روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

حدود یک ماه و  بیست روزه که اینجا چیزی ننوشتم.وقتی یه مدت نمی نویسی کلا نوشتن سخت می شه.مخصوصا برای منی که هیچ جا مطالبی که می خوام اینجا بنویسم و یادداشت نمی کنم و  معمولا همیشه بداهه می نویسم.

اول از زمان حال شروع می کنم.این روزها همه چیز آرومه و من با اینکه کلی کار سرم ریخته که باید انجام بدم ولی شادم.می دونید به نظر من اگه یه نفر تو خونه اش آرامش داشته باشه و با همخونه هاش (مثل همسر ، فرزند، پدر و مادر و ..) مشکلی نداشته باشه از عهده بقیه کارها هم خوب بر میاد چون مهم اینه که روح و روان آدم در درجه اول آرامش داشته باشه. این روزها درگیر دو تا موضوع هستم.اولین مورد اینه که بعد از سه سال و نیم آنتراکی که به خودم دادم دوباره می خوام برم سرکار و به همین علت مشغول آپدیت کردن خودم هستم.متاسفانه کار ما مثل علم پزشکی هر روز در حال تغییره و اگه بلد نباشی از تکنولوژی های جدید استفاده کنی اصلا نمی تونی تو این زمینه کار کنی.

مورد بعدی را هم فعلا در موردش صحبتی نمی کنم تا به موقعش اینجا درباره اش می نویسم.

خوب برگردیم به خاطرات قبل.تولد امسالم خوب بود . آقای همسر یه کیک بزرگ برام سفارش داد و روز اول عید که همگی خونه پدربزرگم چمع شدیم تولدم و اونجا جشن گرفتیم. کادو هم آقای همسر نقدی حساب کرد و معادل یک ماه حقوقش و به من کادو داد .البته بقیه کادوها هم نقدی بود.خجالت

در طول عید اتفاق خاصی نیفتاد و فقط سه روز رفتیم شمال و اینبار رفتیم هتل هایت که تجربه خوبی بود و خوش گذشت. هوا روز اول خیلی بد بود و کلا خانواده هامون خیلی نگران شدن تا رسیدیم اما چون جاده خلوت بود و زود هم راه افتادیم خیلی خوب اومدیم.ساعت 6 صبح از خونه راه افتادیم و ساعت 8 هتل گچسر صبحانه خوردیم و ساعت 8:30 کندوان بودیم.بعد کندوان جاده بخاطر ریزش سنگ و مه یکم ترافیک بود چون ماشینها آروم حرکت می کردند ولی با این حال ساعت 11 صبح رسیدیم هتل و خوشبختانه چون کارت باشگاه مهمانان را داشتیم همون موقع هم بهمون اتاق دادند و رفتیم تا 2 تخت خوابیدیمنیشخند. بعدش هم نه من گرسنه ام بود و نه آقای همسر اینه که با اینکه اتاق و با ناهار گرفته بودیم و بن ناهار داشتیم نرفتیم غذا بخوریم. حدودای ساعت 5  آقای همسر نشسته بود تو اتاق و منظره دریا رو تماشا می کرد و لذت می برد و چون هوا هم بارونی و به شدت سرد بود و نمی شد از هتل بیرون رفت منم حوصله ام حسابی سر رفته بود و تصمیم گرفتم برم تو هتل یه دوری بزنم. تو لابی نزدیکهای آسانسور بودم که یه دختری رو دیدم با کلاه صورتی که خیلی شبیه هستی بود و رفت سوار آسانسور شد.تو آسانسور و که نگاه کردم نوشین جون و شناختم و تا اومدم برم جلو و یه سلامی کنم آسانسور رفت بالا.یادم افتاد که تو گوشیم شماره نوشین جون و دارم و گوشیمم تو اتاق بود .برگشتم بالا و سریع یه مسیج دادم که کی میاین تو لابی که من ببینمتون.بنده خدا فکر کنم کلی تعجب کرد چون پرسید شما کجایین و من توضیح دادم که تو همون هتلی هستیم که شما هستین و خلاصه برای ساعت 6 تو لابی قرار گذاشتیم و تا 7:30 کلی گپ زدیم.یه اعتراف هم بکنم که من همیشه فکر می کردم نوشین جون خانم جدی و مغروریه و صحبت کردن باهاش برای کسی مثل من که عادت داره زود خودمونی می شه مشکل باشه ولی خلاف این موضوع بهم ثابت شد و اونقدر خونگرم و مهربون بود که زود باهم خودمونی شدیم و عین دو تا خواهر نشستیم و کلی با هم دردل کردیم. وسطهاش هستی شیرین هم اومد و با اینکه من و نمی شناخت کلی باهام خوش و بش کرد و روبوسی کرد که اگه مامانش نبود کلی می چلوندمش این دخمل ناز و مهربون ونیشخند .عزیزممممممقلب

متاسفانه فرداش نوشین جون و خانوادشون برگشتن تهران و فرصت نشد بیشتر هم و ببینیم که البته امیدوارم توی تهران دوباره دوست مهربونم و ببینم و با هم بیشتر صحبت کنیم.ماچ

بقیه روزهایی که شمال بودیم هم یه روز رفتیم نمک آبرود تله کابین و کلی بالای کوه برف بازی کردیم و یه روز هم قایق سواری رفتیم  و بقیه مواقع یا تو فروشگاههای اطراف بودیم و یا توی هتل در حال استراحت و کلا خوش گذشت.در مجموع بجز غذای هتل که اصلا خوب نبود از هتل و امکاناتش راضی بودیم.مخصوصا ویوی اتاقمون که معرکه بود و هر روز صبح که بیدار می شدیم و این ویو رو می دیدیم کلی انرژی می گرفتیم.

 

 

این هم ویوی اتاق ما از داخل بالکن اتاق.صبحها می رفتم داخل بالکن و کلی اکسیژن خالص همراه با صدای امواج دریا می زدم بر بدن و تا شب کلی شارژ بودمنیشخند. یه سمت اتاق فقط پنجره قدی بود و بنابراین توی تخت هم که می خوابیدی می شد این منظره و دریای زیبا رو دید.

تا بعد...

[ چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

صبح روز بهاری تون بخیر.

بالاخره قسمت شد بیام و یه چند خطی بنویسم.بزودی با یه پست کامل از این روزهایی که گذشت برمی گردم. فعلا همین چند خط را از من قبول کنیدلبخند

 

اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ... دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او

آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانیت تو را زیباترین معصوم دنیا می‌کند ... پس خود را گناهکار مبین
من عیسی نامی را می شناسم که ده بیمار را در یک روز شفا داد ... و تنها یکی سپاسش گفت!!!
من خدایی می شناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده ... یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر !!!
پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند ... از تو برای مهربانیت قدردانی می کنند.
پس از ناسپاسی هایشان نرنج و در شاد کردن دلهایشان بکوش... که این روح توست که با مهربانی آرام میگیرد
تو با مهر ورزیدنت بال و پر میگیری ...
خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد ...
پس به راهت ادامه بده
دوست بدار نه برای آنکه دوستت بدارند ...
تو به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش...



[ یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]