روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

یه حس بدی این چند روزه داره آزارم می ده.نمی دونم اسمش و چی بگذارم اما هرچی که هست نمی گذاره راحت بنویسم و ترجیح می دم در موردش با شما صحبت کنم.راستش ناراحتم.از دست همه خوانندگان اینجا .نمی گم تعداد خوانندگان اینجا خیلی زیاده اما کم هم نیستند.اکثرا هم خاموشند اما من به عشق همین خونده شدنهاست که می نویسم حالا چه فرقی می کنه که کسی نظرش و در مورد مطلب من بگه یا نگه؟؟ اصلا مگه همه باید در مورد هر مطلبی نظر داشته باشند؟؟  اما پستی که برای روز عقدمون گذاشته بودم فرق داشت. می دونید آدم تو خوشیها و نارحتیهاست که دلش می خواد یکی بغلش کنه و بهش بگه منم هستم، منم تو حس تو شریکم . دلم شکست از اینهمه آدمی که می دونم اومدند و مطلب من و خواندند اما فقط یکیشون بهم تبریک گفت.واقعا چرا؟؟.از کی تا حالا ما اینقدر بد شدیم که نسبت به شادی و غصه دیگران بی تفاوتیم؟؟ از کی تا حالا اینقدر خود بزرگ بین شدیم که اصلا بقیه رو نمی بینیم و هیچ کسی بجز خودمون برامون اهمیت نداره.از کی تا به حال اینقدر کینه ای شدیم که کامنت گذاشتنمون تو وبلاگهای همدیگه هم تبدیل شده به چشم و هم چشمی و اگر کسی برامون کامنتی نگذاره ما هم زورمون میاد براش دو خط بنویسیم.

کاش یکم بیشتر به رفتارهامون با همدیگه فکر کنیم.

 

[ یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]