوشم و سرم خیلی درد می کنه.تب هم دارم که با استامینوفن دارم کنترلش می کنم.احتمالا بخاطر اینه که می رم پارک ورزش می کنم و عرق دارم باد هم می وزه و سرما خوردم.

آقای همسر یه چند روزی خیلی بداخلاق و غرغرو شده بود و حتی با کارهاش باعث شد من با مادرم دعوام بشه.خودش که معتقده باز یکی چشممون زده که اخلاقش اینقدر گند شده.راستش منم کم کم دارم به این نتیجه می رسم که زیادی تو چشمیم و برای همینم از اینکه کسی بیاد خونمون زیاد راضی نیستم.انگار این مهمونی های چند وقت اخیر باز کار دستمون داد.به هر حال فعلا که خدا رو شکر ختم به خیر شد و آقای همسرم متوجه اشتباهش شد و عذر خواهی کرد.

همش نگرانم که اگه این دوستم بخواد بیاد خونمون با این وضع مریضی من چی بهش بگم.آخه از طرفی می ترسم بچه اش ازم بگیره و مریض شه و از طرف دیگه می ترسم بهش بگم نیا و فکر کنه دارم بهانه میارم که نبینمش و بهش بر بخوره.خلاصه که فقط امیدوارم این یکی دو روزه به من زنگ نزنه تا من یکم روبه راه شمخیال باطل 

[ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

اسم تو برای من مقدسه

تا نفس تو سینه پرپر می زنه

باورم کن که فقط باور تو

می تونه قفل قفس رو بشکنه

 

[ پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

تو این دنیا هیچ آدمی پیدا نمی شه که ادعا کنه آدم کاملیه.همه آدمها هم خصوصیات خوب دارند و هم خصوصیات بد.البته که خوبی و بدی هم نسبیه ولی اگه خوبیهای آدمها یادمون نره خیلی اوقات می تونیم از بدیهاشون چشم پوشی کنیم.به عنوان مثال من آدم زود رنجیم.خیلییییییییی.اونروز فیلمبردار عروسیمون داشت بهم می گفت که شما که اینقدر خانم خوبی هستی چرا اینقدر زود رنجی و زود عصبانی می شی؟؟ گفتم نمی دونم.یعنی این به نظر خودم بزرگترین ایراد منه چون باعث می شه زود دلم بگیره و از آدمها دلخور بشم و طبیعتا واکنش نشون بدم.اما اگه کسی من و بشناسه و بدونه که ته دلم هیچی نیست و همین زود رنجی هم بخاطر مهربونی زیادم به اطرافیانمه می تونه بدون هیچ مشکلی در کنار من باشه. 

دوستم که درباره اش نوشته بودم زنگ زد.چند روز پیش .گفت دلم برات تنگ شده و می خوام تا زمانی که ایرانم ببینمت و دلخوریها رو حل کنیم.خیلی خوشحال شدم که خودش به این نتیجه رسید.راستش من به معجزه محبتی که بین آدمها هست خیلی اعتقاد دارم و مطمئنم اگه محبتی که به کسی می کنی صادقانه باشه خود به خود این محبت آدمها رو به سمت هم می کشونه و خوشحالم که محبت بین من و دوستم باعث شد این زنجیره دوستی از هم گسسته نشه.راستی دوستم نی نی دار هم شده. بی صبرانه منتظرم نی نی شو ببینم بهش گفتم اومدی خونه ما نی نیتم حتما بیاریا که گفت باشه. عزیزمممممممممم خاله قربونش بره ماچ

[ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

تازه رسیدم خونه. البته با مترو اومدم و زیاد گرما نخوردم ولی هوا داره بدجوری گرم میشه. تو مترو هم یکم با یه خانم میانسال بحث کردم.آخه برگشته می گه جوونها بلند شن مسن ترها بشینن که پادرد دارن.منم گفتم خانم این چه حرفیه می زنی کی گفته جوونها پادرد ندارن مریضی ندارن مشکل ندارن.اینها همه قیافه ها مشخصه از سرکار اومدن خسته ان بارشون سنگینه خیلیهاشون کمر درد دارن و پا درد دارن و ...دیگه همه به حرف افتادن که آره ما مشکلمون از شماها بیشتره و به سن شماها اصلا نمی رسیم و اینها. خانمه هم زبونش و به قول معروف کرد یه جایی و دیگه حرف نزدچشمک

در راستای اینکه خانمها همیشه دنبال زیبایی هستن عصرها می رم پارک دم خونمون پیاده روی. هم برای روحیه ام خیلی خوبه و هم هیکلم عالی می شه.مخصوصا که پاشنه آشیل بدن من فقط پاهامه که یکم توپولیه. دیگه اینکه دنبال لیزر پوست و عمل بینی هم هستم.البته می خوام سرکار برم و خودم پولش و بدم.اصلا نمی خوام آقای همسر پولی بدین منظور بده که بعدا منتش روی سر من باشه که من پول دادم فلان کار و کردی.می دونم وظیفه شه ولی من زیادی مغرورم و حتی یک ریال از هزینه دانشگاهم و تا به حال از آقای همسر نگرفتم . کلا من برخلاف اکثر زنها که شوهر می کنند تا با شوهرشون به یه جایی برسن اصلا به این موضوع اعتقادی ندارم و معتقدم آدم باید خودش سعی کنه در وهله اول آدم موفقی باشه  و بعد از طرف مقابلشم همچین توقعی داشته باشه. مثلا من همین الان مطمدنم که اگه سر کار برم می تونم حتی بیشتر از آقای همسر هم درآمد داشته باشم چون توانایی های خودم و می شناسم.برای همینم هرکسی بهم یه پوزخند می زنه که تو سر کار نمی ری یه پوزخند بزرگتر تحویلش می دم که عزیزم من اصلا دنبال کار نمی گردم وگرنه کار پیدا کردن برای آدمی که کار بلده اصلا سخت نیست.خلاصه اینکه هیچ چیزی جز اینکه احساس کنم آدم موفقی هستم اعتماد به نفسم و بهم بر نمی گردونه و شادم نمی کنه و الان کاملا چنین احساسی دارم.مژه

 

[ سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

یعنی اینقدر خسته ام که احساس می کنم یه تریلی از روم رد شده.کلا من هر وقت مهمونی دارم همیشه هلاک می شم چون دوست دارم همه کارهام و خودم انجام بدم و معمولا کمک نمی گیرم.این بارم همه غذا ها رو خودم درست کردم و هر چی مامانم اصرار کرد که بیام کمک گفتم نه و فقط ازش خواستم که یکم آش درست کنه و بیاره چون من آشهای مامانم و خیلی دوست دارمقلب حالا نمی دونم باور کردن که همه غذا ها رو خودم تنهایی درست کردم یا نهناراحت

غذاهام هم برای اونهایی که پرسیده بودن اینها بود:

زرشگ پلو، آلبالو پلو ، ته چین ، مرغ ، لازانیا، کیک مرغ و آش که مامانم زحمتش و کشیده بود.

متاسفانه از هیچ کدوم از غذاها هم عکسی ندارم که اینجا بگذارم چون جلوی مهمونها نمی شد عکس بگیرم.اما از دسرها تونستم قبل از اینکه سر میز بیارم چند تا عکس بواشکی بگیرم.البته این عکس ها هم چون خیلی هول هولی گرفته شده فرصت نشد قیلش کناره های ظرف ها رو تمیز کنم.

 

 

ژله رنگین کمان که برای بار اول بود که درست می کردم و یک روز تمام درست کردنش وقتم و گرفت (اصلا داخل فریزر نگذاشتم) اما از قیافه  و طعمش خیلی راضی بودم.

 

 

ژله سه رنگ با طرح گل آفتابگردون

 

پودینگ میوه ای

[ شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

امان از دست این آقای همسر

منه بیچاره جمعه کلی مهمون دارم.اونم تازه مهمونهایی که بار اولشونه میان خونمون.بعد امروز آقای همسر نوبت کشیکش بود و منم کلی واسه خودم برنامه ریزی کرده بودم که در نبود آقای همسر به کارهام برسم.آخه وقتی میاد خونه عمرا بشه یه کاغذ و جابه جا کرد.می دونید چرا؟؟ چون خونه کوچیکه و ایشونم یا تو آشپزخونه مشغول پذیرایی از خودشه و فصل به فصل چای میل می کنه یا جلوی تلویزیون لم داده و سریالهای داغون شبکه نمایش و آی فیلم و می بینه یا هم من باید بشینم کنارش و با زنش حرف بزنه.

یعنی کلا برای اومدن مهمون عمرا کمکی بکنه.فقط سیاستی که داره اینه که جلوی مهمونها کار می کنه.یعنی چایی می ریزه و میوه می گذاره و کلا پذیرایی می کنه.اما جارو برقی و گردگیری و اینها اصلا.آهان یه بارم یه کاری انجام داد که باید تو تاریخ ثبت بشه.دستشویی رو شست ( اگه ملکه بفهمهنیشخند) البته برای همین شستن دستشویی یه بطری کامل مایع جرم گیر و تموم کرد.اینه که کلا به نظر من اصلا به صرفه نیست کاری انجام بده.

حالا چرا گفتم امان از دست این آقای همسر؟؟ چون در این فکره که کشیک امشبش و با یه نفر دیگه جابجا کنه.یعنی فقط امیدوارم نشه وگرنه همه کارهای من می مونه.آخه بدبخنی ساعت کاریشونم مزخرفه.7 صبح تا 3 ظهر. ایشونم که اضافه کاری نمی مونند 

 خسته می شن خوب .آخه کدوم مردی رو دیدین ساعت 3:30 ظهر خونه باشه؟؟ اصلا چه معنی داره مرد زودتر از 6 عصر بیاد خونه؟عصبانی

فقط امیدوارم زودتر خودم برم سرکار ساعت 7 شب بیام خونه که اینقدر از دست این تنبلی آقای همسر حرص نخورم.برای وزنشم بهش اولتیماتوم دادم حالا باید دید تاثیری داره یا نه؟؟

 

[ چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

یعنی الان اینقدر عصبانیم که دلم می خواد برم کل این آتلیه ای که کارهای عروسیمون و انجام داده بزنم درب و داغون کنم.بابا من نمی دونم اینها چرا اینجورین و اینقدر خنگ بازی در میارن.اون از جلد آلبوم که به من گفتن یه عکس نیم تنه براش انتخاب کن بعد وقتی حاضر شد دیدیم فقط صورت و از عکس چاپ کردن که اون عکس اصلا بدرد چاپ فقط صورت نمی خورد و کلی دعوا و مرافه داشتیم و آخرم دوباره کلی خسارت خنگی اینها که به ما نگفتن یه عکس فقط چهره می خوایم و دادیم که دوباره جلد آلبوم با یه عکس دیگه چاپ بشه.اینم از فیلم مثلا اصلاح شده ورژن قبلی که تازه گرفتیم .من بیچاره چندین روز وقت گذاشتم تغییراتی که باید اعمال می شد و مو به مو با ثانیه هاش نوشتم و براشون در قالب یه فایل ورد ایمیل کردم که کلی هم کفشون بریده بود از اینهمه دقت.بعد حالا نسخه اصلاح شده رو باید ببینید.یعنی تغییرات و انجام داده ولی قسمتهای دیگه رو هم هرجا رو حال کرده حذف کرده هرچی دوست داشته گذاشته.یعنی دو سه تا کلیپ خوشگلمون و حذف کرده.قیاقه من موقع تماشای فیلم تماشایی بود یعنی قرمز شده بودم در حد مرگگگگگگگ.اگه یارو دم دستم بود که مطمئنم یه دو تا زده بودم تو گوشش اینقدر اعصابم خورد شد که تمام زحمتهام به هدر رفت.حالا این بار من و همسر کارمون بیشتر در اومد.باید دو تا لپ تاپ و بگذاریم یکی نسخه قبلی و یکی جدید ببینیم طرف کجاها رو برای خوش تغییر داده که بگیم اصلاحش کنه.اینم یعنی کلییییییی اتلاف وقت و یه دمو جدید.ای خداااااااااا کی ما از دست این آتلیه راحت می شیم مریض شدم اینقدر از دستشون حرص خوردم.گریه

[ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]