روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

کاشکی برگرده دوباره عشق و احساس تو دلها

 تو دلهایی که حالا از جنس سنگ و آهنه

کاش بشینه مهربونی جای بی تفاوتی

تا دیگه هیچ دلی از نامهربونی نشکنه

 

 

[ چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ٩:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

بدبختی های روزگار ما آدم ها از آنجایی شروع شد که خواستیم همه آدم های اطرافمان را راضی نگه داریم ، کاری که مدت ها طول کشید تا بفهمم چقدر عبث و بیهوده است .

هرچقدر خوب باشید و هر چقدر موجه ، هرقدر مبادی آداب ، هراندازه که مراعات کنید ، هر چقدر لی لی بگذارید به لا لای دیگران ، هرچقدر خنده هایتان را زورکی تقدیم آدم ها کنید ، هرقدر ملاحظه و درک را خرج زندگی این و آن کنید ،فقط و فقط خودتان را گرفتار کرده اید و بس .

سال ها طول کشید تا بفهمم که آدم های دور و برمان آن چیزی که تو هستی و می خواهی باشی را نه می بینند و نه قبول اش خواهند کرد. مردم فقط آن چیزی را در تو می بینند که خودشان دوست اش دارند ، حقیقت این است که اولویت آدم ها خودشان هستند نه تو . 


سال ها طول کشید تا بفهمم که آدم های بیخودی زندگی را نباید ادامه داد ، آدم هایی که خودشان هم نمی دانند با خودشان در بازی زندگی چند چند هستند. فهمیدم که نباید از آن حرف های کلیشه ای قرون وسطایی زد و گفت هر کسی جایی به کمک ات می آید ، اتفاقا میخواهم بگویم خیلی از اینهایی که دمار از روزگار خودتان در آوردید تا همیشه راضی نگه شان دارید  وقتش که برسد چنان زیر پا لگد مالتان خواهند کرد که در تخیلاتتان هم نگنجد.

سال ها طول کشید تا یاد بگیرم که آدم ها را نباید رعایت کرد ، بلعکس جایی که فهمیدید این جا آخر راه است ، جایی که تشخیص دادید این آدم آن آدمی که می پنداشتید نیست ، باید بگذارید و بروید. از گوشه و کنار هم نه ، از وسط آن آدم باید رد شوید ، طوری که رفتن شما را به وضوح ببیند. باید بدون خداحافظی بگذارید و بروید ، باید بدون خرج کردن معجزه ی نگاه آخر بگذارید و بروید.


در زندگی ام اشتباهات زیادی کرده ام ، اشتباهاتی که گاهی از فکر کردن به آنها هم ترسم می گیرد. از آن دست اشتباهاتی که با تک تک شان می توانستم هفته ها خودم را سرزنش کنم .اما بزرگترین اشتباه در نظر من صبر و رعایت کردن آدم هایی بود که در زندگی ام در نقش "هیچی" بودند ، آدم هایی که شاید از خودشان هم بپرسید که تو کجای داستان زندگی من بوده ای به مِنُ مِن بیفتند و سری به ندانستن تکان دهند .

به نظر من ترس از کنار گذاشتن احمقانه ترین کار دنیاست
چون خیلی وقت ها کنار گذاشتن راهی برای بدست آوردن آرامش است ، نه تنها تر شدن.


دنیای خودمان را الک کنیم و بگذاریم فقط آنهایی بمانند که واقعا حق شان "بودن" بوده است


همین...

 



[ شنبه ۳ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]