روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

نمی دونم چرا همش دلم می خواد بنویسم. از خودم از احساسم از زندگیم اما همش می گم بی خیال از خوشی بنویسی دل یه عده می سوزه از ناخوشی هم بنویسی دل یه عده رو می سوزونی.روزمره نویسی هم که لطفی نداره پس چه فایده داره این نوشتن؟؟ 

این روزها همش دلم می خواد حرف بزنم.همیشه آخرهای سال که می شه دلم بدجور می گیره. نه اینکه این روزها رو دوست نداشته باشم اتفاقا عاشق بدو بدو های ماه بهمن و اسفندم.عاشق بوی عیدم که تو تک تک خونه ها می پیچه اما یه جورایی هم هرچه به پایان سال نزدیک می شیم دچار استرس می شم.نگرانی از این جهت که یه سال دیگه هم داره تموم می شه و من یکسال بزرگتر می شم.آیا تو سال گذشته آدم مفیدی برای خودم و زندگیم بودم یا نه؟؟ می دونید خیلی بده که تولدت با سال تحویل یکی باشه.همیشه تا می خوای شیرینی شروع یه سال جدید و مزه مزه کنی غم سپری شدن یه سال دیگه از عمرت می شینه تو نگات.اینو فقط کسانی می تونند درک کنند که مثل من در همچین روز خاصی بدنیا اومدن.

آقای همسر الان خوابه.تازگیها یخاطر من شروع کرده به رژیم گرفتن و کلی داره سختی می کشه.می دونم برای کسی که تابحال تو زندگیش رژیم نگرفته تحمل گرسنگی چقدر سخته اما بخاطر من داره همه سختی ها رو تحمل می کنه.ممنونم همسری.روز به روز بیشتر برای داشتنت خدا رو شکر می کنم عزیزم.

[ یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]