روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

در مورد پست قبلی خواستم یه موضوعی رو بگم.اینکه پدر و مادر من هر جوری باشند و هر اخلاقی داشته باشند درسته که من دلم می گیره و غصه می خورم اما بالاخره پدر و مادر من هستند و برای من عزیزند و قابل احترام.مشکلی که این وسط هست آقای همسره و اینکه برای اون این رفتارها تعریف نشده و مدام به من گله می کنه و منم مگه چقدر می تونم به قول معروف روی رفتارهاشون ماله کشی کنم و دلیل براش بیارم که ناراحت نشه؟؟ اینه که مطمئنم در آینده نزدیک آقای همسر نسبت به پدر و مادر من حس خوبی نخواهد داشت و هر چقدرم من دارم بهشون جز می زنم و راهنمایی می کنم که لااقل با آقای همسر چطور رفتار کنند که این مشکل پیش نیاد به حرف من گوش نمی دهند که نمی دهند.

بگذریم.

می خوام دوباره کتابخونه رفتن و شروع کنم چون بازدهیم اونجا خیلی بیشتره.یکی از بزرگترین مشکلات من این روزها خوابه.راستش تازگیها اینقدر خوابهایی رو که می بینم دوست دارم که همش دلم می خواد بخوابم.اینه که خوابم زیاد شده و البته فکر کنم علت اصلیش بخاطر فصل بهاره ولی خوب این خوابیدن کلا آدم و از کار و زندگی می اندازه دیگه.

این روزها در شرایط روحی خوبی هستم و جالب اینجاست که هیچ قرصی هم دیگه مصرف نمی کنم.یکم نگرانم که یهو قرصها رو گذاشتم کنار و آقای همسر هم معتقده که نباید یهو مصرف قرصها رو قطع کنی و ممکنه عوارض خوبی نداشته باشه.خلاصه که باید در این مورد با دکتر مشورت کنم.این روزها فقط می گم آدم هیچی نداشته باشه فقط سلامتی داشته باشه که بزرگترین نعمته.فقط کافیه کوچکترین بیماری داشته باشی تا دنیا پیش چشمهات تیره و تار بشه.دیدم که می گم.

تا بعد...

 

[ شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]