روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

این روزها گاهی دلم می خواد بنویسم اما وقتی این صفحه رو باز می کنم نمی دونم از

کی یا چی بگم.از دلتنگیها یا از خوشی ها؟؟ از غم ها یا از شادیها؟؟ انگار این خاصیت

زمستونه که هر وقت هوا ابری و گرفته است دل منم می گیره.پرده رو می زنم کنار و زل

می زنم به آسمون.این روزها تنها کاری که شادم می کنه ورزش کردنه ولی رسما

حوصله هیچ جمعی رو ندارم.منی که یه زمانی همه افتخارم به دوستهام بود این روزها

از هیچ کدومشون حتی خبری هم نمی گیرم و رسما تنهایی و خلوت دونفره خودم و

آقای همسر رو به بودن با هر آدمی و شرکت در هر جمعی ترجیح می دم.شاید حتی

بتونم بگم آقای همسر تنها کسیه که این روزها اگه نباشه واقعا جای خالیش تو زندگی

من حس می شه.

چرا آدمها وقتی ازدواج می کنند اینقدر عوض می شن؟ همیشه فکر می کردم کسانی

که ازدواج می کنند واسه بقیه کلاس می گذارند که خودشون و از خیلی از جمع ها جدا

می کنند و حاضر نیستند دیگه با خیلی از دوستهای سابقشون معاشرت کنند.اما الان

که خودم هم اینطوری شدم به این نتیجه رسیدم که ازدواج واقعا تحول بزرگی تو زندگی

همه آدمهاست.این تحول اونقدر عظیمه که می تونه حتی تا 180 درجه باعث تغییر در

تفکر و زندگی هر آدمی بشه.شاید اوایل مشهود نباشه اما هر چه بیشتز از عمر یک

زندگی می گذره این تغییرات روحی و فکری بیشتر خودش و نشون می ده.به هر حال

من که از این تغییرات عمیقا لذت می برم چون حس می کنم وارد فصل جدیدی از زندگیم

شدم.

بالاخره این موسیقی جدید وبلاگ به من اون حس نوشتنی که دوست داشتم و داد.

 

 

 

[ دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]