روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

این روزها زیاد حوصله وبلاگ خونی ندارم.چت هم با دوستهام خیلی کم می کنم چون آقای همسر دوست نداره و منم دوست دارم به خواسته اش احترام بگذارم.در عوض بیشتر سعی می کنم فکر کنم و به خودم برسم و رو پروژه ام کار کنم.آقای همسر هم که میاد خونه بیشتر دوست داره من پیشش بشینم و باهام حرف بزنه.همش می گه بیا بشین پیشم ببینمت اینه که کمتر تو اون تایم وقت آزاد دارم که به کارهام برسم.رژیم همچنان پابرجاست اما روند کاهش وزنم خیلی کنده.البته دلیلش هم مشخصه چون دکی جان دوست نداره غذام و یهو کم کنه و خیلی آروم اروم داره اینکار و می کنه.منم البته راضیم چون با اینکه چندین بار بد تخلف کردم و حسابی خوردم و از خجالت شکمم در اومدم اما چاق نشدم. با این وضع فکر نمی کنم تا عید بیش از 10 کیلو بتونم لاغر شم.باز هم خوبه و راضیم مانکنی هم به مرور باشه بهترهچشمک

از حال خودم بگم که خدا رو شکر خیلی بهترم.اونقدر که اکثرن قرصهام و خیلی کم می خورم . حالا باید برم دکتر ببینم نظر اون چیه.

نمی دونم شنیدم ویروس جدید اومده.منم چند روزیه گلو درد و گوش درد و سردرد دارم اما واقعا حوصله دکتر رفتن ندارم.چون دکتری که تشخیصش خوب بود و همیشه پیشش می رفتم نزدیک خونه مامان ایناست و کی می تونه این همه راه و برای یک دکتر بره.اینه که دارم سعی می کنم خوددرمانی کنم شاید ویروس باشه و دورش بگذره خودش خوب بشه.

دیگه اینکه بالاخره مامان اینا نقاشی خونشون تموم شد.من که گفتم حالا حالاها رو من حساب نکنید که عمرا بیام اتاقم و بچینم.قرار شده همه کارتونهای وسایل هام و بگذارن تو اتاق و درش و ببندن تا خودم یه روز برم بچینمشون.اتاقمم به سفارش خودم بنفش یاسی شده که هنوز ندیدمش اما شنیدم خوشگل شده.کلا از وقتی اومدم خونه خودم سختمه که زمستونها خونه مامان اینا برم.آخه اونطرف ها خیلی سرده.به قول مامانم انگار نه انگار که یه عمر اونجا با همون سرما زندگی کردم.به قول آقای همسر لوس شدم اساســــــــــــــــــــــــی

 

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]