روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

من زنی را می شناختم

مهربان و صمیمی

می خندید و قلبش را با صداقت می بخشید

آسمانی را به دوش می کشید

خسته می شد

و می خندید

مثل بهار بود

بارانیه بارانی

و باز به زندگی می خندید

زنی که شکست

زنی که دیگر نمی خندد

قلب های شکسته عچیب درد دارند

و  درد

این دردهای مزمن کشنده

عجیب یک زن را می شکند

عجیب قلب یک زن را می شکند

کاش یکی قدر این زن

قدر عشقش

قدر دوست داشتن را می دانست

کاش یکی خنده هایش را می فهمید

کاش....

من زنی را می شناسم

 که روزی عاشق بود

زنی که دیگر نیست

زنی که دیگر نمی خندد

 

[ یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]