روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

هر چیزی نوشتن نداره.دوستم امروز اومد.نی نیش و بغل نکردم یه وقت مریض نشه هرچند که فکر نمی کنم بیماریم واگیردار باشه چون یه سرما خوردگی ساده است.

کلی حرف زدیم. از همه جا.وقتی داشتم براش تعریف می کردم خیلی چیزها یادم افتاد.تمام سختیهایی که تو این یک سال کشیدم و تمام نا مهربونی های پدر و مادرم که هیچ وقت اینجا ننوشتمشون.

واقعا آرزو می کنم اگه قراره با بچه هام عین پدر و مادرم برخورد کنم هیچ وقت بچه دار نشم.

امروز دوستم یه حرف جالبی زد.گفت من یادمه که تو همیشه همه کارهات و خودت انجام می دادی و کسی کمکت نمی کرد.این حرفش یادم انداخت که چقدر برای هر چیزی که تا الان دارم زحمت کشیدم و خدا هیچ چیز و بدون زحمت بهم نداده. شاید برای همینه که الان اینقدر خسته ام.

[ یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]