روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

امشب خونه بابام اینها هستم و قراره فردا صبح از اینجا برم دانشگاه.نمی دونم چرا وقتی میام اینجا اینقدر دلم می گیره و اینقدر دلم برای خونه خودم تنگ می شه.نمی دونم همه اونهایی که ازدواج می کنند اینجورین یا فقط من اینطورم.شاید باورتون نشه ولی من اون خونه نقلی خودمون رو از همه جای این دنیا بیشتر دوست دارم و توش احساس آرامش می کنم.حتی از همین اتاقی که سالها داخلش زندگی کردم.محل جدیدمون رو هم خیلی دوست دارم با اینکه محله ای که خونه بابام هست بالاتره و بقول معروف باکلاس تره اما آدمهایی که اینجا هستند خیلی سرد ترند.محل جدیدمون یه محل قدیمی تریه با آدمهایی با صفاتر و خونگرم تر.همین باعث می شه با اینکه ازخانوادم خیلی دورم اما توی اون محل هیچ وقت احساس تنهایی نکنم.اون روزهایی که من و آقای همسر با هم خیلی مشکل داشتیم تنها چیزی که من و به زندگی امیدوار می کرد همین خونه نقلی بود.اون زمانی که آقای همسر قهر کرد و 20 روز گذاشت رفت باز هم هیچ کس نتونست من و از داخل اون خونه بیاره بیرون و عین اون 20 روز و تنها تو همون خونه موندم.واقعا نمی دونم چرا این خونه رو اینقدر دوستش دارم شاید چون همیشه آرزو داشتم مستقل باشم و این اولین جایی بود که من و به آرزوم رسوند.شاید هم برای همینه که من و آقای همسر اسمش و گذاشتیم خونه آرزوها.تک تک وسایلش و هم خودم با کلی وسواس و عشق انتخاب کردم و می شه گفت کل دکوراسیون اون خونه سلیقه منه.

تنها چیزی که ناراحتم می کنه اینه که تو خونه ما مهمون خیلی کم میاد و منم عاشق مهمونم برعکس آقای همسر که از مهمون بازی زیاد خوشش نمی یاد.

بگذریم.

رژیم هم خیلی خوب پیش می ره و فکر کنم تا پایان هفته سوم بتونم 3 کیلو کم کنم.الان واقعا دلم هیچی نمی خواد بجز شیرینی.یعنی من برای شیرینی می میرم حاضرم شام و نهار بهم ندن ولی شیرینی بدن. اونوقت حساب کنید من چی کشیدم که این دو هفته لب به هیچ گونه کیک و شیرینی نزدم.اصلا علت لاغر شدن سریعم هم همین حذف شیرینیه.یعنی من ذاتا آدم غذا خوری نیستم و تنها چیزی که من و چاق کرد همین شیرینی جات بود.حساب کنید من صبحانه نوتلا می خوردم بعد در طول روز هم هرچی شیرینی به دستم می رسید می خوردم.یعنی هایپر استار که می رفتیم امکان نداشت دونات و مافین و باقلوا نخریم(این باقلواهای هایپر استار محشره اگه تا حالا امتحانش نکردین حتما اینکار و بکنید چون مطمئنم پشیمون نمی شین) تازه ماه رمضون که خودم و خفه کردم بس که ذولبیا و بامیه خوردم.با اینکه راه دور بود مدام می اومدیم ازگلبن دو کیلو دو کیلو می خریدیم و می رفتیم.البته آقای همسرم شدیدا شیرینی دوست داره ولی نه دیگه به اندازه من.کلا شیرینی خوردن من تو فامیل معروفه.فکر کنید فقط 5-6 کیلو از ذولبیا بامیه ها رو من تنهایی زدم تو رگ.بقول مامانم می گه اینقدر بامیه خوردی عین بامیه پف کردی. اینه که الان از دم هر شیرینی فروشی که رد می شم و بوی شیرینی بهم می خوره رسما می خوام بشینم زار بزنم.چند روز پیش هم آقای همسر بدجوری هوس شیرینی کرده بود دیدم بخره عمرا بتونم جلوی خودم و بگیرم و نخورم.اینه که پیشنهاد دادم خودم کیک درست کنم و بعدشم کیک و زدم زیر بغلش که ببره خونه مامانش و با هم بخورن که چشم من به کیک نیفته و همه زحماتم بر باد بره.

خلاصه اینکه این روزها ملالی نیست جز دوری شیرینیناراحت

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی. 
عمیق ترین
درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین
حالت شکسته است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است
که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.
عمیق ترین درد زندگی
مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی
. 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است


 

 

[ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]