روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

به شدت مریضم.گلوم، گوشم و سرم خیلی درد می کنه.تب هم دارم که با استامینوفن دارم کنترلش می کنم.احتمالا بخاطر اینه که می رم پارک ورزش می کنم و عرق دارم باد هم می وزه و سرما خوردم.

آقای همسر یه چند روزی خیلی بداخلاق و غرغرو شده بود و حتی با کارهاش باعث شد من با مادرم دعوام بشه.خودش که معتقده باز یکی چشممون زده که اخلاقش اینقدر گند شده.راستش منم کم کم دارم به این نتیجه می رسم که زیادی تو چشمیم و برای همینم از اینکه کسی بیاد خونمون زیاد راضی نیستم.انگار این مهمونی های چند وقت اخیر باز کار دستمون داد.به هر حال فعلا که خدا رو شکر ختم به خیر شد و آقای همسرم متوجه اشتباهش شد و عذر خواهی کرد.

همش نگرانم که اگه این دوستم بخواد بیاد خونمون با این وضع مریضی من چی بهش بگم.آخه از طرفی می ترسم بچه اش ازم بگیره و مریض شه و از طرف دیگه می ترسم بهش بگم نیا و فکر کنه دارم بهانه میارم که نبینمش و بهش بر بخوره.خلاصه که فقط امیدوارم این یکی دو روزه به من زنگ نزنه تا من یکم روبه راه شمخیال باطل 

[ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]