روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

خوب به سلامتی داریم در زمینه تکنولوژی پس رفت می کنیم.ظاهرا گوگل ریدر هم از اول جولای دیگه نیست و ما هم باز باید عین قدیم هر روز یه لیستی از وبلاگها رو باز کنیم تا بفهمیم بروز شدن یا نهنگران

البته یه خوبی هم داره  واسه وبلاگی مثل من که اکثر خواننده هاش خاموشن .اونم اینکه می شه فهمید تعداد خواننده ها چقدره.

حالا یه 10 روزی تا اول جولای فرصت هست منم ظاهرا باید لینک های ریدرم و منتقل کنم همین کنار وبلاگ.فکر کنم خیلی ها هیچان زده بشن وقتی بفهمن من کلی وقت خواننده خاموششون بودم.لبخند

[ پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

تو روزگاری که کیفیت داروهای ایرانی اینقدر پایین اومده که همه در به در دنبال نمونه خارجی داروها هستند یه بنده خدایی رو می شناسم که از اینجا داروی ایرانی می خرید و می برد کانادا.دیگه آدم یزدی باشه همینه دیگه!!!

چقدر دوست داشتم که هیچی نداشتم اما در عوض کسی رو داشتم که اونطوری که دلم می خواست باهام رفتار می کردافسوس

 

پی نوشت: بالاخره همت کردم یه چند سطری درباره خودم تو پروفایل کنار صفحه نوشتم.

[ چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

دیشب یکم قبل خواب با آقای همسر بحثم شد و می شه گفت با ناراحتی خوابیدم و در کمال تعجب خواب دوست قدیمی رو دیدم.من اصلا بهش فکر نمی کردم اما انگار آدمهای قبلی زندگی من تو ضمیر ناخوداگاه من همچنان وجود دارند.نمی دونم کسانی که این وبلاگ و می خونند دوست قدیمی من و می شناسند یا نه؟؟ اون زمانی که من تو زندگیش بودم یه پسر 23-24 ساله بود اما می تونم بگم به معنای واقعی کلمه مرد بود اونقدر که بنظر من آقای همسر 32 ساله فعلی من به پای اون پسر 23-24 ساله اون موقع نمی رسه.

تو فیس که پیداش کردم خیلی چیزها براش نوشتم.براش نوشتم که ازدواج کردم و شوهرم هم اسم اونه.اما هیچ وقت جوابی ازش نگرفتم.نمی دونم اصلا پیغام من و دیده یا نه؟؟ چون می دونم اونقدر سرش شلوغه که اهل اینترنت و وب گردی بیخودی نیست.

نمی دونم الان کجای دنیایی.نمی دونم دوبی زندگی می کنی یا ایرانی؟نمی دونم الان با همسرت خوشبختی یا نه؟؟ اما هرجای این دنیا که هستی بدون که همیشه همیشه تو قلب من هستی و دوستت دارم. دلم برات خیلی تنگ شده .خیلیییییییییییی

 

[ چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

صبج که داشتم ایمیل هام و چک می کردم یه ایمیل جالب دیدم درباره سانسور های فیلم های تلویزیون.یعنی خیلی باحاله ها.سرشار از نبوغه.گفتم اینجا بگذارم که شما هم حالش و ببریننیشخند

 

پیشنهاد می کنم اول ستون سمت راست دیالوگ ها رو کامل بخونید که موضوع اصلی فیلم دستتون بیاد و بعد ستون سمت چپ که هنزنمایی سانسورچیان عزیز هست رو بخونید .

 

فیلم هندی
نام فیلم: عاشقتم / نام دوبله شده برای تلویزیون: زندگی خوب


تصویر به شکل ملو ترمیم شده است.

 

دیالوگ های اصلی دختر و پسر فیلم

دیالوگ پخش شده از تلویزیون

دختر: دیشب با شامیتا دیدنت، درسته؟ برادر اینجا چیکار می​کنی؟
پسر: من؟ حتما اشتباه می​کنی. غیر از تو هیچ زنی پاش تو زندگی من باز نشده. چی؟ این چه سوالیه از من می​پرسی خواهر؟ من فکر کردم تو نقشه رو آماده کردی که اومدم.
دختر: جدی؟ پس این عکس چیه؟ کدوم نقشه برادر؟ چی می​گی؟
پسر: آه! ببین این یه مجلس رقص بود و من تنها با اون رقصیدم. تازه به اصرار اون. آه. ببین من دیشب دیدم که اثاثیه سیتا رو ریختن تو خیابون. حالا اومدم باهم فکری کنیم باهاش.
دختر: توقع داری باور کنم؟ واقعا می​خوای کمکش کنی؟
پسر: باور کن کارینا. من عاشق تو هستم. آره خواهر. من عاشق کمک کردن هستم.
دختر: ببین شاهرخ من دوستت دارم و نمی​خوام تو رو از دست بدم ولی... ببین برادر اتفاقا من هم تو فکرش بودم ولی دست تنها کاری ازم ساخته نبود..
پسر: ولی نداره کارینا. منم تو رو دوست دارم، باور کن...اینم حلقه ازدواج. خواهش می​کنم دستت کن! دیگه دست تنها نیستی، بیا. اینم حلقه ازدواج سیتا که کنار خیابون افتاده بود. بده بهش و بگو ما کنارش هستیم.
دختر: شاهرخ به من قول بده دیگه با کسی نرقصی. برادر به من قول بده همیشه دستت به کار خیر بره.
پسر: حتما عزیزم. قول می​دم فقط با خودت برقصم و همیشه کنارت بمونم. حتما خواهر. قول می​دم فقط در کار خیر شرکت کنم تا روح پدر هم شاد باشه.
دختر: خیلی دوستت دارم شاهرخ. خیر ببینی برادر عزیزم.

 

 

فیلم هالیوودی
نام فیلم: خیابان دونفره / نام دوبله شده برای تلویزیون: آرامش در مسیر

عکس به شکل فنی اصلاح شده است!

 

 

 

دیالوگ های اصلی دختر و پسر فیلم

دیالوگ پخش شده از تلویزیون

پسر: چقدر خوشگل شدی؟ باید یه فکری بکنم.
دختر: مرسی. بخاطر تو این لباسو پوشیدم. موافقم. تازگی خیلی سر به هوا شدی.
پسر: امشب با هم بریم سینما؟ خیلی فکرم درگیر این پروژه س؟
دختر: بعدش؟ کدوم؟
پسر: بعدشم بریم خونه ما. پایان نامه دانشگاهیم.
دختر: واقعا هنوز دوستم داری؟ واقعا هنوز از پایان نامه ت دفاع نکردی؟
پسر: من عاشقتم. تازه روانی می​شم وقتی این عطرو به خودت می زنی. نه دیگه. هر بار یه اتفاقی افتاده البته خودمم مقصرم، تو کمکم می​کنی؟
دختر: منم خیلی دوستت دارم. هیچوقت تنهام نذار. بدون تو می​میرم. حتما. اتفاقا خیلی دوست داشتم کمکت کنم. الان بریم کتابخونه؟
پسر: بیا اینم کارت ورود به شوی لباس پنجشنبه آره. راستی این بلیت مترو از جیبت افتاد.
دختر: واااای تو محشری. (بازیگر زن به مقدار خیلی زیاد به بازیگر مرد نزدیک می​شود) آااااه. آسمون رو نیگا کن چقدر پرنده...(تصویر یکدسته گنجشک در آسمان پخش می​شود)
پسر: قول می​دم بهت خوش بگذره عزیزم. وای راست می​گی چقدر پرنده... (همچنان تصویر کوچ پرندگان پخش می​شود)
دختر: خیلی دوستت دارم، خیلی... چقدر پرنده بودن خوبه...

[ سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

موضوع برای نوشتن زیاد هست اما نمی دونم دقت کردین یا نه که من دارم سعی می کنم اینجا فقط درباره زندگی خودم و موضوعات اجتماعی بنویسم.کلا از نوشته های خاله زنکی و شکایت و اینها خوشم نمی یاد.اینکه ملکه چی کار می کنه یا آقای همسر چی کار می کنه به خودشون مربوطه و تازگیها اگه تاثیری تو زندگی من نداشته باشه اصلا برام مهم نیست که مثلا ملکه چی بگه.هرچند که تازگیها بنده خدا حرفی هم نمی زنه.زبان

خوب بریم سر موضوعات مهم.

لیزر خوب بود.یعنی فکر نمی کردم اینقدر دردش کم باشه.فقط با اینکه چشمم و بسته بود شبش یکم سردرد گرفتم.یعنی به نظر من دردش به نسبت اپیلاسیون خیلی کمه.حالا باید دید با چند جلسه این موها کلا از بین می ره.فعلا که با اولین جلسه به نظرم کم نشده اما رشدش خیلیییییی کند شده.امیدوارم این موها حساب جیب من و هم بکنند و زود از بین برن.

فکر می کنم این تابستون سرم خیلی شلوغ باشه.دارم زودتر کارهام و روبراه می کنم که برم سر کار.تا جایی که بتونم می خوام هر روز برم کتایخونه چون اونچا یه ضرب کار انجام می دم .تو خونه که هستم مدام وسط کارم وقفه می افته و این اصلا خوب نیست.مثلا برای جواب دادن به تلفن و سر زدن به ماشین لباسشویی و غذا.تازه خسته هم می شم می خوابم و همینجوری یهو 2-3 ساعت الکی وقت تلف می شه.

شدیدا دلم مسافرت خارجی می خواد.دلم می خواست یه سفر برم پیش خواهرم و خونه جدیدش و ببینم.آخه یه خونه پیش خرید کرده و معلوم نیست تا چند وقت دیگه تو این خونه باشه یا نه.تعریف این خونه الانشم زیاد شنیدم ظاهرا تو یه برج خیلی خوبه که امکانات خیلی خوبی هم داره و استخرشم تو محوطه برجه و خیلی باحاله.منم که عشق استخر روبازنیشخند

یعنی می شه زودتر این دلاز قیمتش بیاد پایین که منم دلم بیاد یکم پول خرج کنم و از اسکروچی به قول آقای همسر در بیام و برم پیش خواهرم.بابا خوب زور داره هزار دلار و  3.5 میلیون پول بابتش بدی. 

 

[ یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

وای بچه ها به همه تبریکـــــــــــــــــــــــــــــــــ می گم .از دیشب تا حالا قلبمون اومد تو دهنمون تا نتیجه اعلام شد. یعنی یه خواب درست و حسابی نکردیم که.نیم ساعت به نیم ساعت بیدار شدیم ببینیم نتیجه چی شد.

نمی دونید دیروز حسینیه ارشاد چقدر شلوغ بود.یعنی صف چندین دور پیچیده بود. آقای رئیس جمهور ترو خدا هوای این مردم و داشته باش.

 

چقدر دلم می خواست الان برم بیرون و تو شادی مردم شرکت کنم اما آقای همسر امشب خونه نیست و منم تنهام.البته ماشین دارم ولی حسش نیست تنهایی برم بیرون. خلاصه که اگه کلی بزن و بکوب راه انداختین جای منم خالی کنید.

[ شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

امروز موندم خونه که یکم اوضاع خونه رو سرو سامون بدم.خدا رو شکر که فعلا سرکار نمی رم که مجبور بشم برای یه روز مرخصی کلی با همه سر و کله بزنم.کار ما هم حساسه و واقعا درک می کنم که نبود یه نیرو چقدر کار بقیه رو دچار مشکل می کنه.

خونه کوچیک یه سری مزایا داره و یه سری معایب.حسنش اینه که یه چرخ بزنی همه خونه تمیز می شه و کلا تمیز کردنش راحته.اما عیبشم اینه که کافیه چند تا تیکه چیز این ور و اون ور بگذاری و یهو می بینی خونه نیست که شده بازار شام!! یعنی همونقدر که سریع تمیز می شه سریع هم کثیف می شه.

بالاخره یکی از تصمیمات چند وقت اخیرم و عملی کردم و وقت گرفتم برای لیزر.شنیدم لیزر روی پوستهای سفید و موهای نسبتا ضخیم بهتر جواب می ده و این دقیقا دو ویژگیه که من دارم. امیدوارم که واقعا همینطور باشه و جلسات زیاد طولانی نشه.

کلی برای یکی دو سال آینده برنامه دارم که دارم کم کم عملیش می کنم.یکیش مربوط به همین نوشتن های پراکنده و وبلاگه که شده جزئی از زندگی من.یکیش مربوط به موبایلمه که یه خط اعتباری خریدم و می خوام از اون استفاده کنم که اینقدر هر ماه پول الکی نریزم تو جیب مخابرات. به مرور شاید در مورد بقیه اش هم اینجا نوشتم.

تا بعد...

 

[ دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

بالاخره این چند روز تعطیلی هم تموم شد.برای من چند روز تعطیلی برابر هست با چند کیلو چاق شدن چون وقتی آقای همسر توی خونه باشه ساعت به ساعت یه چیزی می خوره و منم مجبور می کنه که کنارش باشم تا بقول خودش بهش بچسبه.همین ناخنک زدنها هم برای چاقی کافیه دیگه.

سینما رو رفتیم .فیلمش بسیار مسخره بود.یعنی اصلا توصیه نمی کنم فیلم "چه خوب شد که برگشتی" را برید ببینید.البته یه چند تا صحنه جالب داشت ولی شخصا از کسی که فیلمی مثل سنتوری می سازه توقع خیلی بیش از اینها رو داشتم.راستش یه جورایی حس می کنم بعد از بلایی که سر فیلم سنتوری بر سر مهرجویی اومد دیگه این بنده خدا دل و دماغ فیلم ساختن نداره. آخه فیلم قبلی که ازش دیده بودم( نارنجی پوش) هم زیاد چنگی به دل نمی زد.حق هم داره البته. شخصا هر بار که م ا ه و ا ر ه فیلم سنتوری رو می گذاره می شینم باز هم تماشا می کنم بس که این فیلم قشنگه.مطمئنم که اکران می شد رکورد همه فیلم ها رو می شکست.

این روزها دارم روی شخصیت خودم کار می کنم.من معتقدم که خداوند اگه نعمتی به ما داده باید ازش به بهترین نحو استفاده کنیم.متاسفانه یا خوشبختانه خدا مهربونی زیادی به من داده.قدیما خیلی سعی می کردم به همه محبت کنم اما یه دوره ای از بس آدمها در حفم بد کردند که منم در قلبم و به روی همه بستم.اما این موضوع باعث شد که دیگه هیچ وقت از عملکرد خودم راضی نباشم و احساس خوبی نسبت به خودم نداشته باشم .اما الان یه مدتیه که دارم سعی می کنم دوباره به همه محبت کنم ولی با این علم که هیچ کس قرار نیست به من در عوض محبتم، محبتی بکنه. همین بدون توقع بودنم باعث شده که خیلی احساس خوبی داشته باشم.سعی می کنم مدام لبخند رو لبهام باشه و به همه کمک کنم و برای هر کاری که هر کسی برام انجام می ده هرچند که کوچیک باشه ازش با لبخند قدر دانی کنم.نمی دونید چقدر خوشحال می شم وقتی می بینم یه نفر بخاطر محبتی که من بهش می کنم شاد می شه و در جواب من اونم لبخند بهم می زنه.این روزها همین شادیهای کوچیک باعث می شه که بیش از پیش احساس خوشبختی کنم.


 

 

[ جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

این روزها وقت بیشتری برای پایان نامه ام می گذارم و امیدوارم بالاخره به نتیجه برسم.هفته پیش با آقای همسر رفتیم سیرک.بد نبود ولی بیشتر حرکات آکروباتیک بود تا نمایش حیوانات.در مجموع من نمایش های زیباتری از حیوانات تو سنگاپور دیده بودم و زیاد خوشم نیومد.

امشب هم قراره با آقای همسر بریم سینما و فیلم جدید داریوش مهرجویی رو ببینیم.حامد بهداد و مهناز افشار هم بازی می کنند که من از بازی هر دوتاشون خوشم میاد.امیدوارم که فیلمشم جالب باشه.

دیگه اینکه یه خواهش.تا من یه مطلبی اینجا می نویسم اینقدر خصوصی و عمومی نپرسین قضیه چیه.خوب اگه می خواستم توضیح بدم اینجا می نوشتم دیگه.من واقعا دوست ندارم مسایل مربوط به زندگیم و اینجا باز کنم.این روزها من و آقای همسر هم در صلح و آرامش کامل هستیم و خداروشکر دلخوری هم که بینمون پیش اومده بود حل شدهلبخند

[ پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

بعضی آدمها تو این دنیا هستند که هر چی جلوشون کوتاه بیای و هیچی نگی نه تنها از رو نمی رن و آدم نمی شن بلکه پررو تر و وقیح تر هم می شن.

اینجور مواقع باید این آدمها رو حسابی از خجالتشون دربیای و یه چهار تا کلفت عین خودشون بارشون کنی تا حساب کار دستشون بیاد و بفهمن اگه همیشه جلوشون کوتاه میای و در جواب حرفهاشون به قول معروف تو کون سگ نمی کنیشون و درشون نمیاری علت این نیست که از این جور کارها بلد نیستی.

بلکه به این خاطره که حرمت حالیته.آره داداش من اینجوریاستاز خود راضی

[ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا ...

برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود!!

[ پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

وقتی شخصی حتی برای کارهای احمقانه ، بیش از حد می خندد ،مطمئن باشید که او غم سنگینی در دل دارد.

هنگامی که شخصی بیش از حد می خوابد، مطمئن باشید که احساس تنهایی می کند.
وقتی کسی برای موضوع کوچکی گریه می کند,این بدان معنی است که او دل صاف و بیگناهی دارد.
وقتی کسی سر هر موصوع کوچکی به هم می ریزد و عصبانی می شود ، این نشان می دهد که عاشق شده است .

بنابراین ، سعی کنید این ها را در زندگی واقعی خود ببینید و در یابید .افراد را خوب بشناسید و درک کنید، خواهید دید که بیش از گذشته آنها را دوست خواهید داشت.

خدایا کسی را که قسمت کس دیگر است

سر راهمان قرار نده

تا روزهای دلتنگی اش برای ما باشد

و خوشی شبهایش برای دیگری......


[ دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٦:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

عصبانیم.خیلـــــــــــــــــــــــی

یعنی هیچ چیزی بیشتر از این ناراحتم نمی کنه که کسی غرورم و نادیده بگیرهناراحت

فردا هم آقای همسر نیست و منم باز تنهام.اصلا از لج این روزگار هیچ جا نمی رم و می شینم تو خونه تنهایی.

اصلا مهم نیست تنهام

اصــــــــــــــلا مهم نیست تنهام

اصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا مهم نیست تنهامگریه

[ شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

یه دوستی برام کامنتی گذاشته بود که باعث شد به این فکر بیفتم که اینجا هم یه توضیحی بدم.راستیتش من با اینکه دخترم اما همیشه بهترین دوستهام پسرها بودند.البته نمی گم میون پسرها آدم عوضی و خاله زنک پیدا نمی شه اما چیزی که هست اینه که به نظر من پسرها تو دوستی وفادار تر از دخترها هستند و جدی تر هستند و چون خودمم آدم جدی هستم اینه که دوستی با پسرها رو معمولا ترجیح می دم.کلا دخترها سیستمشون اینه که باید باهاشون خیلی دست به عصا رفتار کرد و هر حرفی می زنی بهشون بر می خوره اما پسرها تو این زمینه ها خیلی بهترند و می شه باهاشون راحت صحبت کرد و معمولا سولوشن های بهتری هم ارائه می دن.البته اینها نظر شخصی منه.

به همین منظور تو دانشگاه تو دوره لیسانس کلی با همکلاسیهای پسرم با هم دوست بودیم و درس می خوندیم و البته همیشه با همدیگه با احترام برخورد می کردیم و از حد خارج نمی شدیم .تو دوره ارشد هم باز من بیشتر با پسرها می گشتم تا دخترها و معمولا مشکلات درسیم و با اونها حل می کردم و کلا در برخورد باهاشون راحت تر بودم تا اینکه قضیه ازدواج من پیش اومد و باعث شد به یه موضوعی پی ببرم:

"اینکه اکثر پسرهای ایرانی فوق العاده بی جنبه هستند."

دلیلشم این بود که بعد ازدواج رفتارهاشون 180 درجه عوض شد. یعنی طوری با آدم رفتار می کنند که انگار جزام داری و  همش از آدم دوری می کنند و سعی می کنند دیگه حتی موقع حرف زدن تو چشمت هم نگاه نکنند که این رفتارها برای من بدجوری آزار دهنده بود. از طرف دیگه من اصلا چنین رفتارهایی رو قبول ندارم چون به نظر من اون دوستی ساده ماها هیچ مشکلی و تهدیدی برای متاهل بودن هر کدام از طرفین ایجاد نمی کنه. اما وقتی خودم باهاشون عین قبل برخورد می کردم کاملا احساس می کردم که براشون عجیبه و یه جوری به آدم نگاه می کنند که ببخشید انگار من آدم مشکل داری هستم و می خوام خودم و بهشون بچسبونم.

خلاصه که اینقدر از این رفتارها به من برخورده که مدتیه دور کلیه عناصر مذکری که می شناختم و قلم گرفتم مگر اونهایی که کاملا می شناختمشون و می دونستم با جنبه تر هستند و فکر دیگه ای از رفتار من به سرشون نمی زنه.

من واقعا از زندگیم راضی هستم.شوهرم بی نهایت دوستم داره و همه جوره بهم محبت می کنه و از لحاظ مالی هم نمی گم زیاد اما به اندازه خودمون داریم و اصلا دلم نمی خواد هیچ شخص مذکری محبت دوستانه من به خودش و چیز دیگه ای برداشت کنه و خدای نکرده سوتفاهم براش پیش بیاد.اینه که تا از جنبه آدمها مطمئن نشدم جانب احتیاط و رعایت می کنم و معذرت می خوام اگه این موضوع باعث ناراحتی خواننده های عزیز اینجا شده.

 

[ جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

اعتبار آدمها به حضورشان نیست

به دلهره ای است که در نبودشان درست می کنند

 

http://ap2.persianfun.info/img/92/2/Namayeshe%20Ehsas%2013/12.jpg

[ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]