روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

دو کاج

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت: ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ،دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیم بانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند

 

این شعر و یادتونه؟؟ چقدر پرمعنیه و ما وقتی بچه بودیم چقدر راحت ازکنارش گذشتیم.به نظر شما آدمهای اطراف ما چقدر شبیه این دو کاج هستند؟؟کسانی که تا وقتی خوبی تا وقتی در کنارت بهشون خوش می گذره ، تا وقتی که نفعی ازت بهشون می رسه باهات دوستند و خوشند اما وقتی مشکلی برات پیش میاد و ازشون کمک می خوای آدم و می پیچونند و کار دارند گرفتارند و خلاصه عمرا اگه پیداشون کنی. کجایی ای سعدی که می گفتی :

دوست آن باشد که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی

بیا دوستهای امروزی رو ببین و شعرت و عوض کن.این شعر دیگه به درد این دوره و زمونه نمی خوره.مثلا بگو:

دوست آن باشد که گیرد دست دوست

در خوشی در راحتی درعشق و حال

 

این روزها چقدر از واژه دوست بدم میاد.

[ سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]