روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

دیروز یعنی شنبه حدودای ساعت 6 عصر مترو شریعتی بودم .تو حال خودم بودم و خواستم سوار پله برقی بشم  و برم پایین که یهو یه دوستی را دیدم که داشت با پله برقی طرف مخالف می اومد بالا و یه تیشرت مشکی هم تنش بود. با اینکه چند تا پله مونده بود تا به بالای پله ها که من ایستاده بودم و تماشاش می کردم برسه اما متوجه من نشد چون داشت دو تا دختری رو نگاه می کرد که جلوتر از من روی پله برقی بودن. از دیدنش شوکه شدم. یه لحظه خواستم بمونم و ازش یه حال و احوالی بپرسم اما واقعا نتونستم .یعنی به نظرم اینطوری بهتر بود که با هم روبرو نشیم .برای همین سرم و انداختم پایین که من و نبینه و بجای پله برقی از پله های عادی رفتم.

اما خوشحالم که دیدمش.چون دیدم که حالش خوب بود و سرحال بود.آرزو می کنم که تو زندگیش همیشه حالش خوب باشه و  لبخند رو لباش باشه.



[ یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]