روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

تو این مدتی که من مریض بودم عملا خونه مون کن فیکون شد.یعنی نمی تونید تصورش و بکنید خونه ای که همه می گفتن از تمیزی برق می زنه به چه روزی افتاد.عملا حوصله انجام هیچ کاری رو نداشتم و آشغال و لباس کثیف تو خونه مون بیداد می کرد.به قول آقای همسر شده بود عین چمنزار و مقر حشره ها.گاهی یه حشره هایی پیدا می کردیم که خودمونم نمی دونستیم چی هستند.خلاصه که هنوز هم خونه ما مثل اولش نشده ولی خیلی بهتر شده.یعنی من امیدوارم با بهبودم روحیه ام بهتر بشه و خونه مون دوباره بشه همونی که بود.بنده خدا آقای همسر هم این چند وقت خیلی زحمت کشید.تو همون اوج مریضیم یه روز من و از خونه بیرون کرد و تمام زباله ها رو از گوشه و کنار خونه جمع کرد و آشپزخونه رو هم تمیز کرد.کلا خیلی سریعتر از من کار انجام می ده و اگه من می خواستم این کارها رو بکنم بیشتر از اینها طول می کشید.

اینهایی که گفتم هنوز یک صدم مشکلاتی نیست که تو این مدت داشتم.دیگه اینقدر اتقاقات غیر منتظره برام می افتاد که همش می گفتم یکی جادوم کرده.چون واقعا دیگه از چشم زدن گذشته بود و داشت زندگیم از هم می پاشید.احساس می کنم اگه الان بهترم فقط به این خاطره که یه نیروی ماورایی بهم کمک کرد.حدود یک ماه و نیم پیش مشهد بودم و حالم به قدری خراب بود و افسرده بودم که حتی نمی تونستم یه خط قرآن بخونم و فقط مردم و نگاه می کردم.روز آخری که رفتم دم ضریح بغضم شکست و فقط از خدا سلامتی خواستم و اینکه زندگیم و نحات بده.نمی دونم تا حالا شده یه حالی بشین که حس کنید حاجتتون و گرفتین؟ منم دقیفا همون حال بودم و احساس کردم همون موقع حاجتم و گرفتم و خدا رو شکر که کم کم دارم سلامتیم و دوباره بدست میارم. بابت ننوشتن اون پست رمزی عذر خواهی می کنم.یادآوری اون اتفاقات حالم و شدیدا بد می کنه.یه روز اومدم بنویسم اینقدر گریه کردم و به آقای همسر پریدم که بعدش خودم شرمنده شدم.اجازه بدین یکم از نظر روحی بهتر بشم حتما جریان و براتون می نویسم.

مرسی از همه خوانندگان خاموش و روشن که همیشه به من لطف داشتین و نوشته هام و می خونین.دوستون دارمقلب

[ شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]