روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

دیروز بالاخره رفتم پیش یه دکتر تغذیه.فکر کنم کارش بد نباشه.راستش می خوام خیلی لاغر بشم.یه چیزی حدود 15 تا 20 کیلو. می خوام بشم شبیه بشرا(با همون Elif )در عشق ممنوع.

خوب واقعیت اینه که من تو زندگیم هیچ وقت چاق نبودم.همیشه متناسب بودم.البته یه بار حدود 4-5 سال پیش خیلی لاغر شدم و خیلی هم وزنم و دوست داشتم اما متاسفانه پام شکست و مجبور شدم 1.5 ماه فقط تو تخت بخوابم و غذاهای مقوی هم بخورم.همین باعث شد که به مقدرای چاق بشم و هیچ وقت دوباره نتونم به اون وزن برسم.یعنی هیچ وقت دوباره این انگیزه رو پبدا نکردم اما الان خیلی انگیزه دارم.البته اینکه بشرا رو گفتم علتش این بود که من قد و قواره و فیگور بدنیم به اون می خوره.دیروز که دکتر قدم و گرفت گفت 174 البته خودم فکر می کردم 173 هستم و ظاهرا یک سانت رشد قدی داشتم.فکر کن اونم تو این سننیشخند

بعد فکر کنید با این قدم عاشق کفش پاشنه بلندم البته فقط تو مهمونی ها.یعنی 10 سانتی هم می پوشم.کلا کفش پاشنه بلند به نظر من خیلی  ث ک ث ی تر و شیک تره.خوب چیه نبکول کیدمن هم قدش بلنده همیشه هم کفش پاشنه بلند می پوشه.مگه من چیم از اون کمتره؟؟؟ابرو البته من چون قد پامم بلنده کفش های پاشنه دار بهم خیلی میاد.گفتم کفش پاشنه بلند یه خاطره ای یادم افتاد.

حدود یک ماه پیش یه مهمونی دعوت شده بودم .منم کلی تیپ زدم و رفتم. یه دامن فون کوتاه طوسی- مشکی پوشیده بودم با بلوز بدون آستین ساتن طوسی رنگ که روش تور مشکی داشت با از این جوراب شلواری های طرح دار و یک کفش مشکی 10 سانتی فوق العاده ناز.بعد فکر کن از در رفتم تو دیدم مهمونی رو تو پارکینگ گرفتن و یه پله هایی هم داشت افتضاح.خلاصه تا اومدم از پله ها بیام پایین صاحب مجلس من و دید و از پایین پله ها شروع کرد به سلام و احوال پرسی.منم همون طور که داشتم با اون طرف خوش و بش می کردم و نگاهم به سمت اون بود پام و بلند کردم که بگذارم رو پله و بیام پایین که ماشالله اینقدر این پله هاش افتضاح و کوچیک بود که پام بجای روی پله رفت لب پله پاشنه کفشم گیر کرد به پله و سر خوردم و حدود 7-8 تا پله رو غلت زنان اومدم پایین.حالا تو این وضعیت عوض اینکه حواسم به سرو کلم باشه که جایی نخوره تمام حواسم به مانتوم بود که یه وقت نره کنار و لنگ و پاچم معلوم نشه.باز خدا پدر یکی از مدعوین رو بیامرزه که آخر پله ها من و بغل کرد و باعث شد سرم به اون در آهنی پارکینگ نخوره وگرنه احتمالا الان از اون دنیا براتون می نوشتم.ابله خدارو شکر با این که کل بدنم کبود شد اما جاییم نشکست.اما تا آخر مجلس شده بودم سوژه خنده پسرا و هی به من نگاه می کردن زیر زیرکی می خندیدنقهردیگه تا آخر مهمونی همه دور و برم بودن و مدام حالم و می پرسیدن و ازم پذیرایی می کردن و می گفتن عزیزم شما با این کفشت بلند نشو و هرچی می خوای بگو ما برات بیاریمنیشخند

خلاصه اینکه زدیم تو خط مانکنی اساسی.حریف هم می طلبیم.مارال جون حاضری با هم مسابقه بدیم؟؟

[ چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]