روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

هر آدمی یه جوریه.یاد گرفتم که مجبورم آدمها رو همون طور که هستند قبول کنم.دیروز داشتم به مارال می گفتم که حاضرم تمام اخلاقهای بد آقای همسر و تحمل کنم اما یک روز دیگه تو خونه پدرم زندگی نکنم.نه اینکه بد باشند نه ولی باید بچه اون خانواده باشی تا حس من و درک کنی و بفهمی بی عاطفگی یه پدر و مادر برای بچه هاشون چقدر سخته.جالبه اونهایی که از دور می بینند فکر می کنند پدر و مادر من فداکار ترین آدمهای روی زمین هستند چون جلوی مردم اینطور وانمود می کنند اما واقعا باید بچه شون باشی تا بفهمی من چی می گم. وقتی دیروز دوستم تعریف می کرد که مادر و پدرش از ماهها قبل زایمانش پیشش بوده تا الان که بچه اش 5 ماهشه و کمکش بودن و تازه باز هم باهاش برمی گردن که تنها نباشه با یه بچه کوچیک دلم برای خودم سوخت.برای تمام تنهاییهام.برای تمام روزهایی که پدر و مادر داشتم اما تنهای تنها بودم و هیچ کس و نداشتم که برام دل بسوزونه. برای تمام اون روزهای گندی که دنبال خونه می گشتیم و  چه خونه های آنتیکی واسه من پیدا می کردن و در جواب اینکه می گفتم من بچه تونم چطور قبول می کنید بیام همچین جایی زندگی کنم میگفتن خوب پولتون همینقدره و خلاص . برای خودم که مادرم یک ماه تمام که ماه رمضون بود و غر زد که من روزه ام و از خونه نمی یام بیرون و تمام خریدهامون عقب افتاد و شد لحظه آخر و چه اعصابی ازمون داغون شد.برای خودم که هیچ کس تو چیدن این خونه کمکم نکرد و شب بعد عروسی فقط یه اتاقمون فرش شده بود و بقیه چیزها هنوز تو کارتن بود و چه جوری مهمونها رو پیچوندیم که اونشب خونمون نیان و خودمون روزهای بعد عروسی عوض رفتن به مسافرت وایسادیم همه خونه رو چیدیم. برای خودم که پدرم مهندس عمران بود اما من مجبور شدم  بعد دانشگاه بیام بالا سر کارگرا وایسم تا تعمیرات خونه مون تموم شه.برای تمام زجرهایی که اون زمانی که مادر بزرگم مریض بود کشیدم که من بودم و آقای همسر و کلی کار  اما  پدر و مادرم عوض اینکه کمک مایی باشند که بجز اونها هیچ کس و نداشتیم خونه مادربزرگم پیش اونهمه آدمی بودند که برای کمک به مادربزرگم اومده بودند!!!

باور نکنید اما اینها حقیقته.خیلی مسائل دیگه هم هست که نه من حوصله نوشتنش و دارم و نه شما حوصله خوندنش و.هیچ وقت نفهمیدم خدا چرا به چنین آدمهایی بچه می ده و کسانی که در حسرت بچه هستند و در همون حسرت باقی می گذاره.خدا رو شکر که خانواده آقای همسر اینطوری نیستند و مادرش جونش و برای بچه هاش می گذاره.

[ دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]