روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سرم از دیروز شدیدا درد می کنه.کلا من اینجوریم یعنی وقتی به کسی یه حرفی می زنم که می دونم ناراحت می شه خودم بیشتر عصبی می شم.اما چاره ای نیست ترجیح می دم سردرد بگیرم تا اینکه حرف حق و نزنم.

دیروز رفتم پیش دکتر تغذیه مذکور. نمی خواستم برم اینقدر منشیش زنگ زد که چرا نمی یای مجبوری رفتم.آخه پولش رو هم از قبل داده بودم (پول سه جلسه رو پیش می گیره) و یکم هم زورم میومد پولم هدر بره.از در اتاق جناب دکتر که رفتم تو سعی کردم خیلی جدی باشم و اصلا مجال شوخی بهش ندم.اولش اومد دوباره هره و کره راه بندازه که همسرتون اومد چرا شما نیومدین که منم خیلی جدی بهش گفتم معلومه چون از روند کاری شما راضی نیستم.خوشم میاد که تیزه فوری فهمید اوضاع خوب نیست و خودش و جمع و  جور کرد.اتفاقا یه خانومی هم به عنوان دستیارش اونروز بود که خوشم اومد جلوی اونم بد ضایع شد.اومد مثلا درست کنه کارش و گفت خانم شاخص حجمی بدن می دونید چیه دیگه ببینید روز اول که اومدید نرمال نبودید اما الان تو برنامه من زده نرمالید.منم یه لبخند ژوکوند بهش زدم که یعنی خر خودتی.گفتم نیازی نیست برنامه کامپیوتری تون بگه وزن من نرمال هست یا نه .با مقایسه قد و وزنم بدون هیچ محاسبه ای کاملا مشخصه که من نرمالم موضوع اینه که 7.5 کیلو برای 3.5 ماه کاهش وزن جالبی نیست.

بعدشم بهش گفتم که ترجیح می دم از این به بعد پولی که اینجا خرج می کنم و صرف ورزش بکنم چون مطمئنم اونجوری بیشتر نتیجه می گیرم و خداحافظی کردم اومدم بیرون.اما واقعا از مطب دکتر که اومدم خونه احساس کردم سرم داره منفجر میشه.شب همه چیز و برای آقای همسر تغریف کردم و اونم تصدیق کرد که متوجه شده که این دکتره نرمال نیست و زیادی خود شیفته است و به منم گفت که دیگه حق ندارم پام و اونجا بگذارم و خودشم سه جلسه ای که پولش و داده تموم بشه دیگه نمی ره.

خلاصه گذشت تا دیشب نصفه شب طبق عادت همیشگی داشتم فیس و چک می کردم که اون کامنت زیبا رو دیدم .یعنی اینقدر لحن نویسنده بد بود که یه لحظه شوکه شدم.بقول آقای همسر امروز که داشتم در مورد این کامنت باهاش صحبت می کردم می گفت برو برای اون پسره بنویس اگه تو سه ماه دیگه می خوای تازه عقد کنی ما دوسال پیش عقد کردیم و خیلی هم همدیگر و دوست داریم. اینکه دیگه شاخ غول شکستن نیست که طرف نوشته به کوری چشم همه حسودا من دارم ازدواج می کنم.کلا نوشته بودم که کامنت خنده داری بود.

البته قبل از اینکه آقای همسر بهم بگه چی بنویس خودم همون نصفه شب جواب کامنتش و داده بودم و از خجالتش در اومده بودم اما باز هم از صبح سردرد بدی گرفتم چون گفتم که هروقت حرفی به کسی بزنم که می دونم ناراحت می شه حتی اگه حقیقت هم باشه و طرف شایستگی اش و هم داشته باشه، باز خودم بیشتر عصبی می شم.

الانم آقای همسر و فرستادم خونه ملکه دید و بازدید و خودم تو خونه ولو شدم رو تخت و چشم هام و از سردرد نمی تونم باز کنم. آخه من نمی دونم وقتی به کسی اصلا کاری نداری و حرفی با هم ندارین مرضش چیه که یه حرفی بزنه که مجبور شی اینجوری جوابش و بدی و بعدش سردرد بگیری.لااقل یه کاری کن اگه تو خبابون دیدمت رومو ازت برنگردونم و یه سلام خشک و خالی باهات بکنم.اینم از روز تعطیل ما.ای بر باعث و بانیش..........عصبانی

[ جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]