روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

نمی دونم درباره دوست قدیمی اینجا چیزی نوشتم یا نه.شاید اونهایی که وبلاگ قدیمی من و می خوندند یه چیزهایی یادشون باشه.راستش اون زمانی که تازه با اینترنت آشنا شده بودم از طریق چت با یه پسری آشنا شدم که به نظرم خیلی آدم معقولی می اومد.با اینکه در مجموع در طول 1سال و نیمی که با هم صحبت می کردیم 6 بار بیشتر ندیدمش اما نمی دونم چرا احساس می کردم خیلی دوستش دارم .برای همین وقتی باهاش قطع رابطه کردم خیلی افسرده بودم و سعی می کردم احساسم و یه جوری تخلیه کنم و به همین علت بیشتر متن های وبلاگ قبلیم برای اون بود تا اینکه بهم خبر رسید که داره ازدواج می کنه.بهش زنگ زدم و تبریک گفتم و آدرس وبلاگم و دادم که بدونه من همیشه به یادش بودم و چقدر در نبودش براش نوشتم و بعد از اون دیگه هیچ وقت بهش زنگ نزدم.با اینکه فراموش کردنش برام سخت بود چون بقول خواهرم یه بت ازش تو ذهنم ساخته بودم که می پرستیدمش اما به هر حال با گذشت زمان کم کم یادش تو ذهنم کمرنگ شد.الان از اون زمان که من دیدمش 10 سال می گذره.

تا اینکه نمی دونم جرا دیشب با اینکه اصلا به فکرش نبودم بعد از چندین سال خوابش و دیدم.صبح که بلند شدم خیلی کلافه بودم بابت خواب دیشب .قبلا تو اف بی سرچش کرده بودم و نبود. اما امروز که سرچش کردم در کمال تعجب بود.وای خدای من چقدر عوض شده بود.یعنی  اگه تو خیابون می دیدمش عمرا می شناختمش. چقدر شکسته و لاغر شده بود.به نظرم قدیما که چاق تر بود خیلی خوشگل تر بود.با دو تا دختر کوچولو هم عکس داشت که فکر می کنم دخترهاش بودن.راستش اون از آقای همسر یکم کوچیکتره (حدودا 32 سالشه) و اصلا بهش نمی یاد دختراش 5-6 ساله باشن.

صبح به خواهرم می گم فلانی رو پیدا کردم بیا عکسشو ببین.بعد که دیده  می گه واه واه چقدر زشت شده همون بهتر که با این ازدواج نکردی خنده

حالا حکمت اینکه امروز بعد عمری یادش افتادم چی بود و هنوز نفهمیدم.البته تو اف بی هم براش یه چیزهایی نوشتم .نمی دونم اون هم هنوز من و یادش هست یا نه؟؟خلاصه اینکه چقدر این دنیا کوچیکه.دم این سازندگان اف بی هم گرم که باعث شدند همه دوستای قدیمیشون و پیدا کنند و از حالشون باخبر بشن.

 

[ چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]