روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

خوشحالم که بلاگفا بالاخره درست شد و آرشیوها برگشت.اگه درست نمی شد خیلی ها بخاطر از دست دادن خاطراتشون غصه می خوردن.کلا نداشتن backup یا همون نسخه پشتیبان تو دنیای نرم افزار یه فاجعه برای یه تیم نرم افزاری محسوب می شه و امیدوارم بقیه سرویس دهنده های وبلاگ از این موضوع درس گرفته باشن و دست کم ماهیانه یه backup از مطالب سرورها تهیه کنند که اگه چنین مشکلی پیش اومد نه خودشون اینقدر هزینه متحمل بشن و نه کسانی که از سرویس هاشون استفاده می کنند و اینقدر اذیت کنند.

بگذریم. نمی تونم بنویسم دست خودم نیست.یعنی کلا یه مدتیه که نمی تونم در مورد زندگی شخصیم با کسی حرف بزنم.احساس می کنم درست نیست که بیام  و مثل قدیم جزئیات تعریف کنم.ترجیح ام اینه اکه بیام و یه کلیاتی از خودم بگم و برم.امیدوارم اگه از خوانندگان قدیمی هنوز کسی اینجا رو می خونه از کلی گویی من دلخور نشه.

آقا سامان عزیز اگه اینجا رو می خونی برام کامنت بگذار.نگرانتم

تا بعد...

[ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

سلام

یه اتفاق خیلی خوب تو زندگیم افتاده .اینقدر خوب که نمی دونم به کی خوبی کردم که خدا جوابش و اینطوری بهم داد.می گن خدا به دل آدمها نگاه می کنه. دوست قدیمی همیشه می گفت آدمها نون قلبشون و می خورن.

خیلی این روزها سرم شلوغه.کلی کار عقب افتاده دارم که ددلاینش داره تموم می شه و موندم چکار کنم.

دقت کردین تازگیها رمزی می نویسم؟؟ کلا مرموز بودن و دوست دارم به نظرم آدمهای مرموز جذاب ترن.

پی نوشت: آدمهایی که موقع سختی من و تنها می گذارن و یهو گم و گور می شن ، موقع خوشی هم تو زندگی من دیگه جایی ندارن.اینجور دوستها مفت هم نمی ارزن.من رفیق روزهای خوشی نمی خوام.بهتره دیگه هیچ وقت سراغی از من نگیرن و برن پی زندگیشون !!!



[ چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٥:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

دیروز یعنی شنبه حدودای ساعت 6 عصر مترو شریعتی بودم .تو حال خودم بودم و خواستم سوار پله برقی بشم  و برم پایین که یهو یه دوستی را دیدم که داشت با پله برقی طرف مخالف می اومد بالا و یه تیشرت مشکی هم تنش بود. با اینکه چند تا پله مونده بود تا به بالای پله ها که من ایستاده بودم و تماشاش می کردم برسه اما متوجه من نشد چون داشت دو تا دختری رو نگاه می کرد که جلوتر از من روی پله برقی بودن. از دیدنش شوکه شدم. یه لحظه خواستم بمونم و ازش یه حال و احوالی بپرسم اما واقعا نتونستم .یعنی به نظرم اینطوری بهتر بود که با هم روبرو نشیم .برای همین سرم و انداختم پایین که من و نبینه و بجای پله برقی از پله های عادی رفتم.

اما خوشحالم که دیدمش.چون دیدم که حالش خوب بود و سرحال بود.آرزو می کنم که تو زندگیش همیشه حالش خوب باشه و  لبخند رو لباش باشه.



[ یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]

[ دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]