روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

فکر کنم قبلا هم گفته بودم که خواننده خاموش خیلی از وبلاگها هستم.راستش از قلم بعضی از وبلاگ نویسها خیلی خوشم میاد اما معمولا چیزی به ذهنم نمی رسه که براشون بنویسم اینه که خیلی جاها رو می خونم اما بصورت کاملا خاموش.تو خیلی از وبلاگ هایی که می خوندم دیدم در رابطه با ساچلی عزیز مطلب نوشتن و تسلیت گفتن اونقدر که وسوسه شدم که برم ببینم قضیه چی بوده.وای باز هم غول سرطان و یه داغ بزرگ.یه تعدادی از مطالب وبلاگ و که خوندم واقعا داغون شدم.خدا بهش صبر بده واقعا داغ خیلی بزرگیه.هیچ وقت نمی تونم فکر کنم که بدون عزیزانم چطوری باید زندگی کنم.دیروز رفتم آقای همسر و بغل کردم و کلی بوسش کردم و همونجا تو بغلش آرزو کردم که اگه قرار به رفتن باشه من زودتر از اون از این دنیا برم چون تنهایی و با خاطرات زندگی کردن خیلی عذاب آوره.ناراحت

راستی گفته بودم آقای همسر چه دست گلی به آب داده بود.روی هاردمون  پ س و ر د گذاشته بود و بعد هم فراموشش کرده بود .منم کلی اونجا اطلاعات داشتم. هرچی هم پرسیدیم گفتن برای سخت افزار و نمی شه کاری کرد و این هم بخاطر امنیت اطلاعاته و این حرفها.خلاصه امروز یهو پسورده به ذهنش رسید و کلی هردومون ذوق کردیم .

 

[ جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]