روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

این روزها همه چیز قشنگه.کلا من عاشق هیاهوی ماه اسفندم.یه شور و نشاطی بین همه هست که آدم و کلی سرحال میاره.خونه تکونی رو که دیگه نگو.یعنی وقتی همه چیز تمیز می شه و یه فنجان چای می ریزی و روی مبل می شینی با وجود تمام خستگیها انگار همه شادیهای دنیا میاد توی وجودت.من همیشه تو خونه تکونی به مامانم کمک می کردم اما اون ته های دلم همیشه آرزوم بود که خونه خودم باشم و اونجور که دوست دارم همه کارها رو انجام بدم.آخه کلا من شیوه تمیز کاریم با مامانم متفاوته.

این روزها حوصله هیچ کس جز آقای همسر و ندارم. به قول دوستهام در جمع های دوستانه زیادی کمرنگم. عاشق بعدظهرهام که آقای همسر از سر کار میاد و با هم قهوه می خوریم و از هر دری صحبت می کنیم.عاشق روزهاییم که با آقای همسر یه متکا می گذاریم جلوی تلویزیون و  منم گوله می شم تو بغلش و با هم سریال قلب یخی و ویلای من و  می بینیم.عاشق شام و نهارهای دو نفره مونم که با وجود اینکه برای اوپن صندلی گرفتیم و میز ناهار خوری هم تو خونه مون هست اما یه سفره دو نفره کوچولو می اندازیم و کلی مخلفات ریز ریز توش می چینیم .بعد غذامون و می کشیم توی یه دیس کوچیک و توی همون دیس با هم می خوریم. این روزها اینقدر بهش وابسته شدم که بعضی اوقات فکر می کنم من چطور تا به حال تونستم بدون آقای همسر زندگی کنم؟؟ کلا این روزها زندگیم یه رنگ و بوی خاصی پیدا کرده که تو این 30 سال نداشت.رنگ و بوی عشقلبخند

[ سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]