روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

(لطفا با لحن تقویم تاریخ بخونید)

دو سال پیش در چنین روزی ، اول اسفند ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و نه هجری شمسی برابر با شانزدهم ربیع الاول سال یکهزار و چهارصد و سی و دو هجری قمری که مطابق بود با شب تولد پیامبر اکرم (ص) در ساعت هفت و سی دقیقه شب من و آقای همسر رسما به عقد هم در اومدیمهوراهوراهورا

 یادش بخیر پارسال این موقع ما کیش بودیم و به مناسبت سالگردمون رفتیم یکی از این رستورانهایی که موسیقی زنده داشت و دوتایی با هم جشن گرفتیم.

در مورد روز عقدمون فکر نمی کنم تا بحال چیزی نوشته باشیم و برای ثبت در تاریخ بهتره یه یادآوری از اون روز بکنم.

خوب من و آقای همسر قرار گذاشته بودیم تا خونه نخریدیم عقد نکنیم.برای همین مرداد ماه یه مراسم نامزدی گرفتیم ولی عقد نکردیم.من همیشه دوست داشتم تاریخ عقدم یه تاریخ خاصی از لحاظ مذهبی باشه.برای همین خودم با خدا قرار گذاشتم که اگه تا عید غدیر خونه خریدیم عید غدیر عقد کنیم( آذر ماه 89) وگرنه عقدمون و بندازیم برای 17 ربیع الاول.اما این موضوع رو بجز مامانم به هیچ کس نگفتم.خوشبختانه ما تو بهمن خونه خریدیم ولی متاسفانه بین من و آقای همسر یه بحثی پیش اومد و با هم قهر کردیم و من از عقد تو این تاریخ پشیمون شدم. چند روز که گذشت با یکی از دوستهام که صحبت می کردم خیلی ملامتم کرد و گفت این تاریخ خیلی روز خاصیه و برای عقد  از دستش نده. یه لحظه به دل خودمم افتاد که من با خدا همچین قراری گذاشته بودم که اگه خونه خریدیم این تاریخ عقد کنم و نباید خلاف وعده ام عمل کنم. این بود که به مادرم اطلاع دادم و با مادر آقای همسر تماس گرفت و پیشنهاد این تاریخ و برای عقد داد و اونها هم موافقت خودشون و اعلام کردند.

ما کمتر از دوهفته فرصت داشتیم.خوشبختانه سر نامزدی حلقه هامون و خریده بودیم و بجز آزمایش و وقت محضر کار دیگه ای نداشتیم. پدرم اصرار داشت که محضر همین اطراف خودمون باشه که به آقای همسر اینها هم دور نباشه .منم فقط برام مهم بود که این تاریخ عقد کنم و برام مهم نبود که اتاق عقد خاص باشه چون بزودی قرار بود مراسم عقد و عروسی رو با هم بگیریم و اونجا سفره عقدم کامل بود.یه محضر رفتیم که برای این تاریخ فقط ساعت 9 صبح وقت داشت که اون ساعت خیلی بدی بود. محضر دومی که رفتیم اون روز وقت نداشت ولی شب قبلش ساعت 7 شب خالی بود و ما هم سریع یه بیعانه ای دادیم و رزرو کردیم.این محضری که ما رفتیم با اینکه اتاق عقدش خیلی ساده بود اما شدیدا شلوغ بود.بطوری که اون دو روز 1 ساعت به 1 ساعت به همه وقت داده بود و حساب کنید چند تا زوج اونجا مراسم عقدشون و انجام می دادند.سر دفترشم یه آقای دکتری بود و بعدا ما شنیدیم که حتی می شد بدون روسری و مانتو هم مراسم داشته باشیم و یکی از علت های شلوغی اون محضرهم همین بود و این که سر دفترش آخوند نبود .خلاصه به ما گفتن سریعا باید جواب آزمایشمون و بیاریم تا قرار عقدمون فیکس بشه. برای آزمایش رفتیم به آزمایشگاه فاضل (فاطمی پشت سازمان آب) چه جای درب و داغونی هم بود.داییم اونجا آشنا داشت و می تونستیم جواب آزمایش و همون روز بگیریم و برای محضر ببریم و تازه از زیر اون کلاس مسخره هم در بریم.چون قبل از نامزدی هردومون آزمایش کامل داده بودیم خیالمون راحت بود که هیچ کدوممون مشکل کم خونی نداریم و خلاصه صبح زود رفتیم آزمایشگاه .از من فقط آزمایش ادرار گرفتن ولی از آقای همسر هم خون هم ادرار.چون فرض بر اینه که خانمها یه مقداری کم خونی دارن و چون دو طرف نباید کم خون باشن اگه مردی کم خونی نداشته باشه دیگه از زنش آزمایش خون نمی گیرن.خلاصه تا ظهر جواب مثبت آزمایش ها رو گرفتیم و آقای همسر هم یه جعبه شیرینی تازه گرفت و اونجا بینن همه پخش کرد و برگشتیم.یه خوبی بزرگی که این محضر ما داشت این بود که تمام شرایط ضمن عقد و تو یک برگه نوشته بود و بهمون داده بودن که تو خونه با هم مطالعه کنیم و هر کدومش و قبول داریم تیک بزنیم و یه روز قبل عقد تحویل بدیم تا خودشون تو عقدنامه موارد و وارد کنند و موقع عقد فقط امضا بکنیم که معطل نشیم. من و آقای همسر هم تمام موارد ضمن عقد و تیک زدیم و قرار شد حق کار و تحصیل هم تو عقدنامه ذکر بشه اما حق مسکن چون اگه به من داده می شد از آقای همسر سلب می شد(طبق قانون فقط یه نفر می تونه حق مسکن داشته باشه) قرار شد که حق مسکن با آقای همسر بمونه.حق طلاق و خروج از کشور هم قرار شد که بعد از عقد بصورت وکالتنامه محضری تنظیم بشه که جای هیچ شک و شبهه ای توش نباشه.( حق طلاق اگه تو عقد نامه نوشته بشه در برخی شرایط قابل فسخ شدنه اما وکالت نامه محضری به این راحتی قابل فسخ نیست).

چند روز آینده من درگیر خرید لباس برای عقدم بودم و در نهایت یه مانتو و شلوار و شال سفید خیلی خوشگل خریدم.برای مراسم عقد در مجموع 15 نفر بودیم.چون همون دوستم که گفتم خیلی آدم معتقدیه بهم تاکید کرد که خیلی مراسم و خودمونی برگذار کنید و نگذارید هر کسی وقتی خطبه عقد خونده می شه اونجا باشه.چون وقتی خطبه عقد خونده می شه می گفت یه لحظه خاصیه و هر چی آدمهایی که اونجا هستند تعدادشون محدود تر باشه بهتره. این بود که ما هم با تعداد خیلی محدودی (فقط درجه 1 ها (پدر-مادر-پدربزرگ- مادربزرگ-برادر و خواهر )رفتیم.اتفاقا همون شب بارون خیلی قشنگی هم می اومد و ما این بارون و به فال نیک گرفتیم(البته عروس و داماد هر دو عاشق ته دیگ هم هستندنیشخند).

وقتی عاقد خطبه عقد و می خوند مادرم گریه کرد.(این صحنه رو من بعدا تو فیلم دیدم و خیلی متاثر شدم) من هم سنت شکنی کردم و همون بار اول بله رو گفتم که موجب تعجب همه شد و عاقد با خنده گفت عروس رفته گل بچینه و  دوبار دیگه هم به رسم معمول گفت و برای بار سوم هم دوباره از من بله گرفت.بعد از عقد هم کلی برامون دعا کرد و کلی هم نصیحتمون کرد که تو زندگی همیشه در کنار هم قدم برداریم.بعد هم کادوهامون و گرفتیم و شیرینی که آقای داماد خریده بود و خوردیم و از محضر اومدیم بیرون و رفتیم برای شام.البته قبل اینکه از محضر خارج بشیم خود آقای عاقد شخصا عقدنامه و شناسنامه هامون و بهمون داد و سفارش کرد که از همین الان دستهای هم و بگیریم و دیگه هم ول نکنیمچشمک.ظاهرا چون تعداد عقد کننده ها زیاد بوده یه نفر از ثبت هم اومده بود و همون موقع اسمها و مشخصاتمون و تو شناسنامه های همدیگه هم وارد کرده بودند و همراه با عقدنامه بهمون تحویل دادند و همه چی در همون یک ساعت تمام شد.از این نظم و ترتیبشون خیلی خوشم اومد.برای مراسم شام می خواستیم یه سفره خونه بریم که موسیقی زنده هم داشته باشه اما چون شب عید بود و ما هم برای رزرو دیر اقدام کرده بودیم همه جا پر شده بود و مجبور شدیم به همون رستوران بسنده کنیم و رفتیم نایب سعادت آباد.بعد از شام هم من و آقای همسر از همه تشگر کردیم و با بقیه خداحافظی کردیم و دوتایی رفتیم فرحزاد رستوران آبشار.چون من لباسم تماما سفید بود و دسته گل هم دستم بود و آقای همسر هم با کت و شلوار و کراوات بود از در رستوران که وارد شدیم همه ما رو بهم نشون می دادند و می گفتند اینها عروس دومادند و همه بهمون لبخند می زدند.خلاصه که خیلی حس خاصی بود.تا آخر شب هم اونجا بودیم به صرف چای و قلیون بعدشم یکم با آقای همسر تو خیابونها گشتیم و آقای همسر من و رسوند خونه مون و خودش هم رفت خونه خودشون(این جدایی اش از همه بدتر بود) و بدین ترتیب من و آقای همسر از اون روز به بعد رسما مال هم شدیم و به هم قول دادیم که همیشه و در تمام مراحل زندگی یار و یاور هم باشیم.لبخند

 

[ سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]