روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلام

سه شنبه ای که گذشت ( روز مبعث) مهمون داشتم.خانواده خودم بودن با ملکه.سعی کردم همه چیز و راحت بگیرم اما باز هم کمر درد گرفتم.کلا نمی دونم چرا زیاد روی پا که می ایستم کمرم درد می گیره. منوی ناهارمون باقالی پلو با ماهیچه و کتلت مرغ همراه با سیب زمینی سرخ شده بود.مامانم هم زحمت کشیده بود و میرزا قاسمی درست کرده بود و آورده بود.دسر هم تیرامیسو بود و تارتلت هم درست کرده بودم برای چای که اینبار واقعا عالی شده بود.

عصر همون روز یه اتفاق کاملا جالب افتاد.یکی از صمیمی ترین دوستهام( از دبستان با هم دوستیم) که با همسرش چندین سال بود خارج از ایران زندگی می کرد و با هم ارتباطی نداشتیم از ایران بهم زنگ زد. یعنی وقتی صدای همدیگر و شنیدیم اینقدر هیجان زده شده بودیم که تا چند دقیقه فقط جیغ می کشیدیم. ظاهرا قرار شده 6 ماه از سال و ایران باشن و 6 ماه اونور.اینقدر از این بابت خوشحالم که حد نداره چون هم خودش و خانوادش و فوق العاده دوست دارم و هم اینکه خونشون به ما نزدیکه و می تونیم کلی با هم خوش بگذرونیم. حالا قراره اوایل هفته آینده هم بیاد خونه ما و کلی با هم گپ بزنیم.

ایشالله تو تعطیلات هم یه مسافرت در پیش داریم که بعدا در این مورد بیشتر توضیح می دم.

تا بعد....

 

 

[ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]