روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

این روزها زندگی آروم می گذره.مامانم بدجور افتاده به جون خونه و همه چیز و ریخته بهم.طبقه پایین و کلا تغییر داد و تازه کارش تموم شده.لوله کشی ها رو عوض کرد،آشپزخونه رو اپن کرد ، کف و سرامیک کرد، کاشی ها و کابینت ها رو عوض کرد و البته نقاشی هم شد و دیگه کارش تموم شده.خیلی وقت پیش باید اینکار انجام می شد اما بابام قبول نمی کرد و می خواست کلا خونه رو بکوبه و بسازه.اما با این وضعیت اقتصادی فعلا منصرف شده و ترجیح داد که یه بازسازی بکنیم تا بعد ببینیم چی پیش میاد. در مجموع باید بگم قشنگ شده.یه باربیکیو هم تو حیاط زدیم .طبقه بالا رو یادمه سال 80 بازسازی کردیم.الان کار خاصی قرار نیست روش انجام بشه فقط در دستشویی و در ورودی رو کلا عوض کردیم و قراره نقاشی هم بشه.قراره هرکدوم از اتاقها یه رنگ بشه.منم خواستم که اتاقم بنفش یاسی بشه که رنگش ملایم باشه.الان همه وسایل و جمع کردیم تو کارتن و فقط کمد لباسها مونده که همه رو بگذارم تو چمدون و ببریم طبقه پایین تا نقاشی بالا تموم شه.چند روز دیگه هم باید با مامانم بریم سروقت انباری پشت بوم و یه سری چیزها رو بریزیم بیرون که خلوت بشه.از دست این بابام که هر چی دستش میاد می ریزه تو این انباری.خلاصه که کلی کار سرم ریخته.تا هفته آینده هم باید یه گزارش کار تحویل استاد بدم و حسابی دارم یکی تو سر خودم می زنم و یکی تو سر مقاله ها.

خیلی به مامانم گفتیم که امسال از خیر پختن نذری بگذره.با اینکه هرسال کمکش می کنیم اما واقعا اون چند روز خونه کن فیکون می شه و بعدشم اینقدر هممون خسته ایم که تمیز کاریش می مونه برای خودش.مادر بزرگم بهش گفت این گوشت و برنج و روغن و کلا هر چیزی که استفاده می کنی رو اگه خودش و بدی به مستحق والا ثوابش بیشتره تا اینکه با این زحمت قیمه بپزی و بدی این ور و اون ور.اونم امسال با این وضع اقتصادی خراب.حالا باید دید بالاخره این مادر ما راضی می شه امسال بی خیال نذری شه یا نه

 

[ دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]