روزهای طلایی زندگی

به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش

عجب بارونی داره میاد.دو سه روزه همینطور داره بارون میاد.منم که اصلا بارون و دوست ندارم.برخلاف آقای همسر که عاشق بارونه. به نظرم بارون که میاد و هوا ابریه خیلی همه جا دلگیر می شه.تازه هوا خیلی هم سرد می شه و نمی شه بدون چتر بری و قدم بزنی.اما برف خیلی خوبه.وقتی برف میاد هوا خیلی بهتره و من که عاشق اینم که تو برف بدون چتر برم بیرون.

زندگی متاهلی هم خوبه.ولی تا بخوای یاد بگیری که تو زندگیت چه سیاستی رو در پیش بگیری کلی طول می کشه.ما که هنوز عادت نکردیم مثل آدم پیش هم بخوابیم.یعنی شبها بارها بخاطر هم بیدار می شیم.مثلا به این دلیل که یکیمون پتو رو می کشه یا یکی غلت می زنه وتخت تکون می خوره یا آقای همسر سرش و بد می گذاره و خروپف می کنه ومن و بیدار می کنه و منم بیدارش می کنم که بالشش و درست کنه و از همین دلیل ها.خلاصه من که فعلا تو خونه ام و مشکل خواب ندارم ولی این آقای همسر بنده خدا هر روز با سردرد ناشی از بی خوابی می ره سرکار و کلی شاکیه.

دیگه اینکه تو خونه موندن خیلی سخته.هر روز از صبح تا عصر که آقای همسر بیاد من تو خونه تنهام.حوصله ام هم نمی یاد که برم بیرون.یعنی وقتی هوا سرد می شه من عمرا پاشم برم بیرون گردش.فقط دلم می خواد تو خونه باشم و زیر پتو.اینه که این چند وقت روحیه ام خیلی کسل شده.راستش منتظرم یکم زندگیم به روال طبیعی برگرده و دوباره برم سرکار.اصولا من زن خونه نشین نیستم.

خوب من برم اگه خدا بخواد یکم درس بخونم.

 

 

[ شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آلیس ]

[ نظرات () ]