روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام به همه دوستهای مهربونم

عجب هوایی شده این روزها.سرددد.هر چند که هیچ وقت سرما رو دوست نداشتم اما تازگیها به این نتیجه رسیدم که سرما خیلی بهتر از گرماست.تو سرما نهایتش لباس بیشتر می پوشی اما تو گرما هیچ کاری نمی شه کرد.مخصوصا ما خانمها که مجبوریم تو اون گرما مانتو و روسری هم بپوشیم دیگه این گرما برامون خیلی عذاب آوره.

بگذریم.

این روزها بسیار خدا رو شکر می کنم که خونه مامان اینا نیستم و در ارتفاعات تهران به سر نمی برم.چون حتما در این صورت تا بحال قندیل بسته بودمنیشخند.کلا اونجا یه برف میاد زندگی مختل می شه چون سربالایی هم هست و نمی شه ماشین و از خونه تکون داد.آژانس هم خیلی اوقات نمیاد.پرستوی مهاجر اگه اینجا رو می خونی کلی یادت کردم که چند سال پیش توی اون برف من و از شرکت به خونمون رسوندی.وقتی هیچ آژانسی حاضر نبود اون مسیر و بیاد.خجالت

خدمتتون عرض کنم که من و آقای همسر بسیار ددری تشریف داریم.مخصوصا وقتی هوا خوب باشه آقای همسر هم حسابی پایه گشت و گذاره.دوشنبه ظهر من قصد داشتم برم البسکو .من معمولا دوبار در سال می رم البسکو .یک بار تو مرداد و یکبار هم تو بهمن که حراج فصلشه.به نظر من لباسهاش با اینکه جنسش خیلی خوبه اما گرونه اینه که همیشه رو اون 20 درصد حراجی که در سال می کنه حساب می کنم.خلاصه آقای همسر که دید هوا خوبه( از نظر آقای همسر هوای خوب یعنی هوای برفی) گفت منم باهات میام و رفتیم البسکوی شعبه کوشک البته با آژانس.بعد که کارمون اونجا تموم شد آقای همسر پیشنهاد داد چون نزدیک منوچهری هستیم یه سرم بریم اونجا که یک کیف برای محل کارش بگیره.من هم تقریبا هیچ وسیله گرمایشی همراهم نبود.یه پالتو پوشیده بودم با یه روسری قلاب بافی و رسما داشتم از سرما یخ می زدم چون نه دستکش داشتم و نه شال گردن و نه کلاه.پالتو هم به نسبت کاپشن اصلا گرم نیست.اما بخاطر آقای همسر راضی شدم که یه سر هم بریم منو چهری و پیاده خیابون لاله زار و اومدیم پایین تا رسیدیم به منوچهری.خوشبختانه کارمون اونجا زیاد طول نکشید و آقای همسر زود یه کیف پسندید.بعد از منوچهری هم دیدیم به جمهوری نزدیکیم و یه اتوبوس سوار شدیم و رفتیم کافه نادری.من مثل همیشه کافه گلاسه سفارش دادم و آقای همسر هم قهوه ترک و رولت.واقعا رولت های اونجا حرف نداره.اتفاقا بعد یه ربع که اونجا نشسته بودیم یه آقایی هم با آکاردون اومد تو کافه و برامون زد و خوند.اینقدر صدای قشنگی داشت که آقای همسر اول باورش نمی شد که این آقا خودش داره می خونه و فکر می کرد نواره و داره لب خونی می کنه.اما وقتی آهنگ درخواستی ما که سلطان قلبها بود و خوند دیگه باورش شد. خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی فضای معرکه ای بود.بوی قهوه همرا با آهنگ عارف توی بافت قدیمی تهران و در کافه نادری.واقعا حس می کردیم توی همون دوران قدیم و حال و هوای دهه 40-50 هستیم.از کافه که بیرون اومدیم من یه پیشنهاد ویژه دادم.اونم اینکه الان چون نزدیک سپهسالار هستیم یه سر بریم اونجا و من چکمه هاش و ببینم.آخه شنیده بودم که سپهسالار چکمه هاش و حراج کرده. این بود که از اونجا یه تاکسی سوار شدیم و رفتیم سپهسالار.خلاصه بعد یه دور چرخیدن میون مغازه ها یه بوت انتخاب کردم و خریدیم.کلا بوتهاش ناقص شده بود.هر کدوم و که انتخاب می کردم یا مشکیش تموم شده بود و یا سایز من نداشت.البته قیمتهاش هم به نظر من اصلا ارزون نبود و فقط به نظر من اسمش حراج بود.اما اگه فکر کردین تهران گردی ما به همینجا ختم شد اشتباه کردید.چون بعدش آقای همسر پیشنهاد داد بریم پیتزا پنتری تو خیابون ویلا شام بخوریم.ما کلا عاشق مکانهای نوستالوژیک و خاص هستیم.خلاصه از ایستگاه سعدی یه مترو سوار شدیم تا دروازه دولت و از اونجا هم با تاکسی تا سر ویلا رفتیم و جای شما خالی یه شام خوشمزه هم خوردیم.دیگه بعد شام بود که باز هم آژانس گرفتیم و برگشتیم خونه.

خلاصه که یه روز خوب دیگه تو زندگیمون رقم خورد ولی فکر کنم منم سرما خوردم چون سرم از اونروز بدجوری درد می کنه و بی حالم.اما اون تهران گردی تو اون سرما وقتی دستهام تو دستهای آقای همسر بود اینقدر لذتبخش بود که به تمام عواقب بعدش(سرما خوردگی) می ارزید.

 

شاد باشید.تا بعد...

[ چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]