روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

این روزها همه چی آرومه.با اینکه دز قرصی که دارم می خورم بالاست اما نمی دونم چرا هنوزم استرس دارم.البته این استرس مشکل همیشگی من بوده و همیشه سر امتحانات و کنکور بخاطرش ضرر کردم و امیدوارم که این بار دیگه کلا از بین بره.

چند زوزه آقای همسر زود میاد خونه و با هم ناهار می خوریم.البته زود که می گم منظورم ساعت 3.5-4 هستش.راستش اگه آقای همسر نباشه من اصلا ناهار نمی خورم.یعنی حوصله ام نمی یاد برای خودم تنها غذا درست کنم.زمانی هم که مجرد بودم هروقت مامانم می رفت مسافرت من هیچی غذا درست نمی کردم و همیشه یه چیز حاضری می خوردم.به قول مامانم واسه بدن خودم ارزش قائل نیستم. برعکس خواهرم که کلییییی به شکمش می رسه.

تازگی ها تنهایی خیلی اذیتم می کنه.یعنی وقتهایی که آقای همسر نیست بهم خیلی سخت می گذره.آقای همسر بخاطر کارش چند شب در ماه خونه نیست.این ماه بیشتر هم شد چون یه سری دوره براشون گذاشته بودند و باید می رقت.یعنی پنج شنبه و جمعه پیش من کلا تنها بودم و آقای همسر از صبح تا شب کلاس بود.این هفته هم جمعه صبح می ره و تا شنبه عصر نیست.خیلی تنهایی سخته خیلـــــــــــــــــــــــی .

راستی ملکه کلی با آقای همسر دعوا کرده.یغنی بهش گفته تقصیر تو بوده که اینقدر از این دختر پیش من گله کردی.کلا این اخلاق آقای همسر خیلی افتضاحه. نه تنها به مادر خودش بلکه به مادر منم گله می کنه و من متنفرم که کسی (حتی مادرم) از زندگیم خبر داشته باشه .من معتقدم حرف نباید از خونه بیرون بره.چندین بار با مادرم دعوا کردم که اگه آقای همسر بهت زنگ زد و خواست حرفی بزنه دعواش کن و گوش نکن به حرفهاش که این عادت از سرش بیفته.اما کو گوش شنوا. انگار مامان منم بدش نمی یاد بفهمه تو خونه ما چه خبرهقهر خلاصه امیدوارم مشکلی که من با ملکه پیدا کردم برای آقای همسر درس عبرتی شده باشه و این اخلاق زشتش و بگذاره کنار. چند روز پیش می گفت مادرم مریضه گناه داره باهاش آشتی کن.گفتم حرفش و نزن من خودم الان مریض ترم.تهدیدشم کردم که اگه بخواد اجبارم کنه به پدرم می گم که مادرشون چی فرمودند و اونوقت مطمئن باش که دیگه پدرم نمی گذاره باهات زندگی کنم.گفت نگییییییییییییییی ها.گفتم پس دیگه حرف آشتی را نزن.

خیلی دوست دارم بدونم آخر این قصه چی می شه.فقط این و می دونم که آدمی هستم که غرورم و شخصیتم برام خیلی مهمه و اگه کسی نادیده بگیرتش دیگه هیچ جایی در زندگی من نداره

 

[ دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]