روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

والا خسته شدم دیگه اینقدر از مریضی و این حرفها نوشتم.فعلا سرما خوردم بدجور.الان یه 5-6 روزی هست.روزهای اول فقط تب و لرز داشتم و بی حال بودم.دست آقای همسر درد نکنه که عوض اینکه بهم برسه باهام قهر کرد و گفت دارم براش نقش بازی می کنم.حالا خودش که تب کرده بود من کلی پاشویه اش کردم و براش آبمیوه گرفتم که تقویت بشه و زودتر خوب بشه.اما اون...

بی خیال حوصله ندارم اصلا به کارهاش فکر کنم.هرچند دو روز بعدش که حالم بدتر شد و کلا صدام گرفت خودش فهمید چه اشتباهی کرده و اومد یه سوپ برام درست کرد.مامانم هم هی غصه می خوره که دوری و من نمی تونم بهت برسم.بنده خدا می گفت نگاه کن همه دختر شوهر می دن دختره رو میاد اونوقت دختر ما داره روزه به روز آب می شه.شدی عین این گربه مردنیا که یه گوشه میفتن هر روز مریضی تو خونه افتادی.

گفتم دستت درد نکنه مامان با این مثالات.بابا خوب تقصیر خودته دیگه بچه ات و ضعیف بار آوردی یه باد بهش می خوره مریض می شه.گفت پس چرا اینجا بودی اینقدر مریض نمی شدی؟؟ گفتم دیگه بحث و س ی ا س ی اش نکن .اگه بخوای غصه بخوری دیگه هیچی بهت نمی گم.

خلاصه از اینها که بگذریم الان بهترم.دیروز رفتم خونه مامانم و عصر هم رفتم دکتر بهم سفیکسیم داد.منم که کشته مرده این سفیکسیم هستم وقتی می خورم دیگه نای بلند شدن از جام رو هم ندارم.در همین راستا دیشب نتونستم رانندگی کنم و برگردم خونه و همون خونه مامان اینها موندم تا امروز.

الانم اومدم خونه و ماشالله خونه رو هواست اینقدر که ریخت و پاشه.ببین چند روز من خوابیدما از دست این آقایون.خوب من برم یکم خونه رو تمیز کنم. پست رمزی هم نوشتم چشم به همه دوستان رمز می دم.

دوستون دارم هوارتاااااااااقلب

 

[ دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]