روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

سلامممممممم

من اومدممممممم.

از این به بعد می خوام تو این وبلاگ درباره زندگی مشترک و خاطراتش بنویسم.البته از روز اولم قصدم از تاسیس این وبلاگ همین بود.اما یه تعدادی پست اینجا گذاشته بودم که ربطی به این موضوع نداشت .بنابراین پستهای قبلی این وبلاگ رو همش و رمز دار کردم که برای خودم فقط بمونه و با جدیدی ها قاطی نشه.

در مورد زندگی مشترک هنوز نمی تونم خیلی نظر بدم. با اینکه عقد هستیم اما هنوزم نامزد به حساب میایم .چون زیر یه سقف با هم زندگی نکردیم.اما عکس العمل همسر جان برام جالبه.یه شور و شوق خاصی داره که من خیلی لذت می برم. یه واژه "زن و شوهری" ته تمام حرفهاش بکار می بره .تفریح زن و شوهری، خرید زن و شوهری، ناهار و شام زن و شوهری و....

شدیدا رو حلقه همدیگه حساسیم و اگه به هر دلیلی حلقه دستمون نباشه یا حتی یادمون بره از هم دلخور می شیم.کلا چون نگینهاش زیاده نمی شه اصلا درش نیاریم و به همین علت معمولا تو خونه دست نمی کنیم.

تو این چند سالی که با همسر جان دوست بودم واقعا از قربون صدقه و حرفهای عاشقانه و ناز و نوازش برام کم نگذاشته.اما نمی دونم من چرا در این زمینه سیرمونی ندارم و هر بار باز ته دلم غنج می ره. مخصوصا وقتی تازگیها پشت تلفن قبل از شروع حرفهاش با یه لحن خاصی می گه زن خوشگل من چطوره؟ دلم می خواد بپرم بغلش و حسابی بوسش کنم. 

تا عید خیلی کار برای انجام داریم .هنوز نرسیدیم یه استراحت حسابی کنیم. دلم برای عید یه مسافرت توپ می خواد البته به شرطی که همسر جان هم همراهمون باشه.قلب

[ چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]